eitaa logo
«طَـنـیـن»
79 دنبال‌کننده
71 عکس
24 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله سلام🙃
خبر نداشتن از حال من، بهانه‌ی توست بهانه‌ی همه‌ی ظالمان شبیه هم است [فاضل‌نظری]
🥲♥️
۲۰ روز تا محرم:))
عید قربان مبارک♥️🥳
بسم‌الله سلامممم🥲
پارت تا شب ارسال میشه بابت دیروز هم معذرت میخوام😔
نگاهت میکنم هر دَم دگر حالی دگر دارم ؛ تو زیباتر شدی یا من که عاشق تر ؛ نمیدانم
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق دهم ,, کنار هم روی زمین نشسته بودند.رسول سرش را روی شانه‌ی داوود گذاشته بود. _رسول خوبی؟ نفس عمیقی کشید و لبخندی زورکی روی لب‌هایش نشاند:اره خوبم:) صاف نشست:داوود تو میتونی با این موضوع کنار بیای؟ سرش را با گرفت:سخته خب آقامحسن برامون کم نزاشت‌.همه جوره بود... ولی محمدم خوبه رسول فرصت بده فقط. جوابی نداد،شاید هم پاسخی برا گفتن نداشت. می‌ترسید از فرصت دادن به محمد؟! بدون هیچ حرفی ایستاد:بریم؟ مانند او ایستاد و سر تکان داد. در را با کلید باز کرد.برق آشپزخانه روشن بود.گوشی را روی میز گذاشت،به سمت آشپزخونه رفت. به چهارچوب در تکیه داد. لبخندی زد:سلام اقاجون مهدی بدون چرخاند سرش:سلام پسرم خسته نباشی صندلی میز را کشید و پشت ان نشست:چرا نخوابیدن؟ با دو لیوان چایی سمت رسول امد:بده منتظر پسرم هستم؟! خنده ارامی کرد سرش روی دستش گذاشت. .......... نگاهش روی عکس ها چیده شده روی دیوار بود.چشمانش دریا خروشان اشک بود.مانند تمام آن یک سال دلیل مرگش را می‌خواست. فقط می‌خواست بداند چرا او را کشتن!؟چرا؟! زیر لب زمزمه کرد:قاتلت رو پیدا میکنم. تنها چیزی که در ذهنش مدام تکرار می‌کرد.نفرت از کسی بود که همسرش را کشته بود. صدای تلفن همراش بلند شد.تماس را رد کرد.از صبح چندین بار با او تماس گرفته بودند. دلش نمی‌خواست دیگر برای‌شان کار کند. روی مبل نشست.تماس را پاسخ داد:بله؟ پوزخندی زد:تا دلیل مرگش رو نفهمم هیچ همکاری باهاتون نخواهم داشت! ,, ادامه دارد:)
بسم‌الله سلام