قسمت ۲۱: چهار راه تحقیر
«هووی! چه خبرته یابو؟ خیابون رو خریدی مگه؟!»
رانندهی ماشین جلویی حتی زحمت نداد راهنما بزنه، فقط یک لحظه شیشه را پایین داد، دستش را به علامت بیخیالی تکان داد و با سرعت گاز داد و رفت.
فرهاد که از عصبانیت قرمز شده بود، کوبید روی فرمان: «مرتیکه عوضی! دیدین چه جوری پیچید؟ اگه زده بودم بهش کی جواب میداد؟ اینا فکر میکنن چون پولدارن ، قانون مال اینا نیست! هر غلطی دلشون بخواد میکنن، هیچکس هم نمیتونه بهشون بگه بالا چشمت ابروئه!»
سهراب که داشت کمربندش را دوباره سفت میکرد، با خنده گفت: «آروم باش ! حالا که به خیر گذشت. ولی راست میگی، خیلی زور داره یکی بزنه درب و داغونت کنه، بعد صافصاف راه بره و تو هیچ غلطی نتونی بکنی.»
بهزاد که تا الان ساکت بود، یهو زد زیر خنده: «جدی زور داره فرهاد؟ پس چرا وقتی آمریکاییها همین کار رو با کل مملکت کردن، تو هنوز براشون سوت و کف میزنی؟»
فرهاد با تعجب برگشت سمت بهزاد: «باز زدی جاده خاکی؟ اون یارو الان پیچید جلوم، چه ربطی به آمریکا داره؟»
بهزاد گفت: «ربطش دقیقاً تو همین حسیه که الان داری: "تحقیر". الان این یارو بهت راه نداد و قصر در رفت، خونت به جوش اومد. حالا فکر کن یه قانونی باشه که بگه اگه یه آمریکایی زد تو گوشت، یا ماشینت رو له کرد، یا حتی خودت رو کشت، پلیس ایران حق نداره بگه بالای چشمت ابروئه! باید بره تو کشور خودش، شاید اونجا محاکمه بشه، شاید هم نه.»
سهراب گفت: «آها، منظورت کاپیتولاسیونه؟»
بهزاد بشکن زد: «دقیقاً! استاد دانشگاه و نویسنده آمریکایی کتاب "شیر و عقاب" قشنگ توصیفش کرده. میگه شاه استقلال مملکت رو در برابر یه وام ۲۰۰ میلیون دلاری فروخت. مردم ایران اون موقع حس همین الانِ فرهاد رو داشتن، بلکه هزار برابر بدتر. میگفتن شاه شده "عروسک خیمهشببازی" آمریکا. این قانون رسماً به مردم گفت: شما تو کشور خودتون شهروند درجه دو هستید!»
فرهاد سعی کرد بحث را عوض کند: «حالا اون یه معاهده نظامی بود برای مستشارها... ولی عوضش امنیت داشتیم! ساواک امنیت رو برقرار کرده بود، کسی جرأت نداشت چپ نگاه کنه.»
بهزاد دوباره خندید، اما این بار تلخ: «امنیت؟ واسه کی؟ واسه همون مستشارها یا مردم؟ دبیرکل عفو بینالملل، همون سال ۵۴ یه گزارش داد که مو به تن آدم سیخ میکنه. فکر میکنی چی گفت؟»
فرهاد شانهای بالا انداخت: «چمیدونم.»
بهزاد گفت: «اون رسماً اعلام جرم کرد!
گفت: "شاه ایران بدترین کارنامه حقوق بشر و بالاترین نرخ اعدام در کل جهان رو داره!" دقت کن فرهاد، نگفت خاورمیانه، گفت جهان! دبیرکل عفو بینالملل گفت هیچ کشوری توی دنیا وضعش از ایران بدتر نیست. شکنجه و اعدام شده بود نون شبِ ساواک. سیستم دادگاه درست و حسابی هم که کلاً تعطیل.»
سهراب با چشمهای گرد شده پرسید: «یعنی اون موقع ما رکورددار اعدام تو جهان بودیم؟»
بهزاد سری تکان داد: «آره. حالا تصور کن؛ از یه طرف تو کشور خودت حق نداری یقه یه آمریکایی رو بگیری (کاپیتولاسیون)، از اون طرف اگه اعتراض کنی، ساواک باهات کاری میکنه که دبیرکل عفو بینالملل هم دادش درمیاد. این بود اون "امنیت" و "تمدنی" که سنگشو به سینه میزنی؟»
سهراب نگاهی به خیابان شلوغ انداخت و گفت: «فکر کن... هم تحقیر بشی، هم شکنجه. چه معجونی!»
فرهاد دنده را با حرص عوض کرد و ماشین رو به حرکت درآورد. داشت فکر میکرد: «یعنی واقعاً ما شهروند درجه دو بودیم؟... یعنی اگه یه آمریکایی میزد تو گوشم، هیچ کاری نمیتونستم بکنم؟
،،،
گاهی یک سوال ساده کافی است تا آدم را تکان بدهد:
«اگر در کشور خودت نتوانی از حق خودت دفاع کنی، پس دقیقاً کجای دنیا خانهی توست.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📌برشی از قسمت ۲۱:
بهزاد که تا الان ساکت بود، یهو زد زیر خنده: «جدی زور داره فرهاد؟ پس چرا وقتی آمریکاییها همین کار رو با کل مملکت کردن، تو هنوز براشون سوت و کف میزنی؟»
.
تاریخ ایران🇮🇷 را بهتر بشناسید
.
شروع دوباره داستان سریالی
#من_سانسورچی_نیستم
بقیه قسمت ها 👉🏻
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۲ : دندان درد تاریخ
غلط کردم… قول میدم از این به بعد مسواک بزنم! خدایارحم کن… آخه نصفهشبی از کجا دندونپزشک گیر بیارم؟
فرهاد با اخم گفت:
«ببینم… تو با این دندوندردت شمالمون رو زهرمار میکنی یا نه؟»
همین موقع بهزاد رسید. بدون سلام و احوالپرسی مستقیم رفت سمت سهراب و یه اسپری لیدوکائین پاشوند تو حلقش.
سهراب یه دفعه پرید بالا:
«آخخخ! این چی بود زدی؟! بدتر شد که!»
اشک از چشماش سرازیر شد.
فرهاد با اخم گفت :
«پسر خودتو جمع کن.این ننهمنغریبمبازیها چیه دیگه؟ چرا گریه میکنی؟»
سهراب با دستمال چشمش رو پاک کرد:
«دست خودم نیست بابا… خیلی درد گرفت… غدد اشکم اتومات فعال شد!»
بهزاد خونسرد گفت:
«آروم باش… اولش همینجوریه. بعدش بیحس میشه. ولی فردا حتما برو دندونپزشکی… این کارش از اسپری گذشته.»
فرهاد با پوزخند گفت:
«لیدوکائین دقیقا مثل دینه…
به قول مارکس: دین افیون تودههاست!
فقط درد رو آروم میکنه، مشکل رو حل نمیکنه.»
بهزاد گفت:« اتفاقا برعکس
همین دین و آموزه های دینی
مردم رو در سال ۵۷ کشوشند تو خیابون ها .»
فرهاد گفت:
«خب آخرش چی شد؟
انقلابتون غیر از بدبختی بیشتر چی آورد؟»
بهزاد گفت:
«قبل انقلاب یه جامعه مرده بودیم. سرد، بیروح، ناامید… و بدتر از همه ظلمپذیر.
این مکتب امام حسین بود که یاد داد جلوی ظلم باید ایستاد.»
فرهاد گفت:
«چه ظلمی؟
اگه اون موقع ظلم بود الان که بدتره!
کی قراره ما رو از دست جمهوری اسلامی نجات بده؟»
بهزاد گفت:
«اون زمان مردم تحقیر میشدن، وابسته بودن.
همین که یه جا بنویسن:
ورود سگ و ایرانی ممنوع
کم توهینی نبود.»
بعد ادامه داد:
«اصلا حرف من نیست اینا
میشل فوکو، فیلسوف مشهور فرانسوی
اسلام در سال ۱۹۷۸ افیون تودهها نبود؛ دقیقاً برعکس، روحی بود برای یک جهان بیروح... این قیام، قیام انسانهایی با دست خالی است که میخواهند سنگینیِ فشارِ تمامِ جهان را از روی دوش خود بردارند... مردم ایران میخواهند بندهای وابستگی را که آنها را تحقیر کرده است، پاره کنند.»
فرهاد شانه بالا انداخت:
«اون که ایران زندگی نمیکرد… کجا بود این حرف رو بزنه؟ یه چیزی بهش گفتن، اونم باور کرده.»
بهزاد گفت:
«اتفاقا خودش اومد ایران. از نزدیک دید.»
سهراب که هنوز لپش رو گرفته بود گفت:
بهزاد : محض اطلاع ایشون خودشون اومدن ایران و از نزدیک انقلاب مردم رو دیدند
سهراب: واقعا انقلاب یک معجزه بود ها...!
راست میگه مردم با دست خالی قیام کردن...
بهزاد : در ظاهر بی سلاح بودن اما سلاحی قویتر از اسلحه داشتن و اون. سلاح ایمان بود که فوکو توان دیدنشو نداشت...
،،،
انقلاب اسلامی نه تنها درد تحقیر رو آرام کرد و به ایران ایرانی عزت داد
بله ریشهی پوسیدهی سلطه و استعمار را از دهانِ تاریخ بیرون کشید
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۳: مرد سال
سهراب با احتیاط یک دستگاه ضبط صوت خبرنگاریِ قدیمی و کوچک را از روی میز عتیقه فروشی برداشت و با ذوق گفت: «بچهها اینو ببینید! خوراکِ بابای منه. عاشق این نوستالژیبازیاست. هنوز یه کارتن نوار کاستِ هایده و ابی تو انباری داره.»
فرهاد که تکیه داده بود به یک گرامافونِ طلایی، سرش توی گوشی بود و پوزخندی زد: «نوستالژی؟ بگو آشغالجمعکنی. دنیا داره با هوش مصنوعی پیش میره ، بابای تو دلش خوشه به نوار کاست.»
سهراب بیتوجه به غرغرهای فرهاد، دستگاه را برانداز کرد.
فرهاد صفحهی گوشیاش را سمت اونها گرفت و گفت: «بچه ها اینو ببینید. مجله تایم همین الان لیست نامزدهای "مرد سال ۲۰۲۶" رو داد بیرون. همهشون غول تکنولوژین. مدیرعاملهای سیلیکونولی، مخترعین کوانتومی...»
بعد نگاهی عاقلاندرسفیه به بهزاد انداخت و با لحن تمسخرآمیزی گفت: «بهزاد جان، شماها آرزو به دل میمونید که دنیا یه بار تحویلتون بگیره. آخه کدوم ایرانی میتونه "مرد سال" بشه؟ .»
بهزاد که داشت یک مجلهی خارجیِ بسیار قدیمی و کاور پلاستیکشده را ورق میزد، آرام سرش را بلند کرد. نگاهی به ضبط صوتِ توی دست سهراب انداخت و گفت: «اتفاقاً اشتباهت همینجاست فرهاد. دنیا یه بار جلوی یه ایرانی تعظیم کرد. اونم دقیقاً بهخاطر همین چیزی که دست سهرابه.»
فرهاد قهقههای زد: «به خاطر ضبط صوت؟ جوک میگی؟»
بهزاد مجلهی قدیمی را (که رویش لوگوی قرمز TIME بود اما عکسش پاره شده بود) روی میز گذاشت و گفت: «میدونی ، سال ۵۷ سردبیر همین مجله تایم، مرد سال رو کی انتخاب کرد؟»
فرهاد ابرو بالا انداخت: «لابد شاه؟ »
بهزاد با خنده گفت: «نه. شاه که اون موقع فراری بود. ، «امام خمینی» رو انتخاب کرد. اونم نه چون دوستش داشت، چون مجبور بود.»
سهراب با تعجب پرسید: «چرا مجبور بود؟»
بهزاد به نوار کاستِ توی دست سهراب اشاره کرد و گفت: « چون شاه تمام ابزارهای قدرت مدرن رو داشت؛ ارتش، ساواک، فانتومهای F-14، حمایت آمریکا. اما امام خمینی ارتشی نداشت. تنها سلاح واقعی امام همین "نوار کاست" بود.»
فرهاد با ناباوری گفت: «نوار کاست؟ یعنی با نوار کاست با تانک جنگید؟»
بهزاد ادامه داد: «دقیقاً. امام خمینی چیزی قدرتمندتر از تکنولوژی داشت: "کلام". پیامهاش رو روی این نوارها ضبط میکرد، و این نوارها دستبهدست تو تمام مساجد و خونهها میچرخید. پیروزی امام ، بزرگترین سازمانهای اطلاعاتی جهان (مثل CIA و موساد) را غافلگیر و تحقیر کرد.»
فرهاد سکوت کرد و به ضبط صوت کوچک توی دست سهراب خیره شد. انگار آن شیء بیارزش ناگهان وزن پیدا کرده بود.
بهزاد ضربهای آرام روی شیشه ویترین زد: «فرهاد، امام خمینی نشون داد که ایمان میتونه بر زره و فولاد غلبه کنه... تو فکر میکنی قدرت یعنی موشک و اینترنت، ولی تاریخ نشون داده گاهی یه صدای ضبط شده روی نوار، میتونه تاج و تختِ ۲۵۰۰ ساله رو چپ کنه.»
سهراب ضبط صوت را با احترام بیشتری توی دستش گرفت و گفت: «پس این فقط یه هدیه نوستالژیک نیست... یه ابزار قدرته!
فرهاد که کم آورده بود، گوشیاش را توی جیبش سُر داد و سعی کرد بحث را عوض کند، اما نگاهش هنوز روی آن نوارهای کاست قدیمیِ پشتِ ویترین بود. زیر لب گفت: «مرد سال... با نوار کاست... جلالخالق.»
،،،
تاریخ بارها ثابت کرده
ابزار مهم نیست؛
آنچه دنیا را تکان میدهد، «باور» است.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۴ : صورت کبود
حاج رحیم ناگهان به سینه اش چنگ زد و صورتش کبود شد. دختر کوچکش، سارا ، سریع لیوان آب رو جلو برد: «بابا... آب بخور...»
حاج رحیم جرعه ای خورد و نفسش که بالا آمد، تکیه داد به دیوار.
سهراب که رنگش پریده بود، با صدایی که میلرزید گفت: «حاجی... مگه تو سازمان ملل استفاده از سلاح شیمیایی ممنوع نشده بود؟ چطور دنیا خفه خون گرفت؟»
بهزاد سرش روپایین انداخت و آروم گفت: «سهراب جان، قانون مالِ کاغذ پاره هاست. تو سردشت، حلبچه، جزایر مجنون... گاز خردل و اعصاب رو مثل نقل و نبات ریختن سر مردم. پوست تنشون جدا میشد، ریه هاشون ذوب میشد... دنیا هم فقط نگاه کرد.»
ناگهان صدای بوقِ ماشین از توی کوچه آمد. یک صدای ممتد و بلند.
حاج رحیم یکدفعه خشکش زد. چشماش گرد شد و فریاد زد: «خیز برید! شیمیایی زدن! ماسک بزنید!»
سارا دوید سمت پدرش که آرومش کنه: «بابا نترس... چیزی نیست...»
حاج رحیم در یک لحظه اختیارش رواز دست داد. انگار در دنیای دیگری بود. دست سنگینش رو بالا برد و ناخواسته محکم کوبید توی صورت سارا. دخترک پرت شد عقب و خورد زمین.
سکوت مرگباری اتاق رو گرفت.
چند ثانیه بعد، حاج رحیم که انگار از کابوس بیدار شده باشه، به دست های لرزان خودش و صورتِ سارا نگاه کرد. یهو زد زیر گریه. خودش روکشید سمت دخترش و افتاد به پاش: «سارا... بابایی... غلط کردم... دستم بشکنه... نفهمیدم بابا... تو رو خدا منو ببخش...»
سارا با چشم های اشک بار پدرش رو بغل کرد و گفت:« چیزی نیست بابایی میدونم حواست نبود!
حاج رحیم با گریه صورت سارا را بالا گرفت و چشمِ کبود شده ی دخترش را به بچه ها نشون داد. با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: «ببینید... خوب ببینید... این کبودی کار من نیست... این کارِ آمریکاست.»
فرهاد که بغض گلویش رو گرفته بود، با تعجب گفت: «حاجی چی میگی؟ بمب رو که صدام ریخت، آمریکا چیکارست؟ چرا همه چی رو قاطی میکنید؟»
بهزاد دستش رو روی شانه فرهاد گذاشت و گفت: «نه فرهاد، حاجی درست میگه. ما هم فکر میکردیم فقط صدامه، تا اینکه عضو ارشد شورای امنیت ملی آمریکا تو دادگاه فدرال اعتراف کرد.»
فرهاد پرسید: «اعتراف؟ چی گفت؟»
بهزاد گفت: «اون مقام آمریکایی شهادت داد که دولت ریگان دقیقاً میدونست صدام داره از سلاح شیمیایی استفاده میکنه. اما دستور مستقیم داشتن که نذارن عراق شکست بخوره.»
سهراب با ناباوری گفت: «یعنی میدونستن و کمک کردن؟»
بهزاد ادامه داد: «آره. گفت آمریکا "هر اقدام لازم و قانونی" رو مجاز کرده بود. سازمان سیا (CIA) عکس های ماهوارهای از سنگر بچه های ما رو میداد به صدام، در حالی که میدونستن صدام قراره روی همون مختصات بمب شیمیایی بریزه. اگه اون عکس ها و حمایت ها نبود، صدام جرأت و قدرتِ این جنایت رو نداشت.»
حاج رحیم در حالی که دخترش رونوازش میکرد، زیر لب و با صدایی خسته گفت: «بمب رو هواپیماهای صدام انداختن، ولی ماشه رو... ماشه رو اون کتشلواری های واشنگتن کشیدن!
،،،
زخمهای ماندگارِ بیگناهان، تاوانِ تلخِ پیوندِ میان «سلاحِ دیکتاتورها» و «حمایتِ پنهانِ مدعیانِ تمدن» است.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative