نوشتن حس ُ حالم به عنوان یه عکاس خیلی سخته!
خیلی سخته که بخوای کنترل کنی احساسات و گریه هات رو تا بتونی یه عکس خوب ثبت کنی
خیلی سخته اشکاتو پاک کنی تا ، تاری چشمات باعث خراب شدن عکس ها نشه
خیلی سخته از تابوتی عکس بگیری که یه روزی آرزو داشتی لبخند بزنه ُ تو عکس بگیری
خیلی سخته از حالِ بدِ مردمی روایت کنی که خودت از همه نابودتری
خیلی سخته که جمعیتی رو به تصویر بکشی که همه برای ِ خداحافظی با رهبرت اومده باشن
خیلی سخته . . . خیلی
* حتی اگه به قیمت از دست دادن دوربینمم باشه .. ولی انجام میدم
چون میمونه رو دلم ..
سید علی دلم برات تنگ میشه :)
و حسرتِ عکاسی تو بیت با شما ؛ تا ابد و یک روز در دلم خواهد ماند 💔
* به وقت ِ ۱۵ تیر ¹⁴⁰⁵ و رفتن آقا از تهران!
تَـبَـسُـم | خانومِ عڪاس
- بگو مهربانی از این پس یتیم است
مگر باورت نیست آن مهربان رفت؟💔
تَـبَـسُـم | خانومِ عڪاس
و منی که کنترل اشکام از دستم خارج شده بود ..
و جمعیتی که همه برای آخرین دیدار دعوت شده بودند ..😭
تَـبَـسُـم | خانومِ عڪاس
بله آقای رسولی ..
به آسمونِ ما قمر نیومد :)