«بسماللهالرحمنالرحیم»
«زَمْهَر»
ورق چهاردهم
,,
هانا روبهرویش ایستاد:لئو من هیچ دروغی بهت نگفتم.مرگ الیزابت تقصیر ایرانی ها بوده!
تن صدایش بالا رفت:برای بار اخر دارم میگم خانوادهی تو ما هستیم نه کسایی که ولت کردن رفتن.
سرش را بالا گرفت و به چشمانش زل زد.آن چشم ها چیزی را مخفی میکردند.اگر هزار بار هم او این حرف ها را میزد چیزی تغییر نمیکرد.
هانا بغض کرده لب زد:لئو من میدونم برات سخته ولی خواهش میکنم باهامون باش.
چشمانش را محکم رو هم فشرد.سرش را سمت مخالف چرخاند:فقط برای یه مدت میام
میتوانست لبخند هانا را حس کند قبل از اینکه سخنی بگوید:اما یه شرط داره!
به سمت هانا چرخید:میخوام بدونم الیزابت کجا دفن شده و اطلاعان کاری داشت میکرد رو میخوام.
متعجب از حرفش لب زد:لئو این اطلاعا....
اخم هایش در هم رفت:مگه نگفتی بهت نیاز دارم خب من شرط دارم.قبول میکنی؟من کار دارم میخوام برم
هانا موهایش را پشت گوشش داد:باشه قبوله.
به سمت صندلی شاگرد رفت و مبایلش را برداشت.
تشکری کرد و بارانی که از ظهر شروع شده بود هوا را سرد کرده بود.
زیپ سویشرت را کمی بالا تر کشید.
دستانش در جیب هایش مشت شده بود.
,,
ادامه دارد:)