قسمت ۲۳: مرد سال
سهراب با احتیاط یک دستگاه ضبط صوت خبرنگاریِ قدیمی و کوچک را از روی میز عتیقه فروشی برداشت و با ذوق گفت: «بچهها اینو ببینید! خوراکِ بابای منه. عاشق این نوستالژیبازیاست. هنوز یه کارتن نوار کاستِ هایده و ابی تو انباری داره.»
فرهاد که تکیه داده بود به یک گرامافونِ طلایی، سرش توی گوشی بود و پوزخندی زد: «نوستالژی؟ بگو آشغالجمعکنی. دنیا داره با هوش مصنوعی پیش میره ، بابای تو دلش خوشه به نوار کاست.»
سهراب بیتوجه به غرغرهای فرهاد، دستگاه را برانداز کرد.
فرهاد صفحهی گوشیاش را سمت اونها گرفت و گفت: «بچه ها اینو ببینید. مجله تایم همین الان لیست نامزدهای "مرد سال ۲۰۲۶" رو داد بیرون. همهشون غول تکنولوژین. مدیرعاملهای سیلیکونولی، مخترعین کوانتومی...»
بعد نگاهی عاقلاندرسفیه به بهزاد انداخت و با لحن تمسخرآمیزی گفت: «بهزاد جان، شماها آرزو به دل میمونید که دنیا یه بار تحویلتون بگیره. آخه کدوم ایرانی میتونه "مرد سال" بشه؟ .»
بهزاد که داشت یک مجلهی خارجیِ بسیار قدیمی و کاور پلاستیکشده را ورق میزد، آرام سرش را بلند کرد. نگاهی به ضبط صوتِ توی دست سهراب انداخت و گفت: «اتفاقاً اشتباهت همینجاست فرهاد. دنیا یه بار جلوی یه ایرانی تعظیم کرد. اونم دقیقاً بهخاطر همین چیزی که دست سهرابه.»
فرهاد قهقههای زد: «به خاطر ضبط صوت؟ جوک میگی؟»
بهزاد مجلهی قدیمی را (که رویش لوگوی قرمز TIME بود اما عکسش پاره شده بود) روی میز گذاشت و گفت: «میدونی ، سال ۵۷ سردبیر همین مجله تایم، مرد سال رو کی انتخاب کرد؟»
فرهاد ابرو بالا انداخت: «لابد شاه؟ »
بهزاد با خنده گفت: «نه. شاه که اون موقع فراری بود. ، «امام خمینی» رو انتخاب کرد. اونم نه چون دوستش داشت، چون مجبور بود.»
سهراب با تعجب پرسید: «چرا مجبور بود؟»
بهزاد به نوار کاستِ توی دست سهراب اشاره کرد و گفت: « چون شاه تمام ابزارهای قدرت مدرن رو داشت؛ ارتش، ساواک، فانتومهای F-14، حمایت آمریکا. اما امام خمینی ارتشی نداشت. تنها سلاح واقعی امام همین "نوار کاست" بود.»
فرهاد با ناباوری گفت: «نوار کاست؟ یعنی با نوار کاست با تانک جنگید؟»
بهزاد ادامه داد: «دقیقاً. امام خمینی چیزی قدرتمندتر از تکنولوژی داشت: "کلام". پیامهاش رو روی این نوارها ضبط میکرد، و این نوارها دستبهدست تو تمام مساجد و خونهها میچرخید. پیروزی امام ، بزرگترین سازمانهای اطلاعاتی جهان (مثل CIA و موساد) را غافلگیر و تحقیر کرد.»
فرهاد سکوت کرد و به ضبط صوت کوچک توی دست سهراب خیره شد. انگار آن شیء بیارزش ناگهان وزن پیدا کرده بود.
بهزاد ضربهای آرام روی شیشه ویترین زد: «فرهاد، امام خمینی نشون داد که ایمان میتونه بر زره و فولاد غلبه کنه... تو فکر میکنی قدرت یعنی موشک و اینترنت، ولی تاریخ نشون داده گاهی یه صدای ضبط شده روی نوار، میتونه تاج و تختِ ۲۵۰۰ ساله رو چپ کنه.»
سهراب ضبط صوت را با احترام بیشتری توی دستش گرفت و گفت: «پس این فقط یه هدیه نوستالژیک نیست... یه ابزار قدرته!
فرهاد که کم آورده بود، گوشیاش را توی جیبش سُر داد و سعی کرد بحث را عوض کند، اما نگاهش هنوز روی آن نوارهای کاست قدیمیِ پشتِ ویترین بود. زیر لب گفت: «مرد سال... با نوار کاست... جلالخالق.»
،،،
تاریخ بارها ثابت کرده
ابزار مهم نیست؛
آنچه دنیا را تکان میدهد، «باور» است.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۴ : صورت کبود
حاج رحیم ناگهان به سینه اش چنگ زد و صورتش کبود شد. دختر کوچکش، سارا ، سریع لیوان آب رو جلو برد: «بابا... آب بخور...»
حاج رحیم جرعه ای خورد و نفسش که بالا آمد، تکیه داد به دیوار.
سهراب که رنگش پریده بود، با صدایی که میلرزید گفت: «حاجی... مگه تو سازمان ملل استفاده از سلاح شیمیایی ممنوع نشده بود؟ چطور دنیا خفه خون گرفت؟»
بهزاد سرش روپایین انداخت و آروم گفت: «سهراب جان، قانون مالِ کاغذ پاره هاست. تو سردشت، حلبچه، جزایر مجنون... گاز خردل و اعصاب رو مثل نقل و نبات ریختن سر مردم. پوست تنشون جدا میشد، ریه هاشون ذوب میشد... دنیا هم فقط نگاه کرد.»
ناگهان صدای بوقِ ماشین از توی کوچه آمد. یک صدای ممتد و بلند.
حاج رحیم یکدفعه خشکش زد. چشماش گرد شد و فریاد زد: «خیز برید! شیمیایی زدن! ماسک بزنید!»
سارا دوید سمت پدرش که آرومش کنه: «بابا نترس... چیزی نیست...»
حاج رحیم در یک لحظه اختیارش رواز دست داد. انگار در دنیای دیگری بود. دست سنگینش رو بالا برد و ناخواسته محکم کوبید توی صورت سارا. دخترک پرت شد عقب و خورد زمین.
سکوت مرگباری اتاق رو گرفت.
چند ثانیه بعد، حاج رحیم که انگار از کابوس بیدار شده باشه، به دست های لرزان خودش و صورتِ سارا نگاه کرد. یهو زد زیر گریه. خودش روکشید سمت دخترش و افتاد به پاش: «سارا... بابایی... غلط کردم... دستم بشکنه... نفهمیدم بابا... تو رو خدا منو ببخش...»
سارا با چشم های اشک بار پدرش رو بغل کرد و گفت:« چیزی نیست بابایی میدونم حواست نبود!
حاج رحیم با گریه صورت سارا را بالا گرفت و چشمِ کبود شده ی دخترش را به بچه ها نشون داد. با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: «ببینید... خوب ببینید... این کبودی کار من نیست... این کارِ آمریکاست.»
فرهاد که بغض گلویش رو گرفته بود، با تعجب گفت: «حاجی چی میگی؟ بمب رو که صدام ریخت، آمریکا چیکارست؟ چرا همه چی رو قاطی میکنید؟»
بهزاد دستش رو روی شانه فرهاد گذاشت و گفت: «نه فرهاد، حاجی درست میگه. ما هم فکر میکردیم فقط صدامه، تا اینکه عضو ارشد شورای امنیت ملی آمریکا تو دادگاه فدرال اعتراف کرد.»
فرهاد پرسید: «اعتراف؟ چی گفت؟»
بهزاد گفت: «اون مقام آمریکایی شهادت داد که دولت ریگان دقیقاً میدونست صدام داره از سلاح شیمیایی استفاده میکنه. اما دستور مستقیم داشتن که نذارن عراق شکست بخوره.»
سهراب با ناباوری گفت: «یعنی میدونستن و کمک کردن؟»
بهزاد ادامه داد: «آره. گفت آمریکا "هر اقدام لازم و قانونی" رو مجاز کرده بود. سازمان سیا (CIA) عکس های ماهوارهای از سنگر بچه های ما رو میداد به صدام، در حالی که میدونستن صدام قراره روی همون مختصات بمب شیمیایی بریزه. اگه اون عکس ها و حمایت ها نبود، صدام جرأت و قدرتِ این جنایت رو نداشت.»
حاج رحیم در حالی که دخترش رونوازش میکرد، زیر لب و با صدایی خسته گفت: «بمب رو هواپیماهای صدام انداختن، ولی ماشه رو... ماشه رو اون کتشلواری های واشنگتن کشیدن!
،،،
زخمهای ماندگارِ بیگناهان، تاوانِ تلخِ پیوندِ میان «سلاحِ دیکتاتورها» و «حمایتِ پنهانِ مدعیانِ تمدن» است.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۵: جاسوس
فرهاد با عینکش روی نوک بینی خم شده بود روی لپتاپ. صفحه پر از نمودار و مقاله بود. زیر لب گفت:
«مشکل تحلیلهای شما اینه که همه چیز رو توی قالب توطئه میبینید.»
بهزاد که تکیه داده بود به صندلی و فنجان چای را در دست میچرخاند، لبخند کوتاهی زد:
«نه، مشکل شما اینه که فکر میکنی قدرتهای بزرگ مثل کلاس درس علوم سیاسی رفتار میکنن؛ با اصول اخلاقی.»
سهراب که بینشان نشسته بود، آه کشید:
«باز شروع شد…»
فرهاد بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«ببین بهزاد، آمریکا هزار تا ایراد دارد، ولی این حرفهایی که شما میزنید بیشتر شبیه داستان جاسوسی است تا واقعیت.»
بهزاد آرام تبلتش را جلو کشید.
«داستان جاسوسی؟ اتفاقاً از خود آمریکاییهاست.»
فرهاد بالاخره سر بلند کرد.
«چی هست؟»
بهزاد صفحه را چرخاند سمتشان.
«گزارش سیمور هرش. خبرنگار تحقیقی. همونی که رسوایی ابوغریب رو افشا کرد.»
سهراب ابرو بالا انداخت:
«اون خیلی معتبره.»
بهزاد گفت:
«سال ۲۰۱۲ یه مقاله نوشت به اسم *Our Men in Iran?* … میگه نیروهای عملیات ویژه آمریکا، JSOC، از حدود ۲۰۰۵ اعضای مجاهدین خلق رو توی صحرای نوادا آموزش نظامی میدادند.»
فرهاد خندید.
«همون مجاهدین خلقی که خود آمریکا تو لیست سازمانهای تروریستی گذاشته بود؟»
بهزاد جرعهای چای خورد.
«دقیقاً همونا.»
چند ثانیه سکوت شد.
سهراب گفت:
«صبر کن… یعنی رسماً تو لیست تروریستی بودن ولی همزمان آموزش هم میدیدن؟»
بهزاد شانه بالا انداخت.
«سیاست خارجی یعنی همین تناقضها.»
فرهاد دستش را به پیشانی زد.
«یا گزارش اشتباهه، یا داستان نصفه گفته شده. دولتها اینقدر هم احمق نیستن.»
بهزاد خندید.
«احمق نیستن؛ عملگرا هستن.»
بعد ادامه داد:
«هرش نوشته آموزشها شامل ارتباطات پیشرفته، رمزنگاری و کار با تجهیزات اطلاعاتی بوده. یعنی دقیقاً چیزهایی که برای عملیات مخفی لازم داری.»
فرهاد لحظهای فکر کرد.
«خب فرض کنیم درست باشد. دلیلش چی بوده؟»
بهزاد گفت:
«فشار غیرمستقیم. وقتی نمیتونی مستقیم وارد درگیری بشی، از نیروی نیابتی استفاده میکنی.»
فرهاد با لحنی تحلیلی گفت:
«این منطق رو همه قدرتها دارن؛ فقط مختص آمریکا نیست.»
بهزاد سر تکان داد.
«درسته. ولی تفاوتش اینه که همزمان شعار مبارزه با تروریسم هم میده.»
سهراب خندید:
«یعنی هم داور مسابقهای هم مربی یکی از تیمها.»
بهزاد گفت:
«دقیقاً.»
فرهاد چند لحظه به صفحه تبلت خیره شد. بعد گفت:
«میدونی مشکل کجاست؟»
بهزاد: «کجا؟»
فرهاد:
«اینکه دنیا خیلی پیچیدهتر از روایتهای سیاه و سفید ماست. نه آمریکا فرشته است، نه همه چیز هم توطئه.»
بهزاد لبخند زد.
«قبول. ولی یه چیز هم هست.»
فرهاد: «چی؟»
بهزاد به صفحه مقاله اشاره کرد:
«گاهی واقعیت از نظریه توطئه هم عجیبتره.»
سهراب که از اول بحث فقط شنیده بود، فنجان قهوهاش را بالا آورد و گفت:
«من فقط یه سوال دارم.»
هر دو به او نگاه کردند.
«اگه این بحثو همینطور ادامه بدین… کسی هست صورتحساب کافه رو هم نیابتی پرداخت کنه؟»
:::
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۶: قواعد بازی
فرهاد: باز هم شاهکار جدید! تحریمهای دارویی. آدم حس میکنه توی یه آزمایشگاه بزرگ گیر افتاده که مدام میخوان آستانه تحملش رو چک کنن.
سهراب: (با کنایه) لابد باز هم میخوای بگی اگه فلان شعار رو نمیدادیم، الان داشتیم با فایزر و مدرنا صبحونه میخوردیم؟
فرهاد: (لپتاپ رو میبنده و با نگاهی نافذ به سهراب نگاه میکنه) بحثِ شعار نیست سهراب، بحثِ «قواعد بازی»ئه. دنیا یه باشگاهه. تو نمیتونی توی باشگاه ثبتنام کنی، اما بگی من قوانین فدراسیون رو قبول ندارم و میخوام با قوانین خودم فوتبال بازی کنم. خب، اخراجت میکنن! این احمقانهست که هزینهی معیشت و سلامت مردم رو پای یه لجبازی دیپلماتیک بدیم که تهش هیچ دستاورد ملموسی برای سفره مردم نداره.
بهزاد: فرهاد، مشکل اینجاست که تو فکر میکنی این فدراسیون، «عادلانه»ست. اما تاریخ میگه این باشگاه، در واقع یه «باند مافیایی»ئه.
فرهاد: (پوزخند میزنه) باز هم تئوری توطئه! بهزاد، تو نابغهی تبدیل کردنِ ناتوانیِ دیپلماتیک به حماسههای قهرمانانه هستی.
بهزاد: تئوری توطئه نیست، تاریخه. تو که عاشقِ روشنفکرهای غربی هستی، حتماً نظر چامسکی رو درباره ایران شنیدی. اون میگه دشمنی آمریکا با ایران از سال ۵۸ شروع نشد، از ۳۲ شروع شد. زمانی که ما حتی شعار «مرگ بر آمریکا» هم نمیدادیم. مصدق داشت با کراوات و منطقِ حقوقیِ بینالمللی، نفت رو ملی میکرد. چرا کلهپاش کردن؟ چون «استقلال» تو قاموسِ این باشگاهی که تو ازش حرف میزنی، یعنی «شورش علیه رئیس».
فرهاد: مقایسه سال ۳۲ با امروز، یه مغالطه تاریخی بزرگه بهزاد! سال ۳۲ دنیا دوقطبی بود، جنگ سرد بود. مصدق تو محاسباتش اشتباه کرد و بین چکشِ بریتانیا و سندانِ شوروی گیر کرد. اما امروز چی؟ چین و روسیه هم دارن با همون قواعدِ جهانی بازی میکنن. حرف من اینه: «آرمانگراییِ بیهزینه وجود نداره.» تو نمیتونی هم بخوای سیستمِ جهانی رو به چالش بکشی و هم انتظار داشته باشی برات فرش قرمز پهن کنن. حرف من اینه: استقلال به چه قیمتی؟ به قیمتِ نابودیِ طبقه متوسط؟
سهراب: (گوشیش رو نشون میده) ولی فرهاد، این وسط تکلیفِ امثالِ جولیان آسانژ چی میشه؟ اون که دیگه ایرانی نبود، عضو باشگاهِ خودشون بود. فقط چند تا سند از جنایات جنگیشون افشا کرد. چرا سیستمِ «قانونمندِ» تو، اینطور مثل قرون وسطی باهاش برخورد کرد؟
فرهاد: (با خونسردی) آسانژ یه قربانیِ «امنیت ملی»ئه. هیچ کشوری، تأکید میکنم «هیچ کشوری»، حتی کعبهی آمالِ تو، با کسی که اسرار نظامیش رو فاش کنه شوخی نداره. اما بحث ما سرِ ایرانه. ما داریم هزینهی سناریویی رو میدیم که چهل ساله هیچ خروجیِ مثبتی تو حوزهی رفاه نداشته.
بهزاد: خروجیاش این بوده که الان برای کوچکترین تصمیمِ سیاسیمون، لازم نیست از سفیر انگلیس و آمریکا اجازه بگیریم. فرهاد، تو میگی «قواعد بازی»، من میگم «حقِ تنفس». چامسکی میگه آمریکا مثل «پدرخوانده»ست؛ اگه جلوی یه مغازهدار که نمیخواد باج بده کوتاه بیاد، بقیه مغازهدارها هم یاد میگیرن. تحریمِ ایران، «تنبیه عبرتآموز» برای بقیه دنیاست، نه چون ما خطرناکیم، چون ما «نافرمانیم».
فرهاد: (با لبخندی پیروزمندانه) خب! خودت اعتراف کردی. وقتی میدونی طرف «پدرخوانده»ست و زورت بهش نمیرسه، عاقلانهست که کل زندگیت رو به باد بدی تا فقط ثابت کنی «نافرمانی»؟ سیاست، علمِ «ممکنهاست»، نه علمِ «آرزوها». قهرمانِ مرده بودن چه فایدهای داره وقتی کشورت از قطار توسعه جا بمونه؟ نگاه کن به ویتنام! با آمریکا جنگید، نابود شد، اما در نهایت نشست و با همون قواعدی که تو میگی «مافیایی»، کشورش رو ساخت. الان کجاست؟ ما کجاییم؟
بهزاد: ویتنام هم بعد از اینکه «هویت» و «استقلال» خودش رو تثبیت کرد، پای میز مذاکره نشست، نه با دستهای بسته! فرق ما با نگاه تو اینجاست: تو میخوای اول تسلیم بشیم تا شاید به ما نون بدن، ما میگیم باید اونقدر قوی بشیم که نونمون رو نبرن.
فرهاد: بحث با تو همیشه به «بایدها» ختم میشه بهزاد، اما زندگیِ واقعی با «هستها» پیش میره. فرق من و تو اینجاست: تو هنوز دنبالِ مقصرِ تاریخی میگردی، و من دنبالِ راهیم که این زنجیره شکنجه رو یه جایی پاره کنم... حتی اگه مجبور باشم با پدرخوانده دست بدم.
سهراب: فعلاً بیاید با «پدرخواندهی سلف» دست بدیم که اگه دیر بجنبیم، همین ناهارِ نیمبند رو هم تحریممون میکنه!
فرهاد: (با خنده) دقیقاً! چون منطق سلف از منطقِ سیاستِ خارجیِ شما خیلی دقیقتره: هر کی دیر برسه، گشنه میمونه!
،،،
پذیرش قواعد ظالمانه برای بقا، اسمش زندگی نیست، بلکه مرگِ شرافته... آزادی تاوان داره، کسی که برای حفظِ نون زیر بار زور میره، فراموش کرده که تن دادن به ذلت، خودِ نابودیه.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۷: توییتر
نننننه! باز این لگ زد... لود شو دیگه لامصب!
سهراب: چی شده باز؟
فرهاد: این … توییتر… چی بود اسمش؟ اَه! همین چلغوز کار نمیکنه! یه توییت مهم داشتم آماده میکردم...
سهراب: اولاً که اسمش «ایکس» شده، خودتو آپدیت کن لطفاً. دوماً، احتمالاً دارن آپدیت میدن. یه کم صبر کنی درست میشه. مثل همیشه!
فرهاد: آپدیت؟ چه آپدیتی؟ هر دفعه آپدیت میدن یه جاشو خرابتر میکنن. الان من جواب اون یارو که چرت و پرت گفته بود رو چی بدم؟ فکر میکنه کم آوردم! حیثیتم رفت!
یکی نیست جلوی اینا رو بگیره؟؟؟
بهزاد که اونور کلاس ولو بود و داشت پادکست گوش میداد، یه پوزخند زد و گفت: «چرا هست...»
فرهاد با تردید برگشت سمتش: «کی؟»
بهزاد: «سیاست»
فرهاد بدون اینکه حرفی بزنه، رفت به سمت دیوار و سرشو کوبید به دیوار.
سهراب رفت جلوشو گرفت و گفت: «چیکار میکنی؟ مگه دیوونه شدی؟»
فرهاد گفت: «آره، آره دیوونه شدم! این بشر منو چی فرض کرده که هرچی میگم، پای سیاست و پروژه رو میاره وسط!
این پروژه لعنتی کی تموم میشه، من از دستش راحت شم؟»
سهراب گفت: «اعصابتو خرد نکن، بهزاد که باهات پدرکشتگی نداره. فقط میخواد آگاهیتو ببره بالا.»
بهزاد گفت: «این ادابازیا چیه؟ دارم مثل آدم حرف میزنم. تازه از آخوندا که نمیگم، دارم از همون غربیهایی حرف میزنم که فرهاد کشتهمردشونه.»
بعد رو به فرهاد کرد و گفت: «میدونستی تو سال ۸۸ بهخاطر اینکه آتیش فتنه نخوابه و ارتباطشون با لیدر اغتشاشات قطع نشه، جلوی تعمیرات توییتر رو گرفتن؟»
سهراب: «ایکس!»
بهزاد: «نه داداش من، اون موقع همون توییتر بود هنوز، ایلان تو فکر سفر به مریخ بود.»
فرهاد با قیافه ای حق به جانب: « اینو کی گفته؟»
بهزاد گفت:« هیلاری کلینتون، وزیر خارجه سابق آمریکا . تو کتاب خاطرات، «انتخابهای سخت»،
بزار عین کلماتش رو برات بخونم
بعد گوششو در آورد و ادامه داد:
در پشت صحنه، تیم من در وزارت خارجه در تماس دائمی با فعالان در ایران بود و مداخلهای اضطراری انجام داد تا از تعطیلی توییتر برای تعمیر و نگهداری جلوگیری کند، که میتوانست معترضان را از یک ابزار ارتباطی کلیدی محروم کند.
فرهاد : آهی کشید و گفت:« آره طفلکی ها اینقدر خودشون رو به آب و آتیش زدن تا مردم رو از رژیم آخوندی نجات بدن آخرشم نشد
بهزاد که از عصبانیت سرخ شده بود گفت:«
تو مسحور غرب شدی این همه تا الان برات فکت تاریخی آورم که اونا دلسوز ما نیستن باز تو حرف خودتو میزنی واقعا که نرود میخ آهنی در سنگ...!
،،،
تمامی ابزار های دنیا مثل عروسک خیمه شب بازی در دستان سیاستمداران هستند
ما دست های پشت پرده را نمیبینم اما آنها هستند که صحنه را برای ما میچینند.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۸ : هنر تحریم
فرهاد با چشمان گرد شده بسته را سر جایش پرت کرد: «یا خدا! چه خبره بابا؟ این مرغه یا ققنوس افسانهای؟
سهراب که سبد خرید خالی را هل میداد، آهی کشید: «داداش چی گرون نشده که مرغ نشه؟ همش به خاطر این تحریمهای لعنتیه. دلار میره بالا، سفره ما کوچیک میشه. اینا قشنگ دست گذاشتن رو گلوی ما.»
فرهاد با عصبانیت گفت: «آره . واقعاً دیگه بریدیم... بهزاد! تو که سرت تو کتابه، خدایی قبول داری خیلی سخته؟ قبول داری کمرمون خم شده؟»
بهزاد که داشت لیست خرید را چک میکرد، آرام سرش را بالا آورد. نگاهش غمگین اما محکم بود: «آره فرهاد... قبول دارم. خیلی سخته. ولی این سختی تصادفی نیست. مهندسی شدهست.»
فرهاد پوزخند زد: «مهندسی؟ یعنی چی؟»
بهزاد گفت: «یه آقایی هست به اسم ریچارد نفیو بهش میگن "معمار تحریمهای ایران". سال۹۶ یه کتاب نوشت به اسم هنر تحریمها". تو اون کتاب با یه اعتراف عجیبی کرده.»
سهراب پرسید: «چی گفته؟»
بهزاد ادامه داد: «نفیو خیلی صریح میگه: "تحریم ابزار دیپلماسی نیست، ابزار ایجاد درد است." دقیقاً از کلمه "Pain" استفاده میکنه. میگه ما هدفمون این بود که با گرون کردن دلار و کالا، درد و رنج رو مستقیم ببریم تو خونههای مردم.»
فرهاد اخم کرد: «یعنی چی؟ شما فقط بلدید همه چی رو به تحریم ها ربط بدید»
بهزاد گفت: هر جور دوست داری فکر کن ولی «نفیو یه اصطلاح بیلیارد داره به اسم "ضربه غیرمستقیم" (Bank Shot). تو کتابش با ذوق تعریف میکنه و میگه: "افزایش ۳ برابری قیمت مرغ تو سال ۲۰۱۲ یه ضربه موفق برای ما بود." میگه ما عمداً جوری تحریم کردیم که قیمت مرغ و گوشت بره بالا، چون مردم دردِ گرونی مرغ رو بیشتر از تحریمهای بانکی حس میکنن و این باعث میشه از نظام متنفر بشن.»
سهراب با ناباوری گفت: «یعنی طرف نشسته اونور دنیا، نمودار قیمت مرغ ما رو نگاه میکنه و کف میزنه که مردم دارن زجر میکشن؟»
بهزاد سری تکان داد: «دقیقاً. هدفشون اینه که ما از شدت فشار اقتصادی، استقلالمون رو بفروشیم. میخوان بگن یا بردهی ما میشید، یا گشنگی میکشید.»
سهراب سکوت کرد و دوباره به یخچال مرغها نگاه کرد. بعد با صدایی که کمی لرزش داشت گفت: «نامردا... ولی بهزاد، واقعاً سخته. آدم کم میاره.»
بهزاد دستش را روی شانه سهراب گذاشت: «میدونم رفیق. ولی ما هدفمون بزرگتر از این حرفاست. تاریخ رو یادت رفته؟»
سهراب پرسید: «کدوم تاریخ؟»
بهزاد با لحنی گرم و مطمئن گفت: «شعب ابیطالب. مسلمونها سه سال تو محاصره کامل اقتصادی بودن. کار به جایی رسید که هسته خرما رو با آب خیس میکردن و میخوردن. حتی میگن تکههای چرم خشک شده رو میجوییدن تا معدهشون آروم بگیره.»
سهراب زیر لب گفت: «سه سال...»
بهزاد ادامه داد: «آره، سه سال گرسنگی محض. مشرکین دقیقاً همین نقشه ریچارد نفیو رو داشتن؛ میخواستن اونقدر فشار بیارن تا مردم بگن "پیامبر رو تحویل میدیم تا نون گیرمون بیاد". ولی مردم موندن. درد کشیدن، اما عزتشون رو نفروختن. حالا ما که هنوز به اونجا نرسیدیم... میخوایم جلوی این "شمرهای اتوکشیده" کم بیاریم؟»
،،،
رنج قانون نانوشته دنیاست
مهم اینست که آدم رنجی که میکشد مقدس باشد
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۹: بازی جنگا
سهراب با نیشخند گفت: «فرهاد جان، اون دستت لرزش داره یا موج مکزیکی میره؟ اگه بریزه باید شام بدیها!»
فرهاد عرق پیشانیاش را پاک کرد: «هیس! تمرکزم رو بهم نزن. من مهندسی معکوسم خوبه...»
فرهاد بلوک را کشید. برج تلوتلو خورد، کج شد، و ناگهان با صدای بلندی فرو ریخت و بلوکها روی میز پخش و پلا شدند.
سهراب زد زیر خنده: «تبریک میگم مهندس! زدی کل سازه رو آوردی پایین. این الان تخریب کنترل شده بود؟»
در همین حین، دکتر صادقی، که با کیف چرمیاش از کنارشان رد میشد، با دیدن صحنه لبخندی زد و با کنایه گفت: «خسته نباشید. میبینم که سخت مشغول انجام پروژه هستید»
فرهاد که داشت بلوکها را جمع میکرد، با تعجب سرش را بلند کرد: «سلام استاد خوب هستید؟ بفرمایید بشینید
پس خبرش به شما هم رسیده؟
دکتر صادقی صندلی خالی کنار میز را عقب کشید و نشست: « آره کل دانشگاه خبر دار شدن
بعد نگاهی به بازی جنگا انداخت و گفت:«
بچه ها میدونستید بازی سیاست هم دقیقاً مثل همین جنگاست. بعضیها تخصصشون اینه که ببینن کدوم آجر رو بکشن بیرون تا کل ساختمون بیاد پایین.
فرهاد گفت با خنده گفت:« چه تخصصی...!
دکتر صادقی گفت:« آره واقعا اتفاقاً یه نویسنده انگلیسی به اسم جاناتان کوک این بحث خیلی قشنگ مطرح کرده.»
سهراب گفت:« کی هست؟
دکتر خندید: « پژوهشگره! البته یه جورایی دستپخت غرب رو واسه ما رو کرد. کوک میگه سال ۸۲ که آمریکا بغداد رو گرفت، همه فکر میکردن کار تمومه. ولی تو اتاقهای فکر واشنگتن و تلآویو، تازه نقشه اصلی رو پهن کرده بودن.»
سهراب گفت: «استاد، منظورتون حمله به ایرانه؟»
دکتر صادقی عینکش را جابجا کرد: «نه فقط حمله. کوک میگه هدفشون "تغییر رژیم" (Regime Change) نبود، هدفشون چیزی بود که بهش میگن "فروپاشی کامل" (Total Rollback). یعنی نمیخواستن فقط کاپیتان کشتی رو عوض کنن، میخواستن خود کشتی رو تیکه تیکه کنن تا غرق بشه.»
فرهاد با تعجب گفت: «یعنی چی؟ یعنی میخواستن ایران رو تجزیه کنن؟»
دکتر یک بلوک چوبی را برداشت و روی میز گذاشت: «دقیقاً. ببینید، ایران مثل یه فرش خوشرنگه که از اقوام مختلف (کرد، لر، ترک، بلوچ، عرب) بافته شده. جاناتان کوک افشا میکنه که آمریکا و اسرائیل به این تنوع به چشم یه "فرصت جنگ داخلی" نگاه میکردن. تو مهر ماه ۸۴، مؤسسه معروف امریکن اینترپرایز (AEI)** تو واشنگتن یه مهمونی شوم برگزار کرد.
دکتر آهی کشید و ادامه داد : « اونا نمایندگان گروههای جداییطلب کُرد، آذری و بلوچ رو دعوت کردن تا ببینن چطور میشه از شکافهای قومیتی برای متلاشی کردن ایران استفاده کرد. کوک میگه از همون سال ۱۳۸۴، آمریکا شروع کرد به حمایت از گروههای تروریستی و شبهنظامی تو مرز پاکستان تا تو مناطق بلوچنشین بمبگذاری کنن.»
فرهاد اخم کرد: «پس این "خاورمیانه جدید" که هی میگفتن...»
دکتر با انگشت روی میز ضربه زد: «آفرین! خاورمیانه جدید تو ذهن اونا یعنی منطقهای پر از کشورهای کوچیک و ضعیف که دائماً با هم درگیرن و برای یه لیوان آب خوردن باید از اسرائیل اجازه بگیرن. میخواستن ایران رو تبدیل کنن به مجمعالجزایری از اقوام که دارن تو سر و کله هم میزنن. درست مثل همین برج جنگا که فرهاد خرابش کرد.»
سهراب گفت: «استاد حالا چرا ما خراب نشدیم؟ چون فرهاد بازی نمیکرد؟»
همه خندیدند. دکتر چهرهاش جدی و مصمم شد: «چون چسبِ این جامعه قویتر از این حرفا بود. هوشمندی ایران و حمایتش از محور مقاومت، نذاشت اون آجرها لق بشه. نه تنها ایران تجزیه نشد، بلکه نذاشت عراق و سوریه هم کامل تیکه پاره بشن. اون تریلیونها دلاری که خرج کردن تا مرزها رو دوباره بکشن، همش دود شد رفت هوا.»
دکتر بلند شد تا برود، دستی روی شانه فرهاد گذاشت و گفت: «حواستون باشه بچهها، تو دنیای واقعی، اگه ستونهای این خونه رو بکشن، دیگه فرصت "دستِبعدی" وجود نداره.
فرهاد به برج ریخته شده نگاه کرد و بعد با جدیت شروع کرد به چیدن دوباره بلوکها، اما این بار با دقت بیشتر و زیربنای محکمتر: «چشم استاد... این بار جوری میسازیمش که با زلزله هم تکون نخوره.»
،،،
جامعهای که تار و پود تفاوتهایش را نقطه قوت خود بداند، هیچ دستی نمیتواند فرش یکپارچگیاش را از هم بشکافد.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۰: یازده برابر
فرهاد با حرص لپتاپ را بست : «ای بابا! اینم شانس مایه. همه چی تو این مملکت کُنده. اینترنتش کُنده، پیشرفتش کُنده، حتی لودینگ بازیش هم کُنده!»
سهراب که داشت با پوست پرتقال روی میز شکلک میساخت، خندید: «داداش اون لپ تاب روی ۹۹٪ گیر کرده ربطی به جغرافیای ایران نداره. حرص نخور پوستت چروک میشه.»
فرهاد با عصبانیت گفت: «نه سهراب، تو حالیت نیست. دیشب اون کارشناسه تو ماهواره میگفت ایران کلاً از ریل توسعه خارج شده. میگفت دنیا داره با سرعت نور میره جلو، ما داریم با دنده عقب میریم. واقعاً راست میگه، ما تو علم و تکنولوژی هیچ حرفی واسه گفتن نداریم.»
بهزاد که داشت کتابش را ورق میزد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: «مطمئنی دنده عقبه؟ شاید سرعتش اونقدر زیاده که دوربینهای اون کارشناسها نتونستن ثبتش کنن.»
فرهاد پوزخند زد: «هه! سرعت زیاد؟ »
بهزاد کتاب را بست و صاف نشست: «اره سرعت زیاد دیروز گزارش خانم دبورا مکنزی تو مجله معتبر نیوساینتیست (New Scientist) میخوندم . اون سال ۸۸ یه گزارشی داد که دهن دانشمندای غربی باز موند. تیترش این بود: "رشد علمی ایران، ۱۱ برابر متوسط جهانی."»
فرهاد چشمانش گرد شد: «۱۱ برابر؟ خالی نبند بابا! مگه میشه؟»
سهراب پرید وسط: «یعنی چی ۱۱ برابر؟ یعنی اگه اونا یه دونه فرمول کشف میکنن، ما ۱۱ تا کشف میکنیم؟
بهزاد خندید و گفت: «بذار با یه مثال براتون بگم. فرض کنید کل کشورهای دنیا دارن یه دیوار آجری به اسم "علم" میسازن. متوسطِ سرعتِ بناهای دنیا اینه که روزی یک ردیف آجر روی هم بذارن. گزارش مکنزی میگه ایران تو اون سالها، داشته روزی ۱۱ ردیف آجر میچیده! یعنی شتاب و سرعتِ رشد تولید مقالات و دستاوردهای علمی ما، ۱۱ برابرِ سرعتِ نرمالِ بقیه کشورها بوده. این یعنی یه جهش وحشتناک، اونم زیر فشار تحریم.»
فرهاد کمی ساکت شد، انگار داشت محاسبه میکرد، ولی باز هم قانع نشد. شانهای بالا انداخت و گفت: «خب باشه، قبول که رشد کردیم. ولی... ولی اگه شاه بود، الان ۱۰۰ برابر رشد کرده بودیم! اون موقع همه چی آزاد بود. اگه انقلاب نمیشد الان ما ژاپن بودیم.»
بهزاد لبخند تلخی زد، سری تکان داد و با لحنی که پر از طعنه بود گفت: «آره حتماً! لابد با همون ۶۰-۵۰ درصد بیسوادی که زمان شاه داشتیم میخواستیم بشیم قطب علمی جهان؟»
سهراب تکه پرتقالی در دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: «راست میگه فرهاد. اگه شاه بود الان احتمالاً بزرگترین دستاورد علمیمون این بود که "چگونه پیکان رو اسپرت کنیم".»
فرهاد دوباره به لپتاپش نگاه کرد که بالاخره بازی لود شده بود. با پوزخند گفت: «باشه، شما سرعت این اینترنتتون رو ۱۱ برابر کنید تا ما باور کنیم به یک جایی رسیدید.»
،،،
قطار پیشرفت از بیرون پرشتاب به نظر میرسد، اما برای مسافران داخل آن، همیشه آرام و کند مینماید.
گاهی برای درک پیشرفت باید از بیرون نگاه کرد
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۱: رویانا
سهراب با تمرکز زیاد گفت: «ببینید بچهها، این یه تکنیکه که پوست سیب یه تیکه دربیاد. بهش میگن "پوستکنی مارپیچی پیوسته".»
فرهاد با پوزخند گفت: «مارپیچی پیوسته؟ داداش داری با چاقو کشتی کج میگیری! اون سیب داره التماس میکنه ولش کنی.»
ناگهان، چاقو از روی سیب در رفت و یک بریدگی کوچک روی انگشت اشاره سهراب ایجاد شد.
سهراب با وحشت به انگشتش نگاه کرد: «آخ! وای! خون! بچهها من دارم میمیرم! زنگ بزنید اورژانس! وصیتنامهام تو کشوی دوم میزه...»
فرهاد چشمهایش را در حدقه چرخاند: «جمع کن خودتو بابا! یه قطره خونه! انگار کوسه بهت حمله کرده. .»
بهزاد با خونسردی یک چسب زخم از کیفش درآورد و به سهراب داد: «نگران نباش سهراب، سلولهای پوستت همین الان دارن خودشون رو ترمیم میکنن. تازه میدونستید یه جایی تو همین تهران هست که دارن کاری میکنن که در آینده شاید بشه یه انگشت قطع شده رو دوباره از نو ساخت؟»
فرهاد خندید: «آره لابد تو فیلما! حتماً فردا هم میخوان آدم آهنی بسازن.»
بهزاد لبخند زد: «نه، جدی میگم. امروز قراره برای بازدید علمی بریم "موسسه رویان". به جای اینکه حرف منو باور کنی، بیا از زبون خودشون بشنو و خودت ببین.»
،،،
چند ساعت بعد، لابی موسسه رویان. یک اقای جوان با روپوش سفید آزمایشگاه به استقبالشون میآید.
دکتر علوی: «سلام بچهها، خیلی خوش اومدید. من دکتر علوی هستم، عضو تیم تحقیقاتی اینجا. قراره امروز یه گشت کوچیک با هم بزنیم.»
آنها وارد یک راهرو با دیوارهای شیشهای میشوند که آزمایشگاههای پیشرفتهای را به نمایش گذاشته است.
سهراب که هنوز انگشتش را بالا گرفته بود، با هیجان پرسید: راست میگن شما اینجا اعضای بدن یدکی میسازید؟ مثلاً میتونید انگشت منو که امروز تو یه حادثه دلخراش آسیب دید، مثل روز اولش کنید؟»
دکتر علوی خندید: «هنوز به اون مرحله نرسیدیم، ولی داریم روی سلولهایی کار میکنیم که آجرها و مصالح اولیه ساخت بدن هستن. بهشون میگن "سلولهای بنیادی".»
فرهاد با لحنی شکاک پرسید: «یعنی چی؟ مگه میشه؟ این کارا فقط تو آمریکا و اروپا انجام میشه. ما که تحریمیم، تجهیزاتمون کجا بود؟»
دکتر علوی به یکی از آزمایشگاهها اشاره کرد: «سوال خوبیه. بذار یه خاطره برات تعریف کنم. سال ۸۸ ، یه روزنامهنگار معروف آمریکایی به اسم جان سالومون، که اون موقع سردبیر روزنامه واشنگتن تایمز بود، اومد اینجا برای تهیه گزارش.»
سهراب گفت: «لابد اومده از عقب موندگی ما گزارش تهیه کنه!
دکتر علوی لبخند زد: «دقیقاً برعکس. اون بنده خدا وقتی کارای ما رو دید، چشماش چهارتا شده بود. اون گفت :« شما موسسه رویان کارهایی انجام میدید که تنها در پیشرفتهترین آزمایشگاههای سلول بنیادی آمریکا قابل مشاهده است. حقیقتا ایران عملاً در خط مقدم این دانش در جهان قرار گرفته.»
فرهاد با ناباوری گفت: «شوخی میکنید! واشنگتن تایمز اینو نوشته؟»
دکتر علوی: «عین حقیقته. تازه خیلی براش جالبه بود که ما با یه چراغ سبز شرعی، به این پیشرفت ها رسیدیم؛ آقای خامنه ای با فتوایی که دادن علم و مذهب رو باهم آشتی دادن.
سهراب پرسید: «خب حالا این سلولهای بنیادی دقیقاً چیکار میکنن؟
دکتر علوی با حوصله توضیح داد: «فکر کن سلول بنیادی مثل یه خمیر بازیه. هنوز شکل خاصی نداره. ما یاد گرفتیم به این خمیر شکل بدیم. مثلاً بهش بگیم تو تبدیل شو به سلول قلب، و باهاش بافت قلبی کسی که سکته کرده رو ترمیم کنیم. یا بهش بگیم تبدیل شو به سلول عصبی و برای درمان پارکینسون ازش استفاده کنیم. ما اینجا روی درمان ناباروری، دیابت، آسیبهای نخاعی و کلی بیماری دیگه کار میکنیم. حتی اولین گوسفند شبیهسازی شده خاورمیانه، "رویانا"، محصول همینجاست.»
در راه برگشت، سهراب چسب زخمش را کند و با غرور به بریدگی کوچکش نگاه کرد.
فرهاد که در فکر فرو رفته بود، زیر لب گفت: «... عجب... این چیزا رو هیچوقت تو ماهواره نشون نمیدن...»
،،،
شاید امروز دوباره نوبت ماست که تاریخ طب رو ورق بزنیم؛ فقط این بار با میکروسکوپ و سلول
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۲: لحیمِ دخترونه
سهراب با اعتماد به نفس گفت : «نگران نباش فرهاد، الان این خازن رو اتصال کوتاه میدم، سرعت لپتاپت میشه مثل موشک. خودم تو یوتیوب دیدم.»
فرهاد با وحشت گفت: «سهراب! دست نزن! اون خازن نیست، اون باتری بایوسه ! داری لپتاپ نازنینم رو تبدیل به تستر نون میکنی!»
سهراب: «ای بابا، چقدر استرس داری. مهندسی یعنی ریسک! بذار... آخ سوختم !»
سهراب هویه را پرت کرد روی فرش
فرهاد سریع هویه را برداشت و با عصبانیت گفت: «تو فرق پیچگوشتی و قاشق چنگال رو نمیدونی، چرا فاز بیل گیتس برداشتی؟ بده من ببینم...»
«اصلاً ولش کن. این کارهای فنی و سختافزاری کار مرداست، ولی نه مردی مثل تو!
باید ببرمش پیش تعمیرکار.»
سهراب در حالی که انگشت سوختهاش را فوت میکرد گفت: «نه درستش میکنم.
پیام دادم آبجیم راهنماییم کنه الاناست که زنگ بزنه. اون الان ترم آخر مکاترونیکه داره روی پروژه ربات مین یاب کار میکنه»
فرهاد پوزخند زد: «آبجیت؟ ربات مینیاب؟ برو بابا. دخترا تهِ تهش بتونن با فتوشاپ دماغشون رو عمل کنن. مهندسی برق و مکانیک و این چیزا مردونهس. روحیه لطیف دخترا چه به روغن و لحیم ؟»
بهزاد که داشت چای میریخت، پرید وسط حرفش: «باز دوباره فرهاد رادیوی "کلیشههای عهد بوق" رو روشن کرد! داداش، آمارت از رادیوهای زمان جنگ جهانی دوم هم قدیمیتره.»
فرهاد: «چه ربطی داره؟ تو کل دنیا همینه.»
بهزاد گوشیاش را درآورد و گفت: «اتفاقاً تو کل دنیا همین نیست. بذار یه گزارش برات بخونم که فیوزت بپره. ایمی گاتمن (Amy Guttmann) رو میشناسید؟»
سهراب: «نه، فامیلِ بتمنه؟»
بهزاد چشمغرهای رفت و ادامه داد: « نابغه. تحلیلگر و نویسنده مجله معروف فوربس (Forbes) آمریکاست. ایشون سال ۱۳۹۴ یه گزارشی درباره ایران نوشت که کلاً تصورات غرب رو به هم ریخت. تیترش این بود که زنان ایرانی دارن قلههای فناوری جهان رو تسخیر میکنن.»
فرهاد خندید: «فوربس؟ حتماً اشتباهی رفته تو لیست شایدم خواسته دلداری بده!»
بهزاد جدی شد: « نکته همینجاست. گاتمن میگه غربیها فکر میکنن زنان ایرانی شهروند درجه دو هستن و حتی رانندگی بلد نیستن اما وقتی اومد ایران و واقعیت رو دید، شوکه شد. میدونی چی نوشته؟»
فرهاد: «چی؟»
بهزاد: «نوشته ۷۰ درصد از دانشجوهای رشتههای مهندسی و علوم پایه (STEM) تو ایران، دخترا هستن! این آمار حتی از خودِ آمریکا هم بالاتره. یعنی یه ارتشِ علمیِ زنانه داره شکل میگیره.»
سهراب دهانش باز ماند: «۷۰ درصد؟ یعنی تو کلاس ما از هر ۱۰ نفر، ۷ تا دختر باید باشه؟ پس چرا کلاس ما فقط سیبیل موج میزنه؟»
بهزاد خندید: «چون تو رفتی رشتهای که... بگذریم. گاتمن میگه ایران تو برابری تحصیلات ابتدایی رتبه اول جهانه. نرخ باسوادی زنان که یه زمانی ۳۵ درصد بود، الان تو نسل جوان رسیده به ۱۰۰ درصد. این خانمای ایرانی الان تو سختترین شغلها مثل نفت، گاز، معدن و استارتاپهای نانو و بیوتکنولوژی مدیر و همهکارهن.»
فرهاد کمی شل شد ولی هنوز مقاومت میکرد: «خب حالا چرا یهو اینجوری شد؟ لابد مردا حال نداشتن درس بخونن!»
بهزاد: «نه. گاتمن تحلیل جالبی داره. میگه انقلاب اسلامی یه محیط امن و سازگار با فرهنگ بومی درست کرد. این باعث شد خانوادههای سنتی که قبلاً میترسیدن دختراشون رو بفرستن دانشگاه، حالا با خیال راحت دختراشون رو بفرستن عالیترین مراکز پژوهشی. نتیجهش شده اینکه ایران الان رتبه دوم جهان رو تو فارغالتحصیلان مهندسی داره و موتور محرکِ خیلی از شرکتهای دانشبنیان، همین خانمها هستن.»
همان لحظه گوشی سهراب زنگ خورد. تماس تصویری بود.
سهراب: «بیا! آبجیمه.»
تصویر دختری با مقنعه و روپوش آزمایشگاه که پشت سرش پر از بازوهای رباتیک بود روی صفحه آمد.
خواهر سهراب: «سهراب! باز چی رو ترکوندی؟ هویه باید، زاویه ۴۵ درجه باشه! اون قطعهای که میخوای عوض کنی ماسفت (MOSFET) هست، نه خازن! نقشه مدار رو برات فرستادم، طبق اون برو جلو.»
سهراب با ذوق به فرهاد نگاه کرد: «دیدی؟ گفت ماسفت!»
فرهاد که حسابی ضایع شده بود، آرام لپتاپش را بست و گفت: «آقا من تسلیم. بهزاد راست میگه. به خواهرت بگو اگه وقت داره یه نگاهی هم به مغز من بندازه، شاید یه سیمش اتصالی کرده که هنوز تو قرن نوزدهم گیر کردم!»
،،،
مکتبی که روزگاری بر جاهلیتِ «زندهبهگور کردن دختران» خط بطلان کشید، تنها جسم آنان را نجات نداد؛ بلکه بذر کرامت و اندیشهشان را برای تسخیر قلههای علم کاشت.**
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۳: کرونا
سکوتِ سنگینی اتاق را پر کرده بود. فرهاد نگاهش را به بخارِ محوِ چایِ روی میز دوخت و با لحنی که سعی میکرد آرام باشد، سکوت را شکست: «معلومه خیلی دوسش داشتی...»
سهراب لبخند تلخی زد. چشمانش از اشک برق میزد. با صدایی که از ته چاه درمیآمد و آشکارا میلرزید گفت: «خیلی... خیلی بیشتر از هر چیزی که کلمات بتونن توصیف کنن. اون فقط مادرم نبود، تمامِ پناهگاهم بود.»
فرهاد با تردید پرسید: «چی شد که رفت؟»
سهراب چشمانش را بست تا جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد، اما موفق نشد. بغضی که تا آن لحظه به زور قورت داده بود، شکست: «کرونا... طوفانِ لعنتیِ کرونا اومد و عزیزتر از جانم رو با خودش برد.» شانههایش شروع به لرزیدن کرد و هقهقی بیصدا امانش را برید.
فرهاد با کلافگی آهی کشید و دستش را توی موهایش کشید. با لحنی آمیخته به حسرت و خشمِ پنهان گفت: «ما سر یه سرماخوردگیِ ساده هم کلی تلفات میدیم، چه برسه به اون کرونای لعنتی! سهراب... کاش میبردیاش خارج. حداقل اونجا امکانات بیشتر بود، شاید... شاید هنوز پیشمون بود.» بعد با نگاهی پر از طعنه به بهزاد که تا آن لحظه ساکت بود، ادامه داد: «توی این مملکت که گاهی یه داروی ساده پیدا نمیشه، معلومه تهِ این قصهها به کجا میرسه!»
بهزاد که از دیدنِ حالِ ویرانِ سهراب متأثر بود، لیوان آب را به دست او داد. سپس با لحنی ملایم اما محکم رو به فرهاد کرد: «فرهاد جان، الان وقتِ این حرفها نیست. مرگ و زندگی دستِ ما نیست؛ اما بیانصافی هم نکن. کی گفته ما اینجا دستوپابستهایم؟ توی همون روزهای سیاه، کادر درمانِ ما با دستِ خالی شاهکار کرد. نظام سلامت ما توی منطقه شرق مدیترانه یکی از قویترینهاست.»
فرهاد پوزخندِ تلخی زد و سرش را تکان داد: «آره خب! هیچکس نمیگه ماستِ من ترشه. تو هم که همیشه عادت داری نیمهی پرِ لیوان رو ببینی!»
بهزاد بدون اینکه از طعنهی فرهاد عصبانی شود، با آرامش جواب داد: «این حرفِ منِ احساساتی نیست فرهاد. این گزارشِ پروفسور "کریستف هاملمن" بود. وقتی توی اوجِ بحران کرونا اومد ایران، فقط توی تهران نموند؛ با یه تیم بزرگ از کارشناسهای مؤسسه "رابرت کخ" آلمان رفتن استانهای مختلف و بیمارستانها رو از نزدیک دیدن. جالب اینه که اومده بودن از روشهای مدیریت بحران ما الگوبرداری کنن، نه اینکه فقط ایراد بگیرن.»
سهراب که با پشت دست اشکهایش را پاک میکرد، با صدایی گرفته و نگاهی پر از سؤال پرسید: «این پروفسوری که میگی اصلاً کی هست؟»
بهزاد دستش را روی شانه سهراب گذاشت و گفت: «نماینده سازمان جهانی بهداشت (WHO) و یکی از مشاورهای ارشد تو حوزه بهداشت جهانی.»
سهراب نفسِ عمیقی کشید، انگار که یادآوریِ آن روزها برایش هم دردناک بود و هم تسکیندهنده. خیره به نقطهای نامعلوم گفت: «راستش... کادر درمان برای مامانم سنگتموم گذاشتن. من خودم با چشمهای خودم دیدم که چطور شبانهروز بالای سرش بودن و میجنگیدن... اما خب، عمرش به دنیا نبود.»
فرهاد که میدید بحث دارد بیش از حد جدی و غمگین میشود، گوشیاش را از جیب بیرون کشید. در حالی که با دقت روی صفحه ضربه میزد تا نام پروفسور را جستوجو کند، با لحنی که سعی میکرد فضا را کمی تلطیف کند، زیر لب غرغر کرد: «حالا فعلاً دارم سرچ میکنم ببینم اصلاً همچین آدمی وجودِ خارجی داره یا نه... ولی بهزاد جان، اگه یه درصد بفهمم این پروفسورتون توی ایران یه لقمه نون سنگک و کبابتابهایِ مشتی خورده، حساب نیست! معلومه نمکگیر شده و نظرش کاملاً احساسی بوده، نه کارشناسی!»
،،،
هیچ ملتی با نگاه تحقیرآمیز به خودش درمان نمیشود؛ حتی اگر بهترین پزشکان را داشته باشد. باور، نخستین نسخه شفاست.
✍🏻 مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها 👉🏻
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۴: تاکسی
مرد عصبانی درِ پراید رو جوری محکم کوبید که راننده از جا پرید و داد زد: «یواش داداش! درِ گاوصندوق بانک مرکزی رو که نبستی!»
مرد شاکی بیتوجه به راننده کنارش نشست و شروع کرد به غر زدن: «ولم کن آقا! اینم شد مملکت؟ یه قرصِ تو کل این شهر خرابشده پیدا نمیشه! عرضه ندارید دارو درست کنید جمع کنید بره نمیدونم این مردم چه مرگشون بود انقلاب کردن؟؟؟.»
سهراب در گوش بهزاد گفت:« بدل فرهاد وارد ماشین شد! بسم الله بهزاد خان
بهزاد پوزخندی زد و رو به مرد گفت: «داداش، اعصابت خورده چرا سر ماشین این بنده خدا خالی میکنی؟ حالا دنبال چه دارویی میگردی؟»
مرد با کلافگی دست کشید تو موهاش و گفت: «اریتروپویتین» .
بهزاد یه نگاه عاقلاندرسفیه بهش انداخت و گفت: «داداش اینکه خیلی وقته خودمون درستش کردیم اون مال قدیما بود که تحریم بود! حالا چون یه داروخونه قرص شما رو نداشته که دلیل نمیشه کل سیستم رو ببری زیر سوال. میدونستی اصلا شما میدونستی قبل انقلاب ۸۰ درصد برای دارو وابسته بودیم اما الان
۹۷٪ داروهامون رو خودمون تولید میکنیم !
میدونی این یعنی چی؟ یعنی سالی ۷۰۰ میلیون یورو پول تو جیب مملکت میمونه و صرفه جویی میشه!»
مرد شاکی یه پوزخند کج زد و گفت: «آره جون خودت! این چرندیات رو کی بهت گفته؟ آخوندا»
بهزاد با افتخار گفت: «نخیر! جناب "دورجسورن"، کارشناس توسعه سلامت آمریکا.
مرد کمی شوکه شد ولی خودش رو نباخت و با یک غروری گفت:« کی هست؟
تو سازمان "پروژه بورگن" در آمریکا، کار میکنه
کارش رصد کردن مسیرهایی است که کشورهای در حال توسعه برای عبور از فقر و رسیدن به رفاه طی میکنن.»
تو همین هیرودار، پیرمرد روستایی که صورتش از آفتابسوختگی شبیه نون بربری برشته شده بود، دست پینهبستهاش رو گذاشت رو پای بهزاد و با لهجه شیرینش گفت: «عموجان... من سواد درستی ندارم از این عدد و رقما هم سر در نمیارم، ولی قبل انقلاب تو روستای ما، یه بچه تب میکرد، عزا میگرفتیم! جاده که نبود، باید مریض رو میبستیم پشت قاطر، تو برف و بوران میبردیم سمت شهر. نصف مریضها تا برسن به درمونگاه تلف میشدن! وبا و حصبه که میاومد، روستا رو جارو میکرد میبرد. اما الان چی؟ زمین تا آسمون فرق کرده. تو همون روستا خانه بهداشت داریم، دکتر میاد، فشار و قندمون رو چک میکنن، واکسن بچهها رو سر وقت میزنن. خدا خیرشون بده.»
بهزاد سریع حرف پیرمرد رو هوا زد: «ایول حاجی! اتفاقاً همون کارشناس آمریکایی هم دقیقاً به همین سیستم "مراقبتهای اولیه بهداشتی" (PHC) اشاره کرده که از دهه هفتاد راه افتاده و الان دسترسی بالای ۹۰٪ جمعیت روستایی رو به خدمات درمانی مقرونبهصرفه فراهم کرده. همون باعث شده شکاف شهر و روستا کم بشه.»
مرد شاکی که از شنیدن وضعیت قدیم پیرمرد و استدلالهای بهزاد بدجوری گیر افتاده بود و کاملاً خلع سلاح شده بود، دیگه نتونست بهونه بیاره. گلوشو صاف کرد، روشو کرد سمت پنجره و زیر لب با همون غرور شکستهاش به راننده غرید: «حالا کولر این لگنت رو روشن کن پختیم...» و تا خود مقصد، دیگه لام تا کام حرف نزد.
،،،
ندیدن ها و نگفتن ها دلیل بر نبودن ها نیست اشتباه خیلی از ما قضاوت با دیدنی هاست.
✍🏻 مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها 👉🏻
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative