همه شب با دل دیوانه خود در حرفم
چه کنم، جز دل خود نامهبری نیست مرا
[صائبتبریزی]
«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهرَ»
ورق هفتم
,,
روی صندلی نشست.کشو میز را باز کرد.پاکت را میان دستانش گرفت؛انگشتهایش بیاختیار روی لبهی کاغذ میلغزیدند.هنوز وقتش نرسیده بود.تلفن روی میز به صدا در آمد.
پاکت را سریع درون کشو انداخت و گوشی را برداشت.
_سلام
محمد بود..با او کار داشت:چشم الان میام.
آرام از جا برخاست به سمت پلهها قدم برداشت.با دیدن داوود لبخندی روی لبهای نشست.
_سلام آقای فداکار.چطوری؟
داوود همانطور که چیزی روی برگه مینوشت:سلام استاد.عالی
خسته نباشیدی زمزمه گرفته در چند دقیقه بعد روبهروی در اتاق ایستاده بود.در زد،وارد شد.
_سلام..آقا
سرش پایین بود و با انگشتان دستانش بازی میکرد.
محمد ایستاد و به صندلی اشاره کرد:بشین رسول
مطیع سر تکان داد و نشست.محمد روبهرویش نشست..برگه را به سمتش گرفت:میخوام رد این شماره رو بزنی!
برگه را گرفت و نگاه به ان انداخت:چشم...کار دیگهای با من ندارید؟
مکث کرد و آرام پاسخ داد:یه ربع دیگه هم اینجا باشن.
با اجازهای گفت و اتاق را ترک کرد.دم عمیقی گرفت.به طرف سعید رفت
_سعید یه ربع دیگه هم اتاق آقامحمد باشن.
سعید سری تکان داد.پشت میز نشست.شماره را وارد سیستم کرد.چند ثانیه بعد اطلاعات مربوط به شماره روی وال به نمایش درآمد.
همه در اتاق منتظر عبدی بودند تا پرونده جدید را آغاز کنند.اتاق در سکوت فرو رفته بود.
بعد از گذشت چند دقیقهای عبدی هم وارد اتاق شد.همه به احترامش ایستادند.
محمد انتهای اتاق ایستاد.دم عمیقی گرفتلبخندی مهربانی همراه با نگاه جدی در چهرهاش نمایان شد. پارادوکس زیبا..:)
_بسم الله الرحمن الرحیم.
لونادر کرمانی ۴۵ ساله دو رگه مادر انگلیسی و پدر ایرانی.خبرنگار بین المللی که بسیاری مقام آورده.
کارش رو از ۲۰ سالگی شروع کرده ۵ سال اول کارش به عنوان یه خبرنگار ساده و معمولی بوده.بعد از ۵ سال عضو MI6 شده و کارش رو از اونجا شروع کرده.سفرهای زیادی داشته.
,,
ادامه دارد:)
«طَـنـیـن»
«بسماللهالرحمنالرحیم» «زَمْهرَ» ورق هفتم ,, روی صندلی نشست.کشو میز را باز کرد.پاکت را میان دستانش
آغاز پرونده
,,
ناشناسمون:)
https://abzarek.ir/service-p/msg/4302886
خونهٔ مون:)
@TaNiN_RaZ2
,,