«در میان این همه آدم،
کاش یکی را میشناختم که
زبانش با چشمهایش همقافیه باشد.
اما همه نقابها را دوختهاند به پوست،
و من ماندهام با این سؤال که
آیا راست گفتن را بلد نیستند،
یا راست را برای من نمیخواهند؟
صداقت دیگران مثل باران است در کویر،
میدانیم هست، اما به ما نمیبارد.
نه قهرم، نه شاکی،
فقط دیگر دنبال آینه نمیگردم
در میان کسانی که
حتی تصویر خودشان را هم
پشت پرده پنهان کردهاند.»
میان شبنم و صبحگاه،
میان حسرت و آرزوی محال،
راهی میجویم که نه سر دارد نه پایان،
فقط نفسِ کشیدن در هوای مهآلودِ بودن.
زندگی یعنی همین:
سقوطی آگاهانه در آغوشِ ندانسته ها.