پناه سرزمین
آی جماعت چطوره احوالتون
قربون اون فهم وکمالاتتون
آقا اصلا حال خوشی نداریم
ولی حاجی باید دووم بیاریم
میشه بیای همدل بنده باشی
چاره واسه مشکل بنده باشی
قربونتون برم که خوب و ماهین
شما الان واسم یه سر پناهین
یه چند روزه تو غصه و حیرتم
ولی می دونی از چی ناراحتم
چقدر دروغ گفتن و ما شنیدیم
حقایقی بوده که ما ندیدیم
رهبری که پناه سرزمینه
مگه نگفتن که تو زیرزمینه
می گفتن اون روزی که دشمن بیاد
فراری می شه از وطن مثل باد
چه چیزایی گفتن و ما ندیدیم
چشمامونو بسته بودیم ندیدم
پی نوشت:
رهبر شهید ما در حالی شهید شدند که با وجود خطر حمله دشمن به پناهگاه نرفتند
و عزتمندانه به همراه بعضی از اعضای خانواده خود به شهادت رسیدند
#شعر #نوجوان
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
مجموعه کاربرگ های رنگ آمیزی ویژه شهادت #رهبر_انقلاب و #تجمعات_شبانه 🌺🇮🇷
😄🎨کاربرگ #نقاشی ٫ ویژه #کودک
بسته شماره 1⃣
🔗 استفاده تجاری ممنوع می باشد⛔️
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۱: چهار راه تحقیر
«هووی! چه خبرته یابو؟ خیابون رو خریدی مگه؟!»
رانندهی ماشین جلویی حتی زحمت نداد راهنما بزنه، فقط یک لحظه شیشه را پایین داد، دستش را به علامت بیخیالی تکان داد و با سرعت گاز داد و رفت.
فرهاد که از عصبانیت قرمز شده بود، کوبید روی فرمان: «مرتیکه عوضی! دیدین چه جوری پیچید؟ اگه زده بودم بهش کی جواب میداد؟ اینا فکر میکنن چون پولدارن ، قانون مال اینا نیست! هر غلطی دلشون بخواد میکنن، هیچکس هم نمیتونه بهشون بگه بالا چشمت ابروئه!»
سهراب که داشت کمربندش را دوباره سفت میکرد، با خنده گفت: «آروم باش ! حالا که به خیر گذشت. ولی راست میگی، خیلی زور داره یکی بزنه درب و داغونت کنه، بعد صافصاف راه بره و تو هیچ غلطی نتونی بکنی.»
بهزاد که تا الان ساکت بود، یهو زد زیر خنده: «جدی زور داره فرهاد؟ پس چرا وقتی آمریکاییها همین کار رو با کل مملکت کردن، تو هنوز براشون سوت و کف میزنی؟»
فرهاد با تعجب برگشت سمت بهزاد: «باز زدی جاده خاکی؟ اون یارو الان پیچید جلوم، چه ربطی به آمریکا داره؟»
بهزاد گفت: «ربطش دقیقاً تو همین حسیه که الان داری: "تحقیر". الان این یارو بهت راه نداد و قصر در رفت، خونت به جوش اومد. حالا فکر کن یه قانونی باشه که بگه اگه یه آمریکایی زد تو گوشت، یا ماشینت رو له کرد، یا حتی خودت رو کشت، پلیس ایران حق نداره بگه بالای چشمت ابروئه! باید بره تو کشور خودش، شاید اونجا محاکمه بشه، شاید هم نه.»
سهراب گفت: «آها، منظورت کاپیتولاسیونه؟»
بهزاد بشکن زد: «دقیقاً! استاد دانشگاه و نویسنده آمریکایی کتاب "شیر و عقاب" قشنگ توصیفش کرده. میگه شاه استقلال مملکت رو در برابر یه وام ۲۰۰ میلیون دلاری فروخت. مردم ایران اون موقع حس همین الانِ فرهاد رو داشتن، بلکه هزار برابر بدتر. میگفتن شاه شده "عروسک خیمهشببازی" آمریکا. این قانون رسماً به مردم گفت: شما تو کشور خودتون شهروند درجه دو هستید!»
فرهاد سعی کرد بحث را عوض کند: «حالا اون یه معاهده نظامی بود برای مستشارها... ولی عوضش امنیت داشتیم! ساواک امنیت رو برقرار کرده بود، کسی جرأت نداشت چپ نگاه کنه.»
بهزاد دوباره خندید، اما این بار تلخ: «امنیت؟ واسه کی؟ واسه همون مستشارها یا مردم؟ دبیرکل عفو بینالملل، همون سال ۵۴ یه گزارش داد که مو به تن آدم سیخ میکنه. فکر میکنی چی گفت؟»
فرهاد شانهای بالا انداخت: «چمیدونم.»
بهزاد گفت: «اون رسماً اعلام جرم کرد!
گفت: "شاه ایران بدترین کارنامه حقوق بشر و بالاترین نرخ اعدام در کل جهان رو داره!" دقت کن فرهاد، نگفت خاورمیانه، گفت جهان! دبیرکل عفو بینالملل گفت هیچ کشوری توی دنیا وضعش از ایران بدتر نیست. شکنجه و اعدام شده بود نون شبِ ساواک. سیستم دادگاه درست و حسابی هم که کلاً تعطیل.»
سهراب با چشمهای گرد شده پرسید: «یعنی اون موقع ما رکورددار اعدام تو جهان بودیم؟»
بهزاد سری تکان داد: «آره. حالا تصور کن؛ از یه طرف تو کشور خودت حق نداری یقه یه آمریکایی رو بگیری (کاپیتولاسیون)، از اون طرف اگه اعتراض کنی، ساواک باهات کاری میکنه که دبیرکل عفو بینالملل هم دادش درمیاد. این بود اون "امنیت" و "تمدنی" که سنگشو به سینه میزنی؟»
سهراب نگاهی به خیابان شلوغ انداخت و گفت: «فکر کن... هم تحقیر بشی، هم شکنجه. چه معجونی!»
فرهاد دنده را با حرص عوض کرد و ماشین رو به حرکت درآورد. داشت فکر میکرد: «یعنی واقعاً ما شهروند درجه دو بودیم؟... یعنی اگه یه آمریکایی میزد تو گوشم، هیچ کاری نمیتونستم بکنم؟
،،،
گاهی یک سوال ساده کافی است تا آدم را تکان بدهد:
«اگر در کشور خودت نتوانی از حق خودت دفاع کنی، پس دقیقاً کجای دنیا خانهی توست.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative