قسمت ۲۱: چهار راه تحقیر
«هووی! چه خبرته یابو؟ خیابون رو خریدی مگه؟!»
رانندهی ماشین جلویی حتی زحمت نداد راهنما بزنه، فقط یک لحظه شیشه را پایین داد، دستش را به علامت بیخیالی تکان داد و با سرعت گاز داد و رفت.
فرهاد که از عصبانیت قرمز شده بود، کوبید روی فرمان: «مرتیکه عوضی! دیدین چه جوری پیچید؟ اگه زده بودم بهش کی جواب میداد؟ اینا فکر میکنن چون پولدارن ، قانون مال اینا نیست! هر غلطی دلشون بخواد میکنن، هیچکس هم نمیتونه بهشون بگه بالا چشمت ابروئه!»
سهراب که داشت کمربندش را دوباره سفت میکرد، با خنده گفت: «آروم باش ! حالا که به خیر گذشت. ولی راست میگی، خیلی زور داره یکی بزنه درب و داغونت کنه، بعد صافصاف راه بره و تو هیچ غلطی نتونی بکنی.»
بهزاد که تا الان ساکت بود، یهو زد زیر خنده: «جدی زور داره فرهاد؟ پس چرا وقتی آمریکاییها همین کار رو با کل مملکت کردن، تو هنوز براشون سوت و کف میزنی؟»
فرهاد با تعجب برگشت سمت بهزاد: «باز زدی جاده خاکی؟ اون یارو الان پیچید جلوم، چه ربطی به آمریکا داره؟»
بهزاد گفت: «ربطش دقیقاً تو همین حسیه که الان داری: "تحقیر". الان این یارو بهت راه نداد و قصر در رفت، خونت به جوش اومد. حالا فکر کن یه قانونی باشه که بگه اگه یه آمریکایی زد تو گوشت، یا ماشینت رو له کرد، یا حتی خودت رو کشت، پلیس ایران حق نداره بگه بالای چشمت ابروئه! باید بره تو کشور خودش، شاید اونجا محاکمه بشه، شاید هم نه.»
سهراب گفت: «آها، منظورت کاپیتولاسیونه؟»
بهزاد بشکن زد: «دقیقاً! استاد دانشگاه و نویسنده آمریکایی کتاب "شیر و عقاب" قشنگ توصیفش کرده. میگه شاه استقلال مملکت رو در برابر یه وام ۲۰۰ میلیون دلاری فروخت. مردم ایران اون موقع حس همین الانِ فرهاد رو داشتن، بلکه هزار برابر بدتر. میگفتن شاه شده "عروسک خیمهشببازی" آمریکا. این قانون رسماً به مردم گفت: شما تو کشور خودتون شهروند درجه دو هستید!»
فرهاد سعی کرد بحث را عوض کند: «حالا اون یه معاهده نظامی بود برای مستشارها... ولی عوضش امنیت داشتیم! ساواک امنیت رو برقرار کرده بود، کسی جرأت نداشت چپ نگاه کنه.»
بهزاد دوباره خندید، اما این بار تلخ: «امنیت؟ واسه کی؟ واسه همون مستشارها یا مردم؟ دبیرکل عفو بینالملل، همون سال ۵۴ یه گزارش داد که مو به تن آدم سیخ میکنه. فکر میکنی چی گفت؟»
فرهاد شانهای بالا انداخت: «چمیدونم.»
بهزاد گفت: «اون رسماً اعلام جرم کرد!
گفت: "شاه ایران بدترین کارنامه حقوق بشر و بالاترین نرخ اعدام در کل جهان رو داره!" دقت کن فرهاد، نگفت خاورمیانه، گفت جهان! دبیرکل عفو بینالملل گفت هیچ کشوری توی دنیا وضعش از ایران بدتر نیست. شکنجه و اعدام شده بود نون شبِ ساواک. سیستم دادگاه درست و حسابی هم که کلاً تعطیل.»
سهراب با چشمهای گرد شده پرسید: «یعنی اون موقع ما رکورددار اعدام تو جهان بودیم؟»
بهزاد سری تکان داد: «آره. حالا تصور کن؛ از یه طرف تو کشور خودت حق نداری یقه یه آمریکایی رو بگیری (کاپیتولاسیون)، از اون طرف اگه اعتراض کنی، ساواک باهات کاری میکنه که دبیرکل عفو بینالملل هم دادش درمیاد. این بود اون "امنیت" و "تمدنی" که سنگشو به سینه میزنی؟»
سهراب نگاهی به خیابان شلوغ انداخت و گفت: «فکر کن... هم تحقیر بشی، هم شکنجه. چه معجونی!»
فرهاد دنده را با حرص عوض کرد و ماشین رو به حرکت درآورد. داشت فکر میکرد: «یعنی واقعاً ما شهروند درجه دو بودیم؟... یعنی اگه یه آمریکایی میزد تو گوشم، هیچ کاری نمیتونستم بکنم؟
،،،
گاهی یک سوال ساده کافی است تا آدم را تکان بدهد:
«اگر در کشور خودت نتوانی از حق خودت دفاع کنی، پس دقیقاً کجای دنیا خانهی توست.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
📌برشی از قسمت ۲۱:
بهزاد که تا الان ساکت بود، یهو زد زیر خنده: «جدی زور داره فرهاد؟ پس چرا وقتی آمریکاییها همین کار رو با کل مملکت کردن، تو هنوز براشون سوت و کف میزنی؟»
.
تاریخ ایران🇮🇷 را بهتر بشناسید
.
شروع دوباره داستان سریالی
#من_سانسورچی_نیستم
بقیه قسمت ها 👉🏻
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۲ : دندان درد تاریخ
غلط کردم… قول میدم از این به بعد مسواک بزنم! خدایارحم کن… آخه نصفهشبی از کجا دندونپزشک گیر بیارم؟
فرهاد با اخم گفت:
«ببینم… تو با این دندوندردت شمالمون رو زهرمار میکنی یا نه؟»
همین موقع بهزاد رسید. بدون سلام و احوالپرسی مستقیم رفت سمت سهراب و یه اسپری لیدوکائین پاشوند تو حلقش.
سهراب یه دفعه پرید بالا:
«آخخخ! این چی بود زدی؟! بدتر شد که!»
اشک از چشماش سرازیر شد.
فرهاد با اخم گفت :
«پسر خودتو جمع کن.این ننهمنغریبمبازیها چیه دیگه؟ چرا گریه میکنی؟»
سهراب با دستمال چشمش رو پاک کرد:
«دست خودم نیست بابا… خیلی درد گرفت… غدد اشکم اتومات فعال شد!»
بهزاد خونسرد گفت:
«آروم باش… اولش همینجوریه. بعدش بیحس میشه. ولی فردا حتما برو دندونپزشکی… این کارش از اسپری گذشته.»
فرهاد با پوزخند گفت:
«لیدوکائین دقیقا مثل دینه…
به قول مارکس: دین افیون تودههاست!
فقط درد رو آروم میکنه، مشکل رو حل نمیکنه.»
بهزاد گفت:« اتفاقا برعکس
همین دین و آموزه های دینی
مردم رو در سال ۵۷ کشوشند تو خیابون ها .»
فرهاد گفت:
«خب آخرش چی شد؟
انقلابتون غیر از بدبختی بیشتر چی آورد؟»
بهزاد گفت:
«قبل انقلاب یه جامعه مرده بودیم. سرد، بیروح، ناامید… و بدتر از همه ظلمپذیر.
این مکتب امام حسین بود که یاد داد جلوی ظلم باید ایستاد.»
فرهاد گفت:
«چه ظلمی؟
اگه اون موقع ظلم بود الان که بدتره!
کی قراره ما رو از دست جمهوری اسلامی نجات بده؟»
بهزاد گفت:
«اون زمان مردم تحقیر میشدن، وابسته بودن.
همین که یه جا بنویسن:
ورود سگ و ایرانی ممنوع
کم توهینی نبود.»
بعد ادامه داد:
«اصلا حرف من نیست اینا
میشل فوکو، فیلسوف مشهور فرانسوی
اسلام در سال ۱۹۷۸ افیون تودهها نبود؛ دقیقاً برعکس، روحی بود برای یک جهان بیروح... این قیام، قیام انسانهایی با دست خالی است که میخواهند سنگینیِ فشارِ تمامِ جهان را از روی دوش خود بردارند... مردم ایران میخواهند بندهای وابستگی را که آنها را تحقیر کرده است، پاره کنند.»
فرهاد شانه بالا انداخت:
«اون که ایران زندگی نمیکرد… کجا بود این حرف رو بزنه؟ یه چیزی بهش گفتن، اونم باور کرده.»
بهزاد گفت:
«اتفاقا خودش اومد ایران. از نزدیک دید.»
سهراب که هنوز لپش رو گرفته بود گفت:
بهزاد : محض اطلاع ایشون خودشون اومدن ایران و از نزدیک انقلاب مردم رو دیدند
سهراب: واقعا انقلاب یک معجزه بود ها...!
راست میگه مردم با دست خالی قیام کردن...
بهزاد : در ظاهر بی سلاح بودن اما سلاحی قویتر از اسلحه داشتن و اون. سلاح ایمان بود که فوکو توان دیدنشو نداشت...
،،،
انقلاب اسلامی نه تنها درد تحقیر رو آرام کرد و به ایران ایرانی عزت داد
بله ریشهی پوسیدهی سلطه و استعمار را از دهانِ تاریخ بیرون کشید
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۳: مرد سال
سهراب با احتیاط یک دستگاه ضبط صوت خبرنگاریِ قدیمی و کوچک را از روی میز عتیقه فروشی برداشت و با ذوق گفت: «بچهها اینو ببینید! خوراکِ بابای منه. عاشق این نوستالژیبازیاست. هنوز یه کارتن نوار کاستِ هایده و ابی تو انباری داره.»
فرهاد که تکیه داده بود به یک گرامافونِ طلایی، سرش توی گوشی بود و پوزخندی زد: «نوستالژی؟ بگو آشغالجمعکنی. دنیا داره با هوش مصنوعی پیش میره ، بابای تو دلش خوشه به نوار کاست.»
سهراب بیتوجه به غرغرهای فرهاد، دستگاه را برانداز کرد.
فرهاد صفحهی گوشیاش را سمت اونها گرفت و گفت: «بچه ها اینو ببینید. مجله تایم همین الان لیست نامزدهای "مرد سال ۲۰۲۶" رو داد بیرون. همهشون غول تکنولوژین. مدیرعاملهای سیلیکونولی، مخترعین کوانتومی...»
بعد نگاهی عاقلاندرسفیه به بهزاد انداخت و با لحن تمسخرآمیزی گفت: «بهزاد جان، شماها آرزو به دل میمونید که دنیا یه بار تحویلتون بگیره. آخه کدوم ایرانی میتونه "مرد سال" بشه؟ .»
بهزاد که داشت یک مجلهی خارجیِ بسیار قدیمی و کاور پلاستیکشده را ورق میزد، آرام سرش را بلند کرد. نگاهی به ضبط صوتِ توی دست سهراب انداخت و گفت: «اتفاقاً اشتباهت همینجاست فرهاد. دنیا یه بار جلوی یه ایرانی تعظیم کرد. اونم دقیقاً بهخاطر همین چیزی که دست سهرابه.»
فرهاد قهقههای زد: «به خاطر ضبط صوت؟ جوک میگی؟»
بهزاد مجلهی قدیمی را (که رویش لوگوی قرمز TIME بود اما عکسش پاره شده بود) روی میز گذاشت و گفت: «میدونی ، سال ۵۷ سردبیر همین مجله تایم، مرد سال رو کی انتخاب کرد؟»
فرهاد ابرو بالا انداخت: «لابد شاه؟ »
بهزاد با خنده گفت: «نه. شاه که اون موقع فراری بود. ، «امام خمینی» رو انتخاب کرد. اونم نه چون دوستش داشت، چون مجبور بود.»
سهراب با تعجب پرسید: «چرا مجبور بود؟»
بهزاد به نوار کاستِ توی دست سهراب اشاره کرد و گفت: « چون شاه تمام ابزارهای قدرت مدرن رو داشت؛ ارتش، ساواک، فانتومهای F-14، حمایت آمریکا. اما امام خمینی ارتشی نداشت. تنها سلاح واقعی امام همین "نوار کاست" بود.»
فرهاد با ناباوری گفت: «نوار کاست؟ یعنی با نوار کاست با تانک جنگید؟»
بهزاد ادامه داد: «دقیقاً. امام خمینی چیزی قدرتمندتر از تکنولوژی داشت: "کلام". پیامهاش رو روی این نوارها ضبط میکرد، و این نوارها دستبهدست تو تمام مساجد و خونهها میچرخید. پیروزی امام ، بزرگترین سازمانهای اطلاعاتی جهان (مثل CIA و موساد) را غافلگیر و تحقیر کرد.»
فرهاد سکوت کرد و به ضبط صوت کوچک توی دست سهراب خیره شد. انگار آن شیء بیارزش ناگهان وزن پیدا کرده بود.
بهزاد ضربهای آرام روی شیشه ویترین زد: «فرهاد، امام خمینی نشون داد که ایمان میتونه بر زره و فولاد غلبه کنه... تو فکر میکنی قدرت یعنی موشک و اینترنت، ولی تاریخ نشون داده گاهی یه صدای ضبط شده روی نوار، میتونه تاج و تختِ ۲۵۰۰ ساله رو چپ کنه.»
سهراب ضبط صوت را با احترام بیشتری توی دستش گرفت و گفت: «پس این فقط یه هدیه نوستالژیک نیست... یه ابزار قدرته!
فرهاد که کم آورده بود، گوشیاش را توی جیبش سُر داد و سعی کرد بحث را عوض کند، اما نگاهش هنوز روی آن نوارهای کاست قدیمیِ پشتِ ویترین بود. زیر لب گفت: «مرد سال... با نوار کاست... جلالخالق.»
،،،
تاریخ بارها ثابت کرده
ابزار مهم نیست؛
آنچه دنیا را تکان میدهد، «باور» است.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۴ : صورت کبود
حاج رحیم ناگهان به سینه اش چنگ زد و صورتش کبود شد. دختر کوچکش، سارا ، سریع لیوان آب رو جلو برد: «بابا... آب بخور...»
حاج رحیم جرعه ای خورد و نفسش که بالا آمد، تکیه داد به دیوار.
سهراب که رنگش پریده بود، با صدایی که میلرزید گفت: «حاجی... مگه تو سازمان ملل استفاده از سلاح شیمیایی ممنوع نشده بود؟ چطور دنیا خفه خون گرفت؟»
بهزاد سرش روپایین انداخت و آروم گفت: «سهراب جان، قانون مالِ کاغذ پاره هاست. تو سردشت، حلبچه، جزایر مجنون... گاز خردل و اعصاب رو مثل نقل و نبات ریختن سر مردم. پوست تنشون جدا میشد، ریه هاشون ذوب میشد... دنیا هم فقط نگاه کرد.»
ناگهان صدای بوقِ ماشین از توی کوچه آمد. یک صدای ممتد و بلند.
حاج رحیم یکدفعه خشکش زد. چشماش گرد شد و فریاد زد: «خیز برید! شیمیایی زدن! ماسک بزنید!»
سارا دوید سمت پدرش که آرومش کنه: «بابا نترس... چیزی نیست...»
حاج رحیم در یک لحظه اختیارش رواز دست داد. انگار در دنیای دیگری بود. دست سنگینش رو بالا برد و ناخواسته محکم کوبید توی صورت سارا. دخترک پرت شد عقب و خورد زمین.
سکوت مرگباری اتاق رو گرفت.
چند ثانیه بعد، حاج رحیم که انگار از کابوس بیدار شده باشه، به دست های لرزان خودش و صورتِ سارا نگاه کرد. یهو زد زیر گریه. خودش روکشید سمت دخترش و افتاد به پاش: «سارا... بابایی... غلط کردم... دستم بشکنه... نفهمیدم بابا... تو رو خدا منو ببخش...»
سارا با چشم های اشک بار پدرش رو بغل کرد و گفت:« چیزی نیست بابایی میدونم حواست نبود!
حاج رحیم با گریه صورت سارا را بالا گرفت و چشمِ کبود شده ی دخترش را به بچه ها نشون داد. با صدایی که از ته چاه در میومد گفت: «ببینید... خوب ببینید... این کبودی کار من نیست... این کارِ آمریکاست.»
فرهاد که بغض گلویش رو گرفته بود، با تعجب گفت: «حاجی چی میگی؟ بمب رو که صدام ریخت، آمریکا چیکارست؟ چرا همه چی رو قاطی میکنید؟»
بهزاد دستش رو روی شانه فرهاد گذاشت و گفت: «نه فرهاد، حاجی درست میگه. ما هم فکر میکردیم فقط صدامه، تا اینکه عضو ارشد شورای امنیت ملی آمریکا تو دادگاه فدرال اعتراف کرد.»
فرهاد پرسید: «اعتراف؟ چی گفت؟»
بهزاد گفت: «اون مقام آمریکایی شهادت داد که دولت ریگان دقیقاً میدونست صدام داره از سلاح شیمیایی استفاده میکنه. اما دستور مستقیم داشتن که نذارن عراق شکست بخوره.»
سهراب با ناباوری گفت: «یعنی میدونستن و کمک کردن؟»
بهزاد ادامه داد: «آره. گفت آمریکا "هر اقدام لازم و قانونی" رو مجاز کرده بود. سازمان سیا (CIA) عکس های ماهوارهای از سنگر بچه های ما رو میداد به صدام، در حالی که میدونستن صدام قراره روی همون مختصات بمب شیمیایی بریزه. اگه اون عکس ها و حمایت ها نبود، صدام جرأت و قدرتِ این جنایت رو نداشت.»
حاج رحیم در حالی که دخترش رونوازش میکرد، زیر لب و با صدایی خسته گفت: «بمب رو هواپیماهای صدام انداختن، ولی ماشه رو... ماشه رو اون کتشلواری های واشنگتن کشیدن!
،،،
زخمهای ماندگارِ بیگناهان، تاوانِ تلخِ پیوندِ میان «سلاحِ دیکتاتورها» و «حمایتِ پنهانِ مدعیانِ تمدن» است.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۵: جاسوس
فرهاد با عینکش روی نوک بینی خم شده بود روی لپتاپ. صفحه پر از نمودار و مقاله بود. زیر لب گفت:
«مشکل تحلیلهای شما اینه که همه چیز رو توی قالب توطئه میبینید.»
بهزاد که تکیه داده بود به صندلی و فنجان چای را در دست میچرخاند، لبخند کوتاهی زد:
«نه، مشکل شما اینه که فکر میکنی قدرتهای بزرگ مثل کلاس درس علوم سیاسی رفتار میکنن؛ با اصول اخلاقی.»
سهراب که بینشان نشسته بود، آه کشید:
«باز شروع شد…»
فرهاد بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
«ببین بهزاد، آمریکا هزار تا ایراد دارد، ولی این حرفهایی که شما میزنید بیشتر شبیه داستان جاسوسی است تا واقعیت.»
بهزاد آرام تبلتش را جلو کشید.
«داستان جاسوسی؟ اتفاقاً از خود آمریکاییهاست.»
فرهاد بالاخره سر بلند کرد.
«چی هست؟»
بهزاد صفحه را چرخاند سمتشان.
«گزارش سیمور هرش. خبرنگار تحقیقی. همونی که رسوایی ابوغریب رو افشا کرد.»
سهراب ابرو بالا انداخت:
«اون خیلی معتبره.»
بهزاد گفت:
«سال ۲۰۱۲ یه مقاله نوشت به اسم *Our Men in Iran?* … میگه نیروهای عملیات ویژه آمریکا، JSOC، از حدود ۲۰۰۵ اعضای مجاهدین خلق رو توی صحرای نوادا آموزش نظامی میدادند.»
فرهاد خندید.
«همون مجاهدین خلقی که خود آمریکا تو لیست سازمانهای تروریستی گذاشته بود؟»
بهزاد جرعهای چای خورد.
«دقیقاً همونا.»
چند ثانیه سکوت شد.
سهراب گفت:
«صبر کن… یعنی رسماً تو لیست تروریستی بودن ولی همزمان آموزش هم میدیدن؟»
بهزاد شانه بالا انداخت.
«سیاست خارجی یعنی همین تناقضها.»
فرهاد دستش را به پیشانی زد.
«یا گزارش اشتباهه، یا داستان نصفه گفته شده. دولتها اینقدر هم احمق نیستن.»
بهزاد خندید.
«احمق نیستن؛ عملگرا هستن.»
بعد ادامه داد:
«هرش نوشته آموزشها شامل ارتباطات پیشرفته، رمزنگاری و کار با تجهیزات اطلاعاتی بوده. یعنی دقیقاً چیزهایی که برای عملیات مخفی لازم داری.»
فرهاد لحظهای فکر کرد.
«خب فرض کنیم درست باشد. دلیلش چی بوده؟»
بهزاد گفت:
«فشار غیرمستقیم. وقتی نمیتونی مستقیم وارد درگیری بشی، از نیروی نیابتی استفاده میکنی.»
فرهاد با لحنی تحلیلی گفت:
«این منطق رو همه قدرتها دارن؛ فقط مختص آمریکا نیست.»
بهزاد سر تکان داد.
«درسته. ولی تفاوتش اینه که همزمان شعار مبارزه با تروریسم هم میده.»
سهراب خندید:
«یعنی هم داور مسابقهای هم مربی یکی از تیمها.»
بهزاد گفت:
«دقیقاً.»
فرهاد چند لحظه به صفحه تبلت خیره شد. بعد گفت:
«میدونی مشکل کجاست؟»
بهزاد: «کجا؟»
فرهاد:
«اینکه دنیا خیلی پیچیدهتر از روایتهای سیاه و سفید ماست. نه آمریکا فرشته است، نه همه چیز هم توطئه.»
بهزاد لبخند زد.
«قبول. ولی یه چیز هم هست.»
فرهاد: «چی؟»
بهزاد به صفحه مقاله اشاره کرد:
«گاهی واقعیت از نظریه توطئه هم عجیبتره.»
سهراب که از اول بحث فقط شنیده بود، فنجان قهوهاش را بالا آورد و گفت:
«من فقط یه سوال دارم.»
هر دو به او نگاه کردند.
«اگه این بحثو همینطور ادامه بدین… کسی هست صورتحساب کافه رو هم نیابتی پرداخت کنه؟»
:::
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۶: قواعد بازی
فرهاد: باز هم شاهکار جدید! تحریمهای دارویی. آدم حس میکنه توی یه آزمایشگاه بزرگ گیر افتاده که مدام میخوان آستانه تحملش رو چک کنن.
سهراب: (با کنایه) لابد باز هم میخوای بگی اگه فلان شعار رو نمیدادیم، الان داشتیم با فایزر و مدرنا صبحونه میخوردیم؟
فرهاد: (لپتاپ رو میبنده و با نگاهی نافذ به سهراب نگاه میکنه) بحثِ شعار نیست سهراب، بحثِ «قواعد بازی»ئه. دنیا یه باشگاهه. تو نمیتونی توی باشگاه ثبتنام کنی، اما بگی من قوانین فدراسیون رو قبول ندارم و میخوام با قوانین خودم فوتبال بازی کنم. خب، اخراجت میکنن! این احمقانهست که هزینهی معیشت و سلامت مردم رو پای یه لجبازی دیپلماتیک بدیم که تهش هیچ دستاورد ملموسی برای سفره مردم نداره.
بهزاد: فرهاد، مشکل اینجاست که تو فکر میکنی این فدراسیون، «عادلانه»ست. اما تاریخ میگه این باشگاه، در واقع یه «باند مافیایی»ئه.
فرهاد: (پوزخند میزنه) باز هم تئوری توطئه! بهزاد، تو نابغهی تبدیل کردنِ ناتوانیِ دیپلماتیک به حماسههای قهرمانانه هستی.
بهزاد: تئوری توطئه نیست، تاریخه. تو که عاشقِ روشنفکرهای غربی هستی، حتماً نظر چامسکی رو درباره ایران شنیدی. اون میگه دشمنی آمریکا با ایران از سال ۵۸ شروع نشد، از ۳۲ شروع شد. زمانی که ما حتی شعار «مرگ بر آمریکا» هم نمیدادیم. مصدق داشت با کراوات و منطقِ حقوقیِ بینالمللی، نفت رو ملی میکرد. چرا کلهپاش کردن؟ چون «استقلال» تو قاموسِ این باشگاهی که تو ازش حرف میزنی، یعنی «شورش علیه رئیس».
فرهاد: مقایسه سال ۳۲ با امروز، یه مغالطه تاریخی بزرگه بهزاد! سال ۳۲ دنیا دوقطبی بود، جنگ سرد بود. مصدق تو محاسباتش اشتباه کرد و بین چکشِ بریتانیا و سندانِ شوروی گیر کرد. اما امروز چی؟ چین و روسیه هم دارن با همون قواعدِ جهانی بازی میکنن. حرف من اینه: «آرمانگراییِ بیهزینه وجود نداره.» تو نمیتونی هم بخوای سیستمِ جهانی رو به چالش بکشی و هم انتظار داشته باشی برات فرش قرمز پهن کنن. حرف من اینه: استقلال به چه قیمتی؟ به قیمتِ نابودیِ طبقه متوسط؟
سهراب: (گوشیش رو نشون میده) ولی فرهاد، این وسط تکلیفِ امثالِ جولیان آسانژ چی میشه؟ اون که دیگه ایرانی نبود، عضو باشگاهِ خودشون بود. فقط چند تا سند از جنایات جنگیشون افشا کرد. چرا سیستمِ «قانونمندِ» تو، اینطور مثل قرون وسطی باهاش برخورد کرد؟
فرهاد: (با خونسردی) آسانژ یه قربانیِ «امنیت ملی»ئه. هیچ کشوری، تأکید میکنم «هیچ کشوری»، حتی کعبهی آمالِ تو، با کسی که اسرار نظامیش رو فاش کنه شوخی نداره. اما بحث ما سرِ ایرانه. ما داریم هزینهی سناریویی رو میدیم که چهل ساله هیچ خروجیِ مثبتی تو حوزهی رفاه نداشته.
بهزاد: خروجیاش این بوده که الان برای کوچکترین تصمیمِ سیاسیمون، لازم نیست از سفیر انگلیس و آمریکا اجازه بگیریم. فرهاد، تو میگی «قواعد بازی»، من میگم «حقِ تنفس». چامسکی میگه آمریکا مثل «پدرخوانده»ست؛ اگه جلوی یه مغازهدار که نمیخواد باج بده کوتاه بیاد، بقیه مغازهدارها هم یاد میگیرن. تحریمِ ایران، «تنبیه عبرتآموز» برای بقیه دنیاست، نه چون ما خطرناکیم، چون ما «نافرمانیم».
فرهاد: (با لبخندی پیروزمندانه) خب! خودت اعتراف کردی. وقتی میدونی طرف «پدرخوانده»ست و زورت بهش نمیرسه، عاقلانهست که کل زندگیت رو به باد بدی تا فقط ثابت کنی «نافرمانی»؟ سیاست، علمِ «ممکنهاست»، نه علمِ «آرزوها». قهرمانِ مرده بودن چه فایدهای داره وقتی کشورت از قطار توسعه جا بمونه؟ نگاه کن به ویتنام! با آمریکا جنگید، نابود شد، اما در نهایت نشست و با همون قواعدی که تو میگی «مافیایی»، کشورش رو ساخت. الان کجاست؟ ما کجاییم؟
بهزاد: ویتنام هم بعد از اینکه «هویت» و «استقلال» خودش رو تثبیت کرد، پای میز مذاکره نشست، نه با دستهای بسته! فرق ما با نگاه تو اینجاست: تو میخوای اول تسلیم بشیم تا شاید به ما نون بدن، ما میگیم باید اونقدر قوی بشیم که نونمون رو نبرن.
فرهاد: بحث با تو همیشه به «بایدها» ختم میشه بهزاد، اما زندگیِ واقعی با «هستها» پیش میره. فرق من و تو اینجاست: تو هنوز دنبالِ مقصرِ تاریخی میگردی، و من دنبالِ راهیم که این زنجیره شکنجه رو یه جایی پاره کنم... حتی اگه مجبور باشم با پدرخوانده دست بدم.
سهراب: فعلاً بیاید با «پدرخواندهی سلف» دست بدیم که اگه دیر بجنبیم، همین ناهارِ نیمبند رو هم تحریممون میکنه!
فرهاد: (با خنده) دقیقاً! چون منطق سلف از منطقِ سیاستِ خارجیِ شما خیلی دقیقتره: هر کی دیر برسه، گشنه میمونه!
،،،
پذیرش قواعد ظالمانه برای بقا، اسمش زندگی نیست، بلکه مرگِ شرافته... آزادی تاوان داره، کسی که برای حفظِ نون زیر بار زور میره، فراموش کرده که تن دادن به ذلت، خودِ نابودیه.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۷: توییتر
نننننه! باز این لگ زد... لود شو دیگه لامصب!
سهراب: چی شده باز؟
فرهاد: این … توییتر… چی بود اسمش؟ اَه! همین چلغوز کار نمیکنه! یه توییت مهم داشتم آماده میکردم...
سهراب: اولاً که اسمش «ایکس» شده، خودتو آپدیت کن لطفاً. دوماً، احتمالاً دارن آپدیت میدن. یه کم صبر کنی درست میشه. مثل همیشه!
فرهاد: آپدیت؟ چه آپدیتی؟ هر دفعه آپدیت میدن یه جاشو خرابتر میکنن. الان من جواب اون یارو که چرت و پرت گفته بود رو چی بدم؟ فکر میکنه کم آوردم! حیثیتم رفت!
یکی نیست جلوی اینا رو بگیره؟؟؟
بهزاد که اونور کلاس ولو بود و داشت پادکست گوش میداد، یه پوزخند زد و گفت: «چرا هست...»
فرهاد با تردید برگشت سمتش: «کی؟»
بهزاد: «سیاست»
فرهاد بدون اینکه حرفی بزنه، رفت به سمت دیوار و سرشو کوبید به دیوار.
سهراب رفت جلوشو گرفت و گفت: «چیکار میکنی؟ مگه دیوونه شدی؟»
فرهاد گفت: «آره، آره دیوونه شدم! این بشر منو چی فرض کرده که هرچی میگم، پای سیاست و پروژه رو میاره وسط!
این پروژه لعنتی کی تموم میشه، من از دستش راحت شم؟»
سهراب گفت: «اعصابتو خرد نکن، بهزاد که باهات پدرکشتگی نداره. فقط میخواد آگاهیتو ببره بالا.»
بهزاد گفت: «این ادابازیا چیه؟ دارم مثل آدم حرف میزنم. تازه از آخوندا که نمیگم، دارم از همون غربیهایی حرف میزنم که فرهاد کشتهمردشونه.»
بعد رو به فرهاد کرد و گفت: «میدونستی تو سال ۸۸ بهخاطر اینکه آتیش فتنه نخوابه و ارتباطشون با لیدر اغتشاشات قطع نشه، جلوی تعمیرات توییتر رو گرفتن؟»
سهراب: «ایکس!»
بهزاد: «نه داداش من، اون موقع همون توییتر بود هنوز، ایلان تو فکر سفر به مریخ بود.»
فرهاد با قیافه ای حق به جانب: « اینو کی گفته؟»
بهزاد گفت:« هیلاری کلینتون، وزیر خارجه سابق آمریکا . تو کتاب خاطرات، «انتخابهای سخت»،
بزار عین کلماتش رو برات بخونم
بعد گوششو در آورد و ادامه داد:
در پشت صحنه، تیم من در وزارت خارجه در تماس دائمی با فعالان در ایران بود و مداخلهای اضطراری انجام داد تا از تعطیلی توییتر برای تعمیر و نگهداری جلوگیری کند، که میتوانست معترضان را از یک ابزار ارتباطی کلیدی محروم کند.
فرهاد : آهی کشید و گفت:« آره طفلکی ها اینقدر خودشون رو به آب و آتیش زدن تا مردم رو از رژیم آخوندی نجات بدن آخرشم نشد
بهزاد که از عصبانیت سرخ شده بود گفت:«
تو مسحور غرب شدی این همه تا الان برات فکت تاریخی آورم که اونا دلسوز ما نیستن باز تو حرف خودتو میزنی واقعا که نرود میخ آهنی در سنگ...!
،،،
تمامی ابزار های دنیا مثل عروسک خیمه شب بازی در دستان سیاستمداران هستند
ما دست های پشت پرده را نمیبینم اما آنها هستند که صحنه را برای ما میچینند.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۸ : هنر تحریم
فرهاد با چشمان گرد شده بسته را سر جایش پرت کرد: «یا خدا! چه خبره بابا؟ این مرغه یا ققنوس افسانهای؟
سهراب که سبد خرید خالی را هل میداد، آهی کشید: «داداش چی گرون نشده که مرغ نشه؟ همش به خاطر این تحریمهای لعنتیه. دلار میره بالا، سفره ما کوچیک میشه. اینا قشنگ دست گذاشتن رو گلوی ما.»
فرهاد با عصبانیت گفت: «آره . واقعاً دیگه بریدیم... بهزاد! تو که سرت تو کتابه، خدایی قبول داری خیلی سخته؟ قبول داری کمرمون خم شده؟»
بهزاد که داشت لیست خرید را چک میکرد، آرام سرش را بالا آورد. نگاهش غمگین اما محکم بود: «آره فرهاد... قبول دارم. خیلی سخته. ولی این سختی تصادفی نیست. مهندسی شدهست.»
فرهاد پوزخند زد: «مهندسی؟ یعنی چی؟»
بهزاد گفت: «یه آقایی هست به اسم ریچارد نفیو بهش میگن "معمار تحریمهای ایران". سال۹۶ یه کتاب نوشت به اسم هنر تحریمها". تو اون کتاب با یه اعتراف عجیبی کرده.»
سهراب پرسید: «چی گفته؟»
بهزاد ادامه داد: «نفیو خیلی صریح میگه: "تحریم ابزار دیپلماسی نیست، ابزار ایجاد درد است." دقیقاً از کلمه "Pain" استفاده میکنه. میگه ما هدفمون این بود که با گرون کردن دلار و کالا، درد و رنج رو مستقیم ببریم تو خونههای مردم.»
فرهاد اخم کرد: «یعنی چی؟ شما فقط بلدید همه چی رو به تحریم ها ربط بدید»
بهزاد گفت: هر جور دوست داری فکر کن ولی «نفیو یه اصطلاح بیلیارد داره به اسم "ضربه غیرمستقیم" (Bank Shot). تو کتابش با ذوق تعریف میکنه و میگه: "افزایش ۳ برابری قیمت مرغ تو سال ۲۰۱۲ یه ضربه موفق برای ما بود." میگه ما عمداً جوری تحریم کردیم که قیمت مرغ و گوشت بره بالا، چون مردم دردِ گرونی مرغ رو بیشتر از تحریمهای بانکی حس میکنن و این باعث میشه از نظام متنفر بشن.»
سهراب با ناباوری گفت: «یعنی طرف نشسته اونور دنیا، نمودار قیمت مرغ ما رو نگاه میکنه و کف میزنه که مردم دارن زجر میکشن؟»
بهزاد سری تکان داد: «دقیقاً. هدفشون اینه که ما از شدت فشار اقتصادی، استقلالمون رو بفروشیم. میخوان بگن یا بردهی ما میشید، یا گشنگی میکشید.»
سهراب سکوت کرد و دوباره به یخچال مرغها نگاه کرد. بعد با صدایی که کمی لرزش داشت گفت: «نامردا... ولی بهزاد، واقعاً سخته. آدم کم میاره.»
بهزاد دستش را روی شانه سهراب گذاشت: «میدونم رفیق. ولی ما هدفمون بزرگتر از این حرفاست. تاریخ رو یادت رفته؟»
سهراب پرسید: «کدوم تاریخ؟»
بهزاد با لحنی گرم و مطمئن گفت: «شعب ابیطالب. مسلمونها سه سال تو محاصره کامل اقتصادی بودن. کار به جایی رسید که هسته خرما رو با آب خیس میکردن و میخوردن. حتی میگن تکههای چرم خشک شده رو میجوییدن تا معدهشون آروم بگیره.»
سهراب زیر لب گفت: «سه سال...»
بهزاد ادامه داد: «آره، سه سال گرسنگی محض. مشرکین دقیقاً همین نقشه ریچارد نفیو رو داشتن؛ میخواستن اونقدر فشار بیارن تا مردم بگن "پیامبر رو تحویل میدیم تا نون گیرمون بیاد". ولی مردم موندن. درد کشیدن، اما عزتشون رو نفروختن. حالا ما که هنوز به اونجا نرسیدیم... میخوایم جلوی این "شمرهای اتوکشیده" کم بیاریم؟»
،،،
رنج قانون نانوشته دنیاست
مهم اینست که آدم رنجی که میکشد مقدس باشد
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۲۹: بازی جنگا
سهراب با نیشخند گفت: «فرهاد جان، اون دستت لرزش داره یا موج مکزیکی میره؟ اگه بریزه باید شام بدیها!»
فرهاد عرق پیشانیاش را پاک کرد: «هیس! تمرکزم رو بهم نزن. من مهندسی معکوسم خوبه...»
فرهاد بلوک را کشید. برج تلوتلو خورد، کج شد، و ناگهان با صدای بلندی فرو ریخت و بلوکها روی میز پخش و پلا شدند.
سهراب زد زیر خنده: «تبریک میگم مهندس! زدی کل سازه رو آوردی پایین. این الان تخریب کنترل شده بود؟»
در همین حین، دکتر صادقی، که با کیف چرمیاش از کنارشان رد میشد، با دیدن صحنه لبخندی زد و با کنایه گفت: «خسته نباشید. میبینم که سخت مشغول انجام پروژه هستید»
فرهاد که داشت بلوکها را جمع میکرد، با تعجب سرش را بلند کرد: «سلام استاد خوب هستید؟ بفرمایید بشینید
پس خبرش به شما هم رسیده؟
دکتر صادقی صندلی خالی کنار میز را عقب کشید و نشست: « آره کل دانشگاه خبر دار شدن
بعد نگاهی به بازی جنگا انداخت و گفت:«
بچه ها میدونستید بازی سیاست هم دقیقاً مثل همین جنگاست. بعضیها تخصصشون اینه که ببینن کدوم آجر رو بکشن بیرون تا کل ساختمون بیاد پایین.
فرهاد گفت با خنده گفت:« چه تخصصی...!
دکتر صادقی گفت:« آره واقعا اتفاقاً یه نویسنده انگلیسی به اسم جاناتان کوک این بحث خیلی قشنگ مطرح کرده.»
سهراب گفت:« کی هست؟
دکتر خندید: « پژوهشگره! البته یه جورایی دستپخت غرب رو واسه ما رو کرد. کوک میگه سال ۸۲ که آمریکا بغداد رو گرفت، همه فکر میکردن کار تمومه. ولی تو اتاقهای فکر واشنگتن و تلآویو، تازه نقشه اصلی رو پهن کرده بودن.»
سهراب گفت: «استاد، منظورتون حمله به ایرانه؟»
دکتر صادقی عینکش را جابجا کرد: «نه فقط حمله. کوک میگه هدفشون "تغییر رژیم" (Regime Change) نبود، هدفشون چیزی بود که بهش میگن "فروپاشی کامل" (Total Rollback). یعنی نمیخواستن فقط کاپیتان کشتی رو عوض کنن، میخواستن خود کشتی رو تیکه تیکه کنن تا غرق بشه.»
فرهاد با تعجب گفت: «یعنی چی؟ یعنی میخواستن ایران رو تجزیه کنن؟»
دکتر یک بلوک چوبی را برداشت و روی میز گذاشت: «دقیقاً. ببینید، ایران مثل یه فرش خوشرنگه که از اقوام مختلف (کرد، لر، ترک، بلوچ، عرب) بافته شده. جاناتان کوک افشا میکنه که آمریکا و اسرائیل به این تنوع به چشم یه "فرصت جنگ داخلی" نگاه میکردن. تو مهر ماه ۸۴، مؤسسه معروف امریکن اینترپرایز (AEI)** تو واشنگتن یه مهمونی شوم برگزار کرد.
دکتر آهی کشید و ادامه داد : « اونا نمایندگان گروههای جداییطلب کُرد، آذری و بلوچ رو دعوت کردن تا ببینن چطور میشه از شکافهای قومیتی برای متلاشی کردن ایران استفاده کرد. کوک میگه از همون سال ۱۳۸۴، آمریکا شروع کرد به حمایت از گروههای تروریستی و شبهنظامی تو مرز پاکستان تا تو مناطق بلوچنشین بمبگذاری کنن.»
فرهاد اخم کرد: «پس این "خاورمیانه جدید" که هی میگفتن...»
دکتر با انگشت روی میز ضربه زد: «آفرین! خاورمیانه جدید تو ذهن اونا یعنی منطقهای پر از کشورهای کوچیک و ضعیف که دائماً با هم درگیرن و برای یه لیوان آب خوردن باید از اسرائیل اجازه بگیرن. میخواستن ایران رو تبدیل کنن به مجمعالجزایری از اقوام که دارن تو سر و کله هم میزنن. درست مثل همین برج جنگا که فرهاد خرابش کرد.»
سهراب گفت: «استاد حالا چرا ما خراب نشدیم؟ چون فرهاد بازی نمیکرد؟»
همه خندیدند. دکتر چهرهاش جدی و مصمم شد: «چون چسبِ این جامعه قویتر از این حرفا بود. هوشمندی ایران و حمایتش از محور مقاومت، نذاشت اون آجرها لق بشه. نه تنها ایران تجزیه نشد، بلکه نذاشت عراق و سوریه هم کامل تیکه پاره بشن. اون تریلیونها دلاری که خرج کردن تا مرزها رو دوباره بکشن، همش دود شد رفت هوا.»
دکتر بلند شد تا برود، دستی روی شانه فرهاد گذاشت و گفت: «حواستون باشه بچهها، تو دنیای واقعی، اگه ستونهای این خونه رو بکشن، دیگه فرصت "دستِبعدی" وجود نداره.
فرهاد به برج ریخته شده نگاه کرد و بعد با جدیت شروع کرد به چیدن دوباره بلوکها، اما این بار با دقت بیشتر و زیربنای محکمتر: «چشم استاد... این بار جوری میسازیمش که با زلزله هم تکون نخوره.»
،،،
جامعهای که تار و پود تفاوتهایش را نقطه قوت خود بداند، هیچ دستی نمیتواند فرش یکپارچگیاش را از هم بشکافد.
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۰: یازده برابر
فرهاد با حرص لپتاپ را بست : «ای بابا! اینم شانس مایه. همه چی تو این مملکت کُنده. اینترنتش کُنده، پیشرفتش کُنده، حتی لودینگ بازیش هم کُنده!»
سهراب که داشت با پوست پرتقال روی میز شکلک میساخت، خندید: «داداش اون لپ تاب روی ۹۹٪ گیر کرده ربطی به جغرافیای ایران نداره. حرص نخور پوستت چروک میشه.»
فرهاد با عصبانیت گفت: «نه سهراب، تو حالیت نیست. دیشب اون کارشناسه تو ماهواره میگفت ایران کلاً از ریل توسعه خارج شده. میگفت دنیا داره با سرعت نور میره جلو، ما داریم با دنده عقب میریم. واقعاً راست میگه، ما تو علم و تکنولوژی هیچ حرفی واسه گفتن نداریم.»
بهزاد که داشت کتابش را ورق میزد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: «مطمئنی دنده عقبه؟ شاید سرعتش اونقدر زیاده که دوربینهای اون کارشناسها نتونستن ثبتش کنن.»
فرهاد پوزخند زد: «هه! سرعت زیاد؟ »
بهزاد کتاب را بست و صاف نشست: «اره سرعت زیاد دیروز گزارش خانم دبورا مکنزی تو مجله معتبر نیوساینتیست (New Scientist) میخوندم . اون سال ۸۸ یه گزارشی داد که دهن دانشمندای غربی باز موند. تیترش این بود: "رشد علمی ایران، ۱۱ برابر متوسط جهانی."»
فرهاد چشمانش گرد شد: «۱۱ برابر؟ خالی نبند بابا! مگه میشه؟»
سهراب پرید وسط: «یعنی چی ۱۱ برابر؟ یعنی اگه اونا یه دونه فرمول کشف میکنن، ما ۱۱ تا کشف میکنیم؟
بهزاد خندید و گفت: «بذار با یه مثال براتون بگم. فرض کنید کل کشورهای دنیا دارن یه دیوار آجری به اسم "علم" میسازن. متوسطِ سرعتِ بناهای دنیا اینه که روزی یک ردیف آجر روی هم بذارن. گزارش مکنزی میگه ایران تو اون سالها، داشته روزی ۱۱ ردیف آجر میچیده! یعنی شتاب و سرعتِ رشد تولید مقالات و دستاوردهای علمی ما، ۱۱ برابرِ سرعتِ نرمالِ بقیه کشورها بوده. این یعنی یه جهش وحشتناک، اونم زیر فشار تحریم.»
فرهاد کمی ساکت شد، انگار داشت محاسبه میکرد، ولی باز هم قانع نشد. شانهای بالا انداخت و گفت: «خب باشه، قبول که رشد کردیم. ولی... ولی اگه شاه بود، الان ۱۰۰ برابر رشد کرده بودیم! اون موقع همه چی آزاد بود. اگه انقلاب نمیشد الان ما ژاپن بودیم.»
بهزاد لبخند تلخی زد، سری تکان داد و با لحنی که پر از طعنه بود گفت: «آره حتماً! لابد با همون ۶۰-۵۰ درصد بیسوادی که زمان شاه داشتیم میخواستیم بشیم قطب علمی جهان؟»
سهراب تکه پرتقالی در دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: «راست میگه فرهاد. اگه شاه بود الان احتمالاً بزرگترین دستاورد علمیمون این بود که "چگونه پیکان رو اسپرت کنیم".»
فرهاد دوباره به لپتاپش نگاه کرد که بالاخره بازی لود شده بود. با پوزخند گفت: «باشه، شما سرعت این اینترنتتون رو ۱۱ برابر کنید تا ما باور کنیم به یک جایی رسیدید.»
،،،
قطار پیشرفت از بیرون پرشتاب به نظر میرسد، اما برای مسافران داخل آن، همیشه آرام و کند مینماید.
گاهی برای درک پیشرفت باید از بیرون نگاه کرد
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative