eitaa logo
«طَـنـیـن»
79 دنبال‌کننده
71 عکس
24 ویدیو
0 فایل
-بسم الله '' گفته بودی گریه کن از غصه‌اَت کم می‌شود ؛ من اگر یک شب ببارم این جهان غم می‌شود.'' -کپی؟به جز رمان آزاد -شروعمون:¹⁴⁰⁵/⁰¹/²³ -پایانمون: ان‌شاءالله شهادت:)
مشاهده در ایتا
دانلود
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق سیزدهم ,, با صدای تلفن سرش را بلند کرد.تلفن را برداشت صدای هیجان زده رسول در گوشش پیچید:آقا یه چیز مهم پیدا کردم.بیام بالا یا میاد پایین؟ اولین بار بود بعد از ورودش به این جا رسول با او این گونه صحبت می‌کرد:من میام الان:) لبخندی زد و از جا برخاست از پله ها پایین رفت بچه های سایت به احترامش بلند میشدند و به او سلام می‌دادند. کنار رسول ایستاد:خب استاد چی پیدا کردی؟ رسول هدست را دور گردنش رها کرد و ایستاد:یه لحظه از کنارش رد شد و و صندلی اورد:زمان میبره بشینید. رسول تصویری را روی وال انداخت:طاها همدانی ۲۶ ساله دانشجو رشته ریاضی.داره برای پایان نماش کار میکنه.پدر دانشمند هسته‌ای.مادر سرطان داره. تصویر دیگر روی وال انداخت:ستاره احسانی۳۶ ساله یه گالری عکاسی داره.پدر ۵ سال پیش به طرز عجیبی کشته میشه.مادر لندن زندگی میکنه و وقتی ۱۰ سالش بوده پدر و مادرش از هم جدا میشن. صندلی‌اش را به سمت محمد چرخاند:آقا بچه ها که مکالمه ها و اکانت های کرمانی رو چک کردن رسیدیم به احسانی....طاها برای اینکه بتونه برای مادرش کاری انجام بده یه سری اطلاعات هسته‌ای رو به احسانی میده. محمد به وال نگاه کرد:پس اطلاعات که فردا قرار توی اصفهان رد و بدل بشه اطلاعات هسته‌ای! ازجایش برخاست:رسول عالی بودی:) خجالت زده سرش را پایین انداخت:مخلصم آقا ........... از ماشین پیاده شد و به کاپوت آن تکیه داد.از اینکه تمام حرف‌هایی که این مدت به سختی در سینه خود حبس کرده بود را گفته بود خوشحال بود. حقیقت بود تمام حرف‌هایش حقیقت بود.آنها دروغ گفتن و نفسش را از او گرفته بودند. ولی نمیتوانست کاری کند او هیچ وقت با انها کار نکرده بود ولی همسرش چرا! دستش را بین موها برد و تکان داد. موهای همیشه مرتب‌ش حالا بهم ریخته‌‌تر از همیشه بودند. عادت کرده بود به این زندگی:) هیچ وقت روی خوش این زندگی به سمت او بود. از همه فرار بود..از ادم‌ها اما زمان پا پس کشیدن نبود...زمان،زمان جنگیدن است. زمان جنگیدن برای رسیدن به واقعیت زندگی‌اش،برای رسیدن به خانواده شاید باید به پلیس می‌گفت!اما چه چیزی را؟ او حتی خبر از مزار همسرش ندارد. نمیداد دقیقا کجا باید به دنبال یک نشانی از او برگردد. ,, ادامه دارد:)
بسم‌الله سلام ♥️
انارم دانه دانه دانه دانه دانه غم دارم کسی تا نشکنم راز نهانم را نمی‌فهمد [حسین‌منزوی]
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به رقیه میگم از جاموندن🥲
۱۵ روز تا محرم:))
بریم شخصیت های جدید رو معرفی کنیم😉
امید محرابی(۲۴ ساله) رفیق رسول
ستاره احسانی(۳۷ ساله)
طاها همدانی(۲۶ ساله)
هانا زیتونچیان(۴۵ ساله)
«بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم» «زَمْهَر» ورق چهاردهم ,, هانا روبه‌رویش ایستاد:لئو من هیچ دروغی بهت نگفتم.مرگ الیزابت تقصیر ایرانی ها بوده! تن صدایش بالا رفت:برای بار اخر دارم میگم خانواده‌ی تو ما هستیم نه کسایی که ولت کردن رفتن. سرش را بالا گرفت و به چشمانش زل زد.آن چشم ها چیزی را مخفی می‌کردند.اگر هزار بار هم او این حرف ها را می‌زد چیزی تغییر نمی‌کرد. هانا بغض کرده لب زد:لئو من میدونم برات سخته ولی خواهش می‌کنم باهامون باش. چشمانش را محکم رو هم فشرد.سرش را سمت مخالف چرخاند:فقط برای یه مدت میام میتوانست لبخند هانا را حس کند قبل از اینکه سخنی بگوید:اما یه شرط داره! به سمت هانا چرخید:میخوام بدونم الیزابت کجا دفن شده و اطلاعان کاری داشت میکرد رو میخوام. متعجب از حرفش لب زد:لئو این اطلاعا.... اخم هایش در هم رفت:مگه نگفتی بهت نیاز دارم خب من شرط دارم.قبول میکنی؟من کار دارم میخوام برم هانا موهایش را پشت گوشش داد:باشه قبوله. به سمت صندلی شاگرد رفت و مبایلش را برداشت. تشکری کرد و بارانی که از ظهر شروع شده بود هوا را سرد کرده بود. زیپ سویشرت را کمی بالا تر کشید. دستانش در جیب هایش مشت شده بود. ,, ادامه دارد:)