eitaa logo
«طَـنـیـن»
77 دنبال‌کننده
62 عکس
22 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
سعید مرتضوی(۲۷ ساله)
داوود محمدی(۲۳ ساله)
فرشید کلهر(۲۶ساله)
مهدی صدری(۸۴ ساله) آقاجون رسول
محسن صدری(۳۵ ساله) فرمانده قبلی سایت و عموی رسول
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق ششم ,, به سمت قاب عکسی که روی میز قرار داشت رفت.عکس را میان دستانش گرفت.چشم‌هاش تار می‌دیدند.بغض رها تنفس را بسته... دل تنگ بود برای تنها عمویش:) حرف های اخرش در ذهنش بود«رسول....ح..حرفا.م..رو..فرا..فراموش..ن.نکن» دستان گرمی که سرد بودند.چشمانش را محکم بست تا از به یادآورد جلوگیری کند اما موفق نبود.هنوز بوی خاک و خون در مشمامش می‌پیچید. آن لحظه که هول زده دستانش را میان دست گرفته بود،به این امید که گرمایِ دست‌های خودش، آن سرمایِ مرگ را عقب براند. اما نه… سرما زودتر رسیده بود. سرما از نوکِ انگشت‌های عمو شروع شد و تا عمقِ جانِ رسول خزید. ان التماس ها...التماس می‌کرد برای دوباره آغوش‌اش...التماس می‌کرد برای یک بار دیگر توبیخ هایش. اشک از گوشه چشمانش روی عکس افتاد و لغزید. _چطور فراموش کنم؟من نمیتونم فراموشت کنم...بعد تو من و آقاجون واقعا تنهاییم! صدایش گرفته بود..لبخند عمو در عکس به حال زارش پوزخند می‌زد. محمد نمی‌دانست که رسول دیگر به هیچ گرمایی اعتماد ندارد،چون می‌ترسید دوباره دست‌هایی را بگیرد که قرار است روزی در سرمایِ بی‌رحمِ تقدیر،رهایش کنند. عکس را روی میز گذاشت.به سمت پنجره نیمه باز اتاق رفت. نفس های پی در پی کشید.پنجره را بست روی تخت دراز کشید. خاطرات دست بردار نبودند... دیگر اجازه اشک هایش دست خودش نبود. چشمانش روی هم افتادند.از زمان شهادت عمو کمتر به خانه می‌آمد.بیشتر کار می‌کرد شاید خاطرات در از سرش بردارند.. با صدای اذان از جا برخاست به سمت آشپزخانه رفت...وضو گرفت دوباره برگشت نماز خواند.سلام نمازش را که داد متوجه حضور مهدی شد. با صدای که به زور شنیده می‌شد:سلام آقاجون. لبخند مهدی تسلای قلبش بود.کنارش نشست:سلام پسرم...نمیگی من تنهایی دق می‌کنم؟! شرمنده سرش را پایین انداخت:شرمندم خودتون که میدونید شرایطمو بی اراده مهدی را بغل کرد.بغض دوباره در گلوش جا خشک کرده:من نمیتونم کنار بیام...چرا اینقدر سخته زندگی کردن؟!من نمیتونم یعنی دیگه تحمل ندارم آقاجون خستم. مهدی پدرانه دست روی سرش می‌کشید و به حرف.هایش گوش می‌داد،شاید با شنیدن حرف‌هایش کمی آرام می‌شد. صدایش گرفته تر از قبل به گوش می‌رسید:آقاجون شما چطوری میتونی آروم باشی؟چطوری میتونی در نبود دو تا پسرت آروم باشی؟من بلد نیستم قوی بودن رو...بلد نیستم. مهدی موهایش را نماز می‌کرد ارام در گوشش زمزمه می‌کرد:زندگی سخته ولی تو باید یاد بگیری قوی باشی..باید یاد بگیری بجنگی..بجنگ تا از دنیا شکست نخوری!برای منم سخت بود که تو یه حادثه پسر و عروسم رو از دست دادم...ولی با بدون تو این سختی کمتر شد. رسول را از خود جدا کرد ادامه داد: رسول من میدونم که از پسش برمیای...محکم باش پسر. دست روی شانه‌اش گذاشت و فشاری کمی وارد کرد. آرام شده بود.جلوی آینه ایستاد دستی به موهایش کشید.از کمد لباسی تیره دیگری برداشت و به تن کرد. از موتور پیاده شد.نفس عمیقی کشید....از پله.ها بالا رفت و سمت میزش رفت. با دیدن علی پشت میزش اخمی کرد دست روی شانه‌اش گذاشت:سلام علی آقا علی ایستاد همانطور که برگه.ها را مرتب می‌کرد:سلام استاد رسول.بیا داداش اینم میزت...ولی بودن این میزا به کسی وفا نکرده لبخند زد و با لحنی که شیطنت موج می‌زد گفت: وقت دنیا رو میگیری علی. ,, ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق ششم ,, به سمت قاب عکسی که روی میز قرار داشت رفت.عکس را میان د
می‌ترسید دوباره دست‌هایی را بگیرد که قرار است روزی در سرمایِ بی‌رحمِ تقدیر،رهایش کنند:) ,, ناشناس‌مون:) https://abzarek.ir/service-p/msg/4302886 خونهٔ مون:) @TaNiN_RaZ2 ,,
تو بگویی دوستت دارم🥺
بسم‌الله سلامممم🙃
همه شب با دل دیوانه خود در حرفم چه کنم، جز دل خود نامه‌بری نیست مرا [صائب‌تبریزی]
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهرَ» ورق هفتم ,, روی صندلی نشست.کشو میز را باز کرد.پاکت را میان دستانش گرفت؛انگشت‌هایش بی‌اختیار روی لبه‌ی کاغذ می‌لغزیدند.هنوز وقتش نرسیده بود.تلفن روی میز به صدا در آمد. پاکت را سریع درون کشو انداخت و گوشی را برداشت. _سلام محمد بود..با او کار داشت:چشم الان میام. آرام از جا برخاست به سمت پله‌ها قدم برداشت.با دیدن داوود لبخندی روی لب‌های نشست. _سلام آقای فداکار.چطوری؟ داوود همانطور که چیزی روی برگه می‌نوشت:سلام استاد.عالی خسته نباشیدی زمزمه گرفته در چند دقیقه بعد روبه‌روی در اتاق ایستاده بود.در زد،وارد شد. _سلام..‌آقا سرش پایین بود و با انگشتان دستانش بازی می‌کرد. محمد ایستاد و به صندلی اشاره کرد:بشین رسول مطیع سر تکان داد و نشست.محمد روبه‌رویش نشست‌..برگه را به سمتش‌ گرفت:میخوام رد این شماره رو بزنی! برگه را گرفت و نگاه به ان انداخت:چشم...کار دیگه‌ای با من ندارید؟ مکث کرد و آرام پاسخ داد:یه ربع دیگه هم اینجا باشن. با اجازه‌ای گفت و اتاق را ترک کرد.دم عمیقی گرفت.به طرف سعید رفت _سعید یه ربع دیگه هم اتاق آقامحمد باشن. سعید سری تکان داد.پشت میز نشست.شماره‌ را وارد سیستم کرد.چند ثانیه بعد اطلاعات مربوط به شماره روی وال به نمایش درآمد. همه در اتاق منتظر عبدی بودند تا پرونده جدید را آغاز کنند.اتاق در سکوت فرو رفته بود. بعد از گذشت چند دقیقه‌ای عبدی هم وارد اتاق شد.همه به احترامش ایستادند. محمد انتهای اتاق ایستاد.دم عمیقی گرفتلبخندی مهربانی همراه با نگاه جدی در چهره‌اش نمایان شد. پارادوکس زیبا..:) _بسم‌ الله الرحمن الرحیم. لونادر کرمانی ۴۵ ساله دو رگه مادر انگلیسی و پدر ایرانی.خبرنگار بین المللی که بسیاری مقام آورده. کارش رو از ۲۰ سالگی شروع کرده ۵ سال اول کارش به عنوان یه خبرنگار ساده و معمولی بوده.بعد از ۵ سال عضو MI6 شده و کارش رو از اونجا شروع کرده.سفرهای زیادی داشته. ,, ادامه دارد:)