eitaa logo
تبیین خلاق
457 دنبال‌کننده
46 عکس
17 ویدیو
4 فایل
تبیین خلاق 🌱💡 کانالی برای مربیان و نوجوانان 👩‍🏫👨‍🏫 | ایده‌ها، بسته‌ها و محتوای تبیینی به زبان کودک و نوجوان🔦✨ 📞پشتیبان @Scunit 🏢 واحد کودک و نوجوان مرکز تخصصی جهاد تبیین و اندیشکده راهبردی سعدا @Tabyin_net 🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت سیزدهم: حقیقتِ پشت پرده فرهاد با لباس نو و برند، جلوی آینه قدی دانشگاه ایستاده بود و داشت یقه کتش را درست می‌کرد. بهزاد با پوزخند گفت: - «داداش خودتو گول نزن! تو با این لباس‌های زرق و برق‌دار، بچه‌محل نمی‌شی. اینا همش ویترینه.» فرهاد که داشت روی لباسش دست می‌کشید، با حرص جواب داد: - «چیه؟ حسودیت میشه؟ تو هم بپوش! چرا فاز منفی میدی؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «حسودی چیه دیوونه؟ دلم می‌سوزه! آخه خاله چه گناهی کرده صبح تا شب سبزی پاک کنه و ترشی بندازه که تو بری این لباس‌های مارک‌دار رو بخری؟» فرهاد قاطی کرد: - «اینقدر خاله خاله نکن! خاله ی تو قبل از اینکه خاله ی تو باشه، مامان منه! پول خودمه، عشق خودمه! نمی‌خواد تو کاسه‌ی داغ‌تر از آش بشی!» همان لحظه سهراب نفس‌نفس زنان وارد شد و بلافاصله جو را عوض کرد: - «به به! آقای لاکچری! باز رفتی لباس جدید خریدی؟ چقدرم بهت میاد، رسماً شدی شبیه این "ریچ کیدز"های اینستاگرام!» بهزاد با اخم گفت: - «همین هندونه زیر بغل گذاشتن‌های تو اینو پر رو کرده! ول کن این قرتی‌بازی‌ها رو. سهراب، بالاخره اون کتاب رو گیر آوردی یا نه؟» سهراب با افتخار، کتابی با جلد تیره را از کوله‌پشتی‌اش بیرون کشید: - «آره، ولی پدرم دراومد تا این «شکست شاهانه» رو پیدا کنم. حالا درباره چی هست اصلاً؟» بهزاد گفت: - «درباره روانشناسیِ شخصیتِ شاه. نویسنده‌اش یه روانشناس آمریکایی خفنه به اسم ماروین زونیس.» سهراب کنجکاو شد و تصادفی کتاب رو ورق کتاب زد. بچه ها اینو ببینید چی نوشته ، بعد انگشتش را روی یک پاراگراف گذاشت و با هیجان خواند: - «اینجا نوشته: هسته اصلی شخصیت شاه، عدم اعتماد به نفس و وابستگی عمیق به منابع قدرت خارجی بود... ایالات متحده برای او نقش "پدرِ خوب" را بازی می‌کرد که منبع قدرت مطلق بود و از او محافظت می‌کرد. بدون حمایت ایالات متحده اعتماد به نفس شاه فرو می ریخت.» فرهاد که انتظار چنین توصیفی را نداشت، دست از ور رفتن با لباسش برداشت و ساکت شد. سهراب ادامه داد: - «زونیس دقیقا دست می‌ذاره رو نقطه ضعفش. میگه شاه یه "وابستگی روانی عمیق" به قدرت‌های خارجی داشت. آمریکا براش نقش "پدرِ خوبِ مطلق" رو بازی می‌کرد. یه بابای پولدار و زورگو که تا وقتی هست، بچه احساس امنیت می‌کنه. اما به محض اینکه اون پدرِ خیالی یه اخم می‌کرد، تمام هیبتِ شاه فرو می‌ریخت.» فرهاد که همیشه ویدیوهای "عظمتِ شاه" رو در اینستاگرام لایک می‌کرد، با گیجی گفت: - «یعنی چی؟ پس اون همه رژه و قدرت‌نمایی چی بود؟» بهزاد تاکید کرد: - «دقیقاً نکته‌اش همین‌جاست فرهاد! این وابستگی فقط تو مغزش نبود، تو ارتشش هم بود. ارتشی که شاه پُزش رو می‌داد و می‌گفت پنجمین ارتش جهانه، بدون اجازه‌ی اون "پدرِ خوبِ آمریکایی"، حتی جرأت نداشت موتور یک هواپیما رو روشن کنه. همه‌چیز اجاره‌ای بود، حتی اعتماد به نفسش!» فرهاد به کتِ گران‌قیمتش نگاه کرد. ناگهان احساس کرد چقدر شبیه شاه شده است؛ ظاهری پر زرق و برق که با پول و زحمتِ یکی دیگر (مادرش) خریده شده بود، دقیقاً مثل شاه که اقتدارش را با دلار و حمایتِ یکی دیگر (آمریکا) خریده بود. بهزاد با لحنی جدی و تاریخی گفت: - «درد ماجرا اینجاست رفقا؛ وقتی یک حاکم، امنیت و تاج و تختش رو به "لبخندِ بیگانه" گره می‌زنه، استقلال کشور میشه یه کالای فانتزی. ،،، شاه ایران بهترین درسِ تاریخه برای اینکه بفهمیم: قدرتی که ریشه‌اش در خاکِ خودت نباشه و از "پدرخوانده‌ی خارجی" آب بخوره، با اولین بادِ پاییزی، خشکه و می‌ریزه. هیچ ببری با دندون‌های عاریه‌ای، شکارچی نمیشه.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان😎 🔰مجموعه ی نمایشی از کتاب رستاخیز ایران 🤩 این محتوای جذاب را در کانال تبیین خلاق مشاهده کنید اثری از فعالین فرهنگی شهر تبریز،قم و مشهد👌 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
تبیین خلاق
🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓🇮🇷⛓ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان😎 🔰مجم
🔗 این محتوای ویژه از امروز به صورت روزانه در این کانال منتشر می شود✔️ 🔹 قابل انتشار در مدارس ، پایگاه های بسیج ، حلقه های معرفت ، کانون های فرهنگی و ....🎥☺️ 🔰 منتظر باشید⌛️
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان قسمت اول1️⃣ فرار از مغزها اولین بار چه زمانی استفاده شد؟🧠🏃‍♂️ تعداد پزشک های ایرانی در نیویورک بیشتر از ایران بود🧑‍🔬‼️ دانلود فایل باکیفیت تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت چهاردهم:لندکروز خاموش فرهاد با دیدن غولِ سفیدرنگ توی حیاط، سوت بلندی کشید و چشم‌هایش گرد شد: - «یا خدا! این چی‌چیه؟ نامرد نگفته بودی بابات "لندکروز" سوار میشه! این تانک رو از کجا آوردید؟» سهراب با قیافه‌ی آویزان و بی‌حال گفت: - «بابا کجا بود مومن؟ ماشینِ عمومه! پارکینگ نداشتن، امانت گذاشتن اینجا.» فرهاد بلافاصله دستش را دراز کرد: - «خب سوییچ کو؟ بده یه دور بزنیم جیگرمون حال بیاد.» سهراب عقب کشید: - «نه بابا! شر میشه. بعدشم قلق داره، روشن کردنش کار من نیست.» فرهاد محکم زد پس گردن سهراب و خندید: - «برو بابا سوسول! مگه سفینه فضاییه که قلق داشته باشه؟ ماشین ماشینه دیگه؛ کلاچ، دنده، گاز! نکنه کد رمز و اثر انگشت می‌خواد؟» سهراب که می‌خواست از زیرِ فشارِ فرهاد فرار کند، گفت: - «اصلاً هرچی! بدون اجازه عموم استارت بزنم، پوستم کنده‌ست.» فرهاد سری تکان داد: «ای خدا! تو چقدر پاستوریزه‌ای پسر. سهراب که حوصله‌ی کل‌کل نداشت، رو کرد به بهزاد و برای عوض کردن بحث گفت: - «راستی بهزاد، این فرهاد هی کُرکری می‌خونه... راسته میگن زمان شاه ما "چهارمین ارتش قدرتمند دنیا" رو داشتیم؟» بهزاد هنوز دهان باز نکرده بود که فرهاد با سینه‌ی سپر پرید وسط: - «بله که داشتیم! اینو دیگه نمی‌تونی بپیچونی آقای فیلسوف. ما تنها کشوری بودیم تو کل خاورمیانه که جنگنده F-14 تامکت داشتیم. یعنی تکنولوژیِ روزِ آمریکا زیر پای خلبان‌های ما بود!» بهزاد لبخند تلخی زد و در حالی که دستش را روی کاپوتِ سردِ لندکروز می‌کشید، گفت: - «فرهاد جان، F-14 داشتیم، قبول. ولی حکایتِ اون جنگنده‌ها، دقیقاً حکایتِ همین لندکروزِ تو حیاطِ سهرابه!» فرهاد با تعجب پرسید: «یعنی چی؟» بهزاد به ماشین اشاره کرد: - «الان سهراب این ماشین رو "داره"، درسته؟ تو حیاطشونه، پُزش رو هم می‌تونه بده. ولی بدونِ "عموش" (صاحب اصلی)، حتی حق نداره استارت بزنه، چه برسه به دور زدن. اون موقع هم همین بود.» بعد لحنش جدی‌تر شد: - «ببین، رابرت منتل، تحلیلگر نظامی سنای آمریکا، یه گزارش معروف داره. اونجا میگه: ارتش شاه "سخت‌افزار" رو خریده بود، اما "مغزافزار" نداشت! هزاران مستشار آمریکایی تو ایران حقوق می‌گرفتن تا اون سیستم‌ها رو بچرخونن.» فرهاد اخم کرد: «یعنی چی؟ یعنی خلبان‌های ما بلد نبودن؟» بهزاد توضیح داد: - «خلبان‌ها شجاع بودن، ولی سیستم فنی دست ما نبود. منتل تو گزارشش به سناتورها نوشت: "بعیده ایران بتونه در ۵ تا ۱۰ سال آینده، بدون حمایتِ روزانه‌ی آمریکا، از این سلاح‌های پیچیده استفاده کنه."» بهزاد مکثی کرد و تیر آخر را زد: - «حقیقت این بود که شاه ارتش نخریده بود، بلکه یک "سرویس دفاعیِ اشتراکی" اجاره کرده بود که ریموت‌کنترلش دستِ واشینگتن بود. ما پول می‌دادیم تا انبارِ تسلیحاتِ آمریکا باشیم و جالبه بدونی، هزینه‌ی نگهداریِ اون انبار رو هم باز خودمون می‌دادیم!» سهراب با دهان باز گفت: - «یعنی عملاً پول دادیم، آهن‌قراضه‌ی لوکس خریدیم؟» بهزاد سرش را تکان داد: - «آره. وقتی بدون اجازه‌ی مستشار آمریکایی، حتی نمی‌تونستن یه قطعه‌ی رادار رو عوض کنن، یعنی دستمون زیر ساطورِ اون‌ها بود. ما مشتری بودیم، نه مالک!» فرهاد به لندکروزِ براق نگاه کرد. حالا دیگر آن ماشین برایش نماد قدرت نبود، بلکه نمادِ یک "امانتِ بی‌اختیار" بود. دوباره همه چیز برعکسِ تصوراتش از آب درآمده بود. بهزاد در حالی که داشتند از حیاط خارج می‌شدند، جمله‌ی آخر را گفت: - «فرهاد، یادت باشه؛ استقلال یعنی اینکه سوارِ پیکان باشی ولی سوییچش تو جیبِ خودت باشه، نه اینکه سوارِ بنز باشی ولی راننده‌اش یه خارجی باشه که هر وقت دلش خواست، پیاده‌ت کنه.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎯 تکنیک پاسخ به شبهات نوجوانان 🎙 در این ویدئو، حجت‌الاسلام نکات کاربردی برای پاسخ مؤثر و هوشمندانه به شبهات نوجوانان نسبت به وقایع اخیر کشور را بیان می‌کند. قسمت اول : سواد رسانه📱 👥 ویژه مربیان، والدین و فعالان تربیتی. تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت پانزدهم: بازیافت شیک سهراب در حالی که جلو دهان و دماغش را با آستینش گرفته بود، سرفه کرد: - «اه اه! خفه شدیم بابا! این چه سمّیه راه انداختی؟» فرهاد با قیافه‌ای حق‌به‌جانب، چوب را زیر پلاستیک‌های در حال ذوب تکان داد و گفت: - «غر نزن! دارم به طبیعت کمک می‌کنم. می‌دونی اگه این بطری نوشابه تو خاک بمونه، پونصد سال طول می‌کشه تا تجزیه بشه؟» سهراب با چشم‌های گرد شده گفت: - «عجب نابغه‌ای هستی تو! یعنی الان با این دود سرطان‌زا مشکل حل شد؟ تو اگه خیلی طبیعت دوستی، این آشغال‌ها رو جمع کن ببر ایستگاه بازیافت.» بهزاد که داشت سنگ توی رودخانه پرت می‌کرد، پوزخند زد: - «ولش کن سهراب، این "حال" نداره تا دم ماشین بره، چه برسه به بازیافت. تنبلی مادرِ تمام اختراعات بشریه، اینم اختراع فرهاده.» فرهاد نیشش باز شد: - «آقا اصلا من از بوی پلاستیک سوخته خوشم میاد! نوستالژی داره. مشکلش چیه؟» بهزاد گفت: - «مشکلش اینه که تو از بچگی سادیسم داشتی! یادت نیست؟ دبستان بودیم پلاستیک داغ می‌کردی پشت گردن بچه‌ها، کیف می‌کردی.» فرهاد زد زیر خنده: «وای آره! چه فازی می‌داد... صدای "جززز"...!» شعله‌های نارنجی کم‌کم داشتند بطری‌های نوشابه و پاکت‌های چیپس را به یک توده‌ی سیاه و لزج تبدیل می‌کردند. بوی نفت خام فضا را پر کرده بود. بهزاد به آن ماده‌ی سیاه و چسبناک خیره شد و با لحنی جدی گفت: - «می‌بینید؟ این لجنِ سیاه که داره می‌سوزه، دقیقاً سرنوشت پول نفت ما تو دهه پنجاه هم همین بود. قرار بود بشه "تمدن بزرگ"، ولی شد دود و رفت هوا.» سهراب پرسید: «منظورت چیه؟» بهزاد گفت: - «دیروز داشتم خاطرات هنری کیسینجر (وزیر خارجه وقت آمریکا) رو می‌خوندم. اونجا یه اصطلاحی داره به اسم "بازیافتِ دلارهای نفتی" (Petrodollar Recycling).» فرهاد گفت: «بازیافت؟ نکنه اونا هم پلاستیک آتیش می‌زدن؟» بهزاد گفت: - «نه، اونا هوشمندتر بودن. قضیه این بود: قیمت نفت رفته بود بالا، جیب ایران پر از پول شده بود، ولی اقتصاد آمریکا تو رکود بود. آمریکایی‌ها نقشه کشیدن که چطوری این پول رو دوباره برگردونن تو جیب خودشون.» سپس ادامه داد: - «راه حلشون شاهکار بود: فروشِ اسلحه! به شاه گفتن تو "ژاندارمِ منطقه" باش، ما بهت هرچی بخوای می‌فروشیم. در واقع نفت ما رو می‌گرفتن، دلار می‌دادن، بعد همون دلار رو با فروشِ آهن‌پاره‌های جنگی پس می‌گرفتن!» سهراب سوت کشید: «چه حرکت تمیزی! یعنی هم پولشون رو پس می‌گرفتن، هم ما رو تبدیل می‌کردن به نگهبانِ مجانیِ منافع خودشون تو خلیج‌فارس؟» بهزاد تایید کرد: - «دقیقاً. یه غارتِ مؤدبانه. کارخانه‌های اسلحه‌سازیِ آمریکا که داشتن ورشکست می‌شدن، با پول نفت ما نجات پیدا کردن.» فرهاد که نمی‌خواست کم بیاورد، پرید وسط: - «خب حالا آمریکا هیچی. ولی ما با اسرائیل هم پروژه داشتیم. پروژه معروف «شکوفه» (Project Flower). اونا که دیگه سرما کلاه نذاشتن! سخاوتمندانه تکنولوژی موشک رو به ما دادن.» بهزاد پالتویش را دور خودش پیچید و با خنده‌ای تلخ گفت: - «سخاوتمندانه؟ فرهاد جان تو هنوز تو باغ نیستی! توی دنیای سیاست، "رفاقت" وجود نداره، فقط "منفعت" هست.» بهزاد گوشی‌اش را درآورد و صفحه‌ای از کتاب «جنگ پنهان» (نوشته رونن برگمن، تحلیلگر اسرائیلی) را باز کرد: - «بیا اینو بخون. خودِ اسرائیلی‌ها اعتراف کردن: "محمدرضا شاه را فریب دادیم."» فرهاد خشکش زد: «چی نوشته؟» بهزاد خواند: - «اسرائیل و ایران روی ۶ تا پروژه تسلیحاتی کار می‌کردن که مهم‌ترینش همین موشک بود. قرار بود ایران "پول" بده، اسرائیل "تکنولوژی". اما حقیقت چی بود؟ مقامات اسرائیل به ایران به چشم یک "گاو شیرده" نگاه می‌کردن. برنامه این بود که با پولِ ایران، نسل جدید موشک‌ها رو برای خودشون بسازن، و بعد تکنولوژیِ "از رده خارج" رو بدن به ایران!» سهراب با عصبانیت سنگی را توی آتش پرت کرد: - «یعنی ما اسپانسرِ ارتش اسرائیل شده بودیم که سلاح بسازن، بعد ته‌مونده‌اش رو بدن به خودمون؟» بهزاد سر تکان داد: - «دقیقاً. ما پله شدیم تا اونا برن بالا. شاه فکر می‌کرد داره با بزرگان پوکر بازی می‌کنه، ولی در واقع فقط داشت پولِ میز رو حساب می‌کرد.» آتش خاموش شده بود و فقط بوی زننده‌ی پلاستیک سوخته و توده‌ای سیاه باقی مانده بود. وقتی "توسعه" رو با پول بدست میاری نه با علمِ خودت، فروشنده همیشه جنسِ بنجل رو به قیمتِ طلا بهت می‌اندازه. ما فکر کردیم داریم پرواز می‌کنیم، ولی داشتیم فقط سقوطمون رو طلاکاری می‌کردیم.» ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️🇮🇷⛓️ 😞"ایران در دام"😞 ناگفته‌هایی از حکومت پهلوی!!😱 با ایفای نقش نوجوانان قسمت دوم 2⃣ بازیافت دلار های نفتی💵🛢♻️ کمک ایران به اقتصاد آمریکا 🎁🇮🇷🇺🇸‼️ فایل باکیفیت ⬅️قسمت اول🔰 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📌 عزیزان تعداد محتواها و تولیدات خیلی بالاست و برای اینکه محتوا ها به دست مخاطبین برسه ، مجبوریم با فاصله از هم در کانال قرار بدیم. لطفاً محتوا رو نشر بدید🌺
قسمت شانزدهم: فرار مغزها فرهاد سرش توی گوشی بود که یک‌دفعه نالید: - «ای وای... امیدم پرید!» سهراب که داشت چای می‌ریخت، با خنده گفت: - «چی شد؟ باز سهامت سقوط کرد یا تیم محبوبت باخت؟ » فرهاد با کلافگی گفت: - «سهام چیه بابا! امید غفاری رو میگم. از ایران رفت! استوری گذاشته، لوکیشن زده کانادا، داره از دانشگاه جدیدش رونمایی می‌کنه.» سهراب قندان را روی میز گذاشت و گفت: - «همون که تو دانشگاه بهش می‌گفتیم "ماشین‌حساب متحرک"؟» فرهاد گوشی را سمت سهراب گرفت: - «آره همون! ببین چه کیفی می‌کنه... حیف شد واقعاً.» سهراب سری تکان داد و گفت: - «عجب! پس اونم رفتنی شد...» فرهاد با حرص روی پایش کوبید و صدایش را بالا برد تا بهزاد که آن طرف اتاق غرق کتاب بود بشنود: - «روز به روز داریم خالی می‌شیم! هی... رضا شاه روحت شاد! اگه الان بودی کسی از ایران فرار نمیکرد، چون همه چی گل‌ و بلبل بود!» بهزاد بدون اینکه سرش را از کتاب بلند کند، عینکش را جابجا کرد و با خونسردی گفت: - «آره واقعاً روحت شاد! چون پدیده‌ی جهانیِ "فرار مغزها" دقیقاً از زمان پسرِ ایشون و اون "تمدن بزرگ" شروع شد.» فرهاد اخم‌هایش در هم رفت: - «باز شروع کرد! الان دوباره می‌خوای بگی همه چی سیاه بود؟ تو چرا چشم دیدن پیشرفت‌های اون موقع رو نداری؟» بهزاد کتاب را بست و با نیشخند گفت: - «من از خودم نمی‌گم پروفسور! این اصطلاح "فرار مغزها" رو غربی‌ها اولین بار واسه ایرانِ پهلوی به کار بردن. دارم فکت تاریخی میگم، نه تعارف شاه‌غلامی!» سهراب که تعجب کرده بود پرسید: - «جدی؟ یعنی اون موقع هم اوضاع همین بود؟ آخه فرهاد میگه ما اون موقع ژاپنِ خاورمیانه بودیم!» بهزاد پوزخندی زد: - «ژاپن؟ بیشتر شبیه یه نمایشگاه لوکس بودیم که پشتش حلبی‌آباد بود! ببین، طبق آمار یرواند آبراهامیان ، اون زمان ۶۸ درصد بزرگسالان ایران بی‌سواد بودن. یعنی بیش از نصف مملکت حتی نمی‌تونستن تابلو مغازه رو بخونن!» - «اما فاجعه اصلی جای دیگه بود: سیستم آموزشی اونقدر "وارداتی" و "بی‌ریشه" بود که نمی‌تونست نخبگانش رو نگه داره. نتیجه‌اش شد اینکه ایران رکورددار فرار مغزها شد.» سهراب بشکنی زد و گفت: - «آهان! پس بگو چرا بابابزرگم همیشه میگه اون قدیما هر چی دکتر می‌رفتیم، یا هندی بود یا بنگلادشی! من همش می‌گفتم یعنی ما خودمون یه دکتر نداشتیم؟» بهزاد گفت: - «اتفاقاً دکتر داشتیم، خوبش هم داشتیم! ولی می‌دونی کجا؟ نیویورک! اون زمان تعداد پزشکان ایرانیِ ساکن نیویورک، از هر شهری توی دنیا (غیر از تهران) بیشتر بود. ما دکتر صادر می‌کردیم به آمریکا، بعد واسه مریضی‌های خودمون دکتر از هند و پاکستان وارد می‌کردیم!» فرهاد با تردید گفت: - «خب... شاید امکانات نداشتن؟ ولی شاه که همش از پیشرفت و مدرنیته حرف می‌زد!» بهزاد جواب داد: - «مشکل دقیقاً همین "پیشرفتِ ویترینی" بود. وقتی صنعت کشورت "مونتاژ" باشه و ارتشت دستِ "مستشارهای آمریکایی"، تو اصلا نیازی به "مغز متفکر" و "طراح" نداری؛ تو فقط یه سری "تکنیسین" و "پیچ‌سفت‌کن" می‌خوای. نخبه‌ای که می‌خواست "خلق" کنه، تو اون سیستم جایی نداشت؛ چون سیستم قرار بود فقط "مصرف" کنه. واسه همین امیدهای اون موقع هم کوله‌بارشون رو می‌بستن و می‌رفتن.» فرهاد دوباره به عکس خندان امید در گوشی‌اش خیره شد. انگار یک سوال بزرگ توی ذهنش جرقه زده بود: «یعنی اگه امید چهل سال پیش هم بود، باز هم می‌رفت؟» ،،، سکوت سنگینی اتاق را پر کرد. فرهاد فهمید که قصه، قصه‌ی دیروز و امروز نیست. سرمایه، فقط نفت زیرِ خاک نیست؛ مغزهایی است که رویِ خاک راه می‌روند. حکومتی که نتواند این مغزها را به کار بگیرد، حتی اگر طلا هم از آسمان ببارد، فقیر است. ✍🏻مهدوی بقیه قسمت ها👉 تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative
پوستر| آنها ما را نمی‌خواهند؟! 🔹 پوستر "آنها ما را نمی‌خواهند" از مصادیق دشمنی باطل در مقابل جبهه حق را روایت می‌کند 🔹 جهت انتشار در مدارس ، پایگاه های بسیج ، مساجد ، کانون های فرهنگی و ....☺️🪧 دانلود فایل ۳۴ عددی با کیفیت تبیین خلاق✨ | تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡 https://eitaa.com/Tabyin_Creative