قسمت ۳۰: یازده برابر
فرهاد با حرص لپتاپ را بست : «ای بابا! اینم شانس مایه. همه چی تو این مملکت کُنده. اینترنتش کُنده، پیشرفتش کُنده، حتی لودینگ بازیش هم کُنده!»
سهراب که داشت با پوست پرتقال روی میز شکلک میساخت، خندید: «داداش اون لپ تاب روی ۹۹٪ گیر کرده ربطی به جغرافیای ایران نداره. حرص نخور پوستت چروک میشه.»
فرهاد با عصبانیت گفت: «نه سهراب، تو حالیت نیست. دیشب اون کارشناسه تو ماهواره میگفت ایران کلاً از ریل توسعه خارج شده. میگفت دنیا داره با سرعت نور میره جلو، ما داریم با دنده عقب میریم. واقعاً راست میگه، ما تو علم و تکنولوژی هیچ حرفی واسه گفتن نداریم.»
بهزاد که داشت کتابش را ورق میزد، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت: «مطمئنی دنده عقبه؟ شاید سرعتش اونقدر زیاده که دوربینهای اون کارشناسها نتونستن ثبتش کنن.»
فرهاد پوزخند زد: «هه! سرعت زیاد؟ »
بهزاد کتاب را بست و صاف نشست: «اره سرعت زیاد دیروز گزارش خانم دبورا مکنزی تو مجله معتبر نیوساینتیست (New Scientist) میخوندم . اون سال ۸۸ یه گزارشی داد که دهن دانشمندای غربی باز موند. تیترش این بود: "رشد علمی ایران، ۱۱ برابر متوسط جهانی."»
فرهاد چشمانش گرد شد: «۱۱ برابر؟ خالی نبند بابا! مگه میشه؟»
سهراب پرید وسط: «یعنی چی ۱۱ برابر؟ یعنی اگه اونا یه دونه فرمول کشف میکنن، ما ۱۱ تا کشف میکنیم؟
بهزاد خندید و گفت: «بذار با یه مثال براتون بگم. فرض کنید کل کشورهای دنیا دارن یه دیوار آجری به اسم "علم" میسازن. متوسطِ سرعتِ بناهای دنیا اینه که روزی یک ردیف آجر روی هم بذارن. گزارش مکنزی میگه ایران تو اون سالها، داشته روزی ۱۱ ردیف آجر میچیده! یعنی شتاب و سرعتِ رشد تولید مقالات و دستاوردهای علمی ما، ۱۱ برابرِ سرعتِ نرمالِ بقیه کشورها بوده. این یعنی یه جهش وحشتناک، اونم زیر فشار تحریم.»
فرهاد کمی ساکت شد، انگار داشت محاسبه میکرد، ولی باز هم قانع نشد. شانهای بالا انداخت و گفت: «خب باشه، قبول که رشد کردیم. ولی... ولی اگه شاه بود، الان ۱۰۰ برابر رشد کرده بودیم! اون موقع همه چی آزاد بود. اگه انقلاب نمیشد الان ما ژاپن بودیم.»
بهزاد لبخند تلخی زد، سری تکان داد و با لحنی که پر از طعنه بود گفت: «آره حتماً! لابد با همون ۶۰-۵۰ درصد بیسوادی که زمان شاه داشتیم میخواستیم بشیم قطب علمی جهان؟»
سهراب تکه پرتقالی در دهانش گذاشت و با دهان پر گفت: «راست میگه فرهاد. اگه شاه بود الان احتمالاً بزرگترین دستاورد علمیمون این بود که "چگونه پیکان رو اسپرت کنیم".»
فرهاد دوباره به لپتاپش نگاه کرد که بالاخره بازی لود شده بود. با پوزخند گفت: «باشه، شما سرعت این اینترنتتون رو ۱۱ برابر کنید تا ما باور کنیم به یک جایی رسیدید.»
،،،
قطار پیشرفت از بیرون پرشتاب به نظر میرسد، اما برای مسافران داخل آن، همیشه آرام و کند مینماید.
گاهی برای درک پیشرفت باید از بیرون نگاه کرد
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۱: رویانا
سهراب با تمرکز زیاد گفت: «ببینید بچهها، این یه تکنیکه که پوست سیب یه تیکه دربیاد. بهش میگن "پوستکنی مارپیچی پیوسته".»
فرهاد با پوزخند گفت: «مارپیچی پیوسته؟ داداش داری با چاقو کشتی کج میگیری! اون سیب داره التماس میکنه ولش کنی.»
ناگهان، چاقو از روی سیب در رفت و یک بریدگی کوچک روی انگشت اشاره سهراب ایجاد شد.
سهراب با وحشت به انگشتش نگاه کرد: «آخ! وای! خون! بچهها من دارم میمیرم! زنگ بزنید اورژانس! وصیتنامهام تو کشوی دوم میزه...»
فرهاد چشمهایش را در حدقه چرخاند: «جمع کن خودتو بابا! یه قطره خونه! انگار کوسه بهت حمله کرده. .»
بهزاد با خونسردی یک چسب زخم از کیفش درآورد و به سهراب داد: «نگران نباش سهراب، سلولهای پوستت همین الان دارن خودشون رو ترمیم میکنن. تازه میدونستید یه جایی تو همین تهران هست که دارن کاری میکنن که در آینده شاید بشه یه انگشت قطع شده رو دوباره از نو ساخت؟»
فرهاد خندید: «آره لابد تو فیلما! حتماً فردا هم میخوان آدم آهنی بسازن.»
بهزاد لبخند زد: «نه، جدی میگم. امروز قراره برای بازدید علمی بریم "موسسه رویان". به جای اینکه حرف منو باور کنی، بیا از زبون خودشون بشنو و خودت ببین.»
،،،
چند ساعت بعد، لابی موسسه رویان. یک اقای جوان با روپوش سفید آزمایشگاه به استقبالشون میآید.
دکتر علوی: «سلام بچهها، خیلی خوش اومدید. من دکتر علوی هستم، عضو تیم تحقیقاتی اینجا. قراره امروز یه گشت کوچیک با هم بزنیم.»
آنها وارد یک راهرو با دیوارهای شیشهای میشوند که آزمایشگاههای پیشرفتهای را به نمایش گذاشته است.
سهراب که هنوز انگشتش را بالا گرفته بود، با هیجان پرسید: راست میگن شما اینجا اعضای بدن یدکی میسازید؟ مثلاً میتونید انگشت منو که امروز تو یه حادثه دلخراش آسیب دید، مثل روز اولش کنید؟»
دکتر علوی خندید: «هنوز به اون مرحله نرسیدیم، ولی داریم روی سلولهایی کار میکنیم که آجرها و مصالح اولیه ساخت بدن هستن. بهشون میگن "سلولهای بنیادی".»
فرهاد با لحنی شکاک پرسید: «یعنی چی؟ مگه میشه؟ این کارا فقط تو آمریکا و اروپا انجام میشه. ما که تحریمیم، تجهیزاتمون کجا بود؟»
دکتر علوی به یکی از آزمایشگاهها اشاره کرد: «سوال خوبیه. بذار یه خاطره برات تعریف کنم. سال ۸۸ ، یه روزنامهنگار معروف آمریکایی به اسم جان سالومون، که اون موقع سردبیر روزنامه واشنگتن تایمز بود، اومد اینجا برای تهیه گزارش.»
سهراب گفت: «لابد اومده از عقب موندگی ما گزارش تهیه کنه!
دکتر علوی لبخند زد: «دقیقاً برعکس. اون بنده خدا وقتی کارای ما رو دید، چشماش چهارتا شده بود. اون گفت :« شما موسسه رویان کارهایی انجام میدید که تنها در پیشرفتهترین آزمایشگاههای سلول بنیادی آمریکا قابل مشاهده است. حقیقتا ایران عملاً در خط مقدم این دانش در جهان قرار گرفته.»
فرهاد با ناباوری گفت: «شوخی میکنید! واشنگتن تایمز اینو نوشته؟»
دکتر علوی: «عین حقیقته. تازه خیلی براش جالبه بود که ما با یه چراغ سبز شرعی، به این پیشرفت ها رسیدیم؛ آقای خامنه ای با فتوایی که دادن علم و مذهب رو باهم آشتی دادن.
سهراب پرسید: «خب حالا این سلولهای بنیادی دقیقاً چیکار میکنن؟
دکتر علوی با حوصله توضیح داد: «فکر کن سلول بنیادی مثل یه خمیر بازیه. هنوز شکل خاصی نداره. ما یاد گرفتیم به این خمیر شکل بدیم. مثلاً بهش بگیم تو تبدیل شو به سلول قلب، و باهاش بافت قلبی کسی که سکته کرده رو ترمیم کنیم. یا بهش بگیم تبدیل شو به سلول عصبی و برای درمان پارکینسون ازش استفاده کنیم. ما اینجا روی درمان ناباروری، دیابت، آسیبهای نخاعی و کلی بیماری دیگه کار میکنیم. حتی اولین گوسفند شبیهسازی شده خاورمیانه، "رویانا"، محصول همینجاست.»
در راه برگشت، سهراب چسب زخمش را کند و با غرور به بریدگی کوچکش نگاه کرد.
فرهاد که در فکر فرو رفته بود، زیر لب گفت: «... عجب... این چیزا رو هیچوقت تو ماهواره نشون نمیدن...»
،،،
شاید امروز دوباره نوبت ماست که تاریخ طب رو ورق بزنیم؛ فقط این بار با میکروسکوپ و سلول
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۲: لحیمِ دخترونه
سهراب با اعتماد به نفس گفت : «نگران نباش فرهاد، الان این خازن رو اتصال کوتاه میدم، سرعت لپتاپت میشه مثل موشک. خودم تو یوتیوب دیدم.»
فرهاد با وحشت گفت: «سهراب! دست نزن! اون خازن نیست، اون باتری بایوسه ! داری لپتاپ نازنینم رو تبدیل به تستر نون میکنی!»
سهراب: «ای بابا، چقدر استرس داری. مهندسی یعنی ریسک! بذار... آخ سوختم !»
سهراب هویه را پرت کرد روی فرش
فرهاد سریع هویه را برداشت و با عصبانیت گفت: «تو فرق پیچگوشتی و قاشق چنگال رو نمیدونی، چرا فاز بیل گیتس برداشتی؟ بده من ببینم...»
«اصلاً ولش کن. این کارهای فنی و سختافزاری کار مرداست، ولی نه مردی مثل تو!
باید ببرمش پیش تعمیرکار.»
سهراب در حالی که انگشت سوختهاش را فوت میکرد گفت: «نه درستش میکنم.
پیام دادم آبجیم راهنماییم کنه الاناست که زنگ بزنه. اون الان ترم آخر مکاترونیکه داره روی پروژه ربات مین یاب کار میکنه»
فرهاد پوزخند زد: «آبجیت؟ ربات مینیاب؟ برو بابا. دخترا تهِ تهش بتونن با فتوشاپ دماغشون رو عمل کنن. مهندسی برق و مکانیک و این چیزا مردونهس. روحیه لطیف دخترا چه به روغن و لحیم ؟»
بهزاد که داشت چای میریخت، پرید وسط حرفش: «باز دوباره فرهاد رادیوی "کلیشههای عهد بوق" رو روشن کرد! داداش، آمارت از رادیوهای زمان جنگ جهانی دوم هم قدیمیتره.»
فرهاد: «چه ربطی داره؟ تو کل دنیا همینه.»
بهزاد گوشیاش را درآورد و گفت: «اتفاقاً تو کل دنیا همین نیست. بذار یه گزارش برات بخونم که فیوزت بپره. ایمی گاتمن (Amy Guttmann) رو میشناسید؟»
سهراب: «نه، فامیلِ بتمنه؟»
بهزاد چشمغرهای رفت و ادامه داد: « نابغه. تحلیلگر و نویسنده مجله معروف فوربس (Forbes) آمریکاست. ایشون سال ۱۳۹۴ یه گزارشی درباره ایران نوشت که کلاً تصورات غرب رو به هم ریخت. تیترش این بود که زنان ایرانی دارن قلههای فناوری جهان رو تسخیر میکنن.»
فرهاد خندید: «فوربس؟ حتماً اشتباهی رفته تو لیست شایدم خواسته دلداری بده!»
بهزاد جدی شد: « نکته همینجاست. گاتمن میگه غربیها فکر میکنن زنان ایرانی شهروند درجه دو هستن و حتی رانندگی بلد نیستن اما وقتی اومد ایران و واقعیت رو دید، شوکه شد. میدونی چی نوشته؟»
فرهاد: «چی؟»
بهزاد: «نوشته ۷۰ درصد از دانشجوهای رشتههای مهندسی و علوم پایه (STEM) تو ایران، دخترا هستن! این آمار حتی از خودِ آمریکا هم بالاتره. یعنی یه ارتشِ علمیِ زنانه داره شکل میگیره.»
سهراب دهانش باز ماند: «۷۰ درصد؟ یعنی تو کلاس ما از هر ۱۰ نفر، ۷ تا دختر باید باشه؟ پس چرا کلاس ما فقط سیبیل موج میزنه؟»
بهزاد خندید: «چون تو رفتی رشتهای که... بگذریم. گاتمن میگه ایران تو برابری تحصیلات ابتدایی رتبه اول جهانه. نرخ باسوادی زنان که یه زمانی ۳۵ درصد بود، الان تو نسل جوان رسیده به ۱۰۰ درصد. این خانمای ایرانی الان تو سختترین شغلها مثل نفت، گاز، معدن و استارتاپهای نانو و بیوتکنولوژی مدیر و همهکارهن.»
فرهاد کمی شل شد ولی هنوز مقاومت میکرد: «خب حالا چرا یهو اینجوری شد؟ لابد مردا حال نداشتن درس بخونن!»
بهزاد: «نه. گاتمن تحلیل جالبی داره. میگه انقلاب اسلامی یه محیط امن و سازگار با فرهنگ بومی درست کرد. این باعث شد خانوادههای سنتی که قبلاً میترسیدن دختراشون رو بفرستن دانشگاه، حالا با خیال راحت دختراشون رو بفرستن عالیترین مراکز پژوهشی. نتیجهش شده اینکه ایران الان رتبه دوم جهان رو تو فارغالتحصیلان مهندسی داره و موتور محرکِ خیلی از شرکتهای دانشبنیان، همین خانمها هستن.»
همان لحظه گوشی سهراب زنگ خورد. تماس تصویری بود.
سهراب: «بیا! آبجیمه.»
تصویر دختری با مقنعه و روپوش آزمایشگاه که پشت سرش پر از بازوهای رباتیک بود روی صفحه آمد.
خواهر سهراب: «سهراب! باز چی رو ترکوندی؟ هویه باید، زاویه ۴۵ درجه باشه! اون قطعهای که میخوای عوض کنی ماسفت (MOSFET) هست، نه خازن! نقشه مدار رو برات فرستادم، طبق اون برو جلو.»
سهراب با ذوق به فرهاد نگاه کرد: «دیدی؟ گفت ماسفت!»
فرهاد که حسابی ضایع شده بود، آرام لپتاپش را بست و گفت: «آقا من تسلیم. بهزاد راست میگه. به خواهرت بگو اگه وقت داره یه نگاهی هم به مغز من بندازه، شاید یه سیمش اتصالی کرده که هنوز تو قرن نوزدهم گیر کردم!»
،،،
مکتبی که روزگاری بر جاهلیتِ «زندهبهگور کردن دختران» خط بطلان کشید، تنها جسم آنان را نجات نداد؛ بلکه بذر کرامت و اندیشهشان را برای تسخیر قلههای علم کاشت.**
✍🏻مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها👉
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۳: کرونا
سکوتِ سنگینی اتاق را پر کرده بود. فرهاد نگاهش را به بخارِ محوِ چایِ روی میز دوخت و با لحنی که سعی میکرد آرام باشد، سکوت را شکست: «معلومه خیلی دوسش داشتی...»
سهراب لبخند تلخی زد. چشمانش از اشک برق میزد. با صدایی که از ته چاه درمیآمد و آشکارا میلرزید گفت: «خیلی... خیلی بیشتر از هر چیزی که کلمات بتونن توصیف کنن. اون فقط مادرم نبود، تمامِ پناهگاهم بود.»
فرهاد با تردید پرسید: «چی شد که رفت؟»
سهراب چشمانش را بست تا جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد، اما موفق نشد. بغضی که تا آن لحظه به زور قورت داده بود، شکست: «کرونا... طوفانِ لعنتیِ کرونا اومد و عزیزتر از جانم رو با خودش برد.» شانههایش شروع به لرزیدن کرد و هقهقی بیصدا امانش را برید.
فرهاد با کلافگی آهی کشید و دستش را توی موهایش کشید. با لحنی آمیخته به حسرت و خشمِ پنهان گفت: «ما سر یه سرماخوردگیِ ساده هم کلی تلفات میدیم، چه برسه به اون کرونای لعنتی! سهراب... کاش میبردیاش خارج. حداقل اونجا امکانات بیشتر بود، شاید... شاید هنوز پیشمون بود.» بعد با نگاهی پر از طعنه به بهزاد که تا آن لحظه ساکت بود، ادامه داد: «توی این مملکت که گاهی یه داروی ساده پیدا نمیشه، معلومه تهِ این قصهها به کجا میرسه!»
بهزاد که از دیدنِ حالِ ویرانِ سهراب متأثر بود، لیوان آب را به دست او داد. سپس با لحنی ملایم اما محکم رو به فرهاد کرد: «فرهاد جان، الان وقتِ این حرفها نیست. مرگ و زندگی دستِ ما نیست؛ اما بیانصافی هم نکن. کی گفته ما اینجا دستوپابستهایم؟ توی همون روزهای سیاه، کادر درمانِ ما با دستِ خالی شاهکار کرد. نظام سلامت ما توی منطقه شرق مدیترانه یکی از قویترینهاست.»
فرهاد پوزخندِ تلخی زد و سرش را تکان داد: «آره خب! هیچکس نمیگه ماستِ من ترشه. تو هم که همیشه عادت داری نیمهی پرِ لیوان رو ببینی!»
بهزاد بدون اینکه از طعنهی فرهاد عصبانی شود، با آرامش جواب داد: «این حرفِ منِ احساساتی نیست فرهاد. این گزارشِ پروفسور "کریستف هاملمن" بود. وقتی توی اوجِ بحران کرونا اومد ایران، فقط توی تهران نموند؛ با یه تیم بزرگ از کارشناسهای مؤسسه "رابرت کخ" آلمان رفتن استانهای مختلف و بیمارستانها رو از نزدیک دیدن. جالب اینه که اومده بودن از روشهای مدیریت بحران ما الگوبرداری کنن، نه اینکه فقط ایراد بگیرن.»
سهراب که با پشت دست اشکهایش را پاک میکرد، با صدایی گرفته و نگاهی پر از سؤال پرسید: «این پروفسوری که میگی اصلاً کی هست؟»
بهزاد دستش را روی شانه سهراب گذاشت و گفت: «نماینده سازمان جهانی بهداشت (WHO) و یکی از مشاورهای ارشد تو حوزه بهداشت جهانی.»
سهراب نفسِ عمیقی کشید، انگار که یادآوریِ آن روزها برایش هم دردناک بود و هم تسکیندهنده. خیره به نقطهای نامعلوم گفت: «راستش... کادر درمان برای مامانم سنگتموم گذاشتن. من خودم با چشمهای خودم دیدم که چطور شبانهروز بالای سرش بودن و میجنگیدن... اما خب، عمرش به دنیا نبود.»
فرهاد که میدید بحث دارد بیش از حد جدی و غمگین میشود، گوشیاش را از جیب بیرون کشید. در حالی که با دقت روی صفحه ضربه میزد تا نام پروفسور را جستوجو کند، با لحنی که سعی میکرد فضا را کمی تلطیف کند، زیر لب غرغر کرد: «حالا فعلاً دارم سرچ میکنم ببینم اصلاً همچین آدمی وجودِ خارجی داره یا نه... ولی بهزاد جان، اگه یه درصد بفهمم این پروفسورتون توی ایران یه لقمه نون سنگک و کبابتابهایِ مشتی خورده، حساب نیست! معلومه نمکگیر شده و نظرش کاملاً احساسی بوده، نه کارشناسی!»
،،،
هیچ ملتی با نگاه تحقیرآمیز به خودش درمان نمیشود؛ حتی اگر بهترین پزشکان را داشته باشد. باور، نخستین نسخه شفاست.
✍🏻 مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها 👉🏻
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative
قسمت ۳۴: تاکسی
مرد عصبانی درِ پراید رو جوری محکم کوبید که راننده از جا پرید و داد زد: «یواش داداش! درِ گاوصندوق بانک مرکزی رو که نبستی!»
مرد شاکی بیتوجه به راننده کنارش نشست و شروع کرد به غر زدن: «ولم کن آقا! اینم شد مملکت؟ یه قرصِ تو کل این شهر خرابشده پیدا نمیشه! عرضه ندارید دارو درست کنید جمع کنید بره نمیدونم این مردم چه مرگشون بود انقلاب کردن؟؟؟.»
سهراب در گوش بهزاد گفت:« بدل فرهاد وارد ماشین شد! بسم الله بهزاد خان
بهزاد پوزخندی زد و رو به مرد گفت: «داداش، اعصابت خورده چرا سر ماشین این بنده خدا خالی میکنی؟ حالا دنبال چه دارویی میگردی؟»
مرد با کلافگی دست کشید تو موهاش و گفت: «اریتروپویتین» .
بهزاد یه نگاه عاقلاندرسفیه بهش انداخت و گفت: «داداش اینکه خیلی وقته خودمون درستش کردیم اون مال قدیما بود که تحریم بود! حالا چون یه داروخونه قرص شما رو نداشته که دلیل نمیشه کل سیستم رو ببری زیر سوال. میدونستی اصلا شما میدونستی قبل انقلاب ۸۰ درصد برای دارو وابسته بودیم اما الان
۹۷٪ داروهامون رو خودمون تولید میکنیم !
میدونی این یعنی چی؟ یعنی سالی ۷۰۰ میلیون یورو پول تو جیب مملکت میمونه و صرفه جویی میشه!»
مرد شاکی یه پوزخند کج زد و گفت: «آره جون خودت! این چرندیات رو کی بهت گفته؟ آخوندا»
بهزاد با افتخار گفت: «نخیر! جناب "دورجسورن"، کارشناس توسعه سلامت آمریکا.
مرد کمی شوکه شد ولی خودش رو نباخت و با یک غروری گفت:« کی هست؟
تو سازمان "پروژه بورگن" در آمریکا، کار میکنه
کارش رصد کردن مسیرهایی است که کشورهای در حال توسعه برای عبور از فقر و رسیدن به رفاه طی میکنن.»
تو همین هیرودار، پیرمرد روستایی که صورتش از آفتابسوختگی شبیه نون بربری برشته شده بود، دست پینهبستهاش رو گذاشت رو پای بهزاد و با لهجه شیرینش گفت: «عموجان... من سواد درستی ندارم از این عدد و رقما هم سر در نمیارم، ولی قبل انقلاب تو روستای ما، یه بچه تب میکرد، عزا میگرفتیم! جاده که نبود، باید مریض رو میبستیم پشت قاطر، تو برف و بوران میبردیم سمت شهر. نصف مریضها تا برسن به درمونگاه تلف میشدن! وبا و حصبه که میاومد، روستا رو جارو میکرد میبرد. اما الان چی؟ زمین تا آسمون فرق کرده. تو همون روستا خانه بهداشت داریم، دکتر میاد، فشار و قندمون رو چک میکنن، واکسن بچهها رو سر وقت میزنن. خدا خیرشون بده.»
بهزاد سریع حرف پیرمرد رو هوا زد: «ایول حاجی! اتفاقاً همون کارشناس آمریکایی هم دقیقاً به همین سیستم "مراقبتهای اولیه بهداشتی" (PHC) اشاره کرده که از دهه هفتاد راه افتاده و الان دسترسی بالای ۹۰٪ جمعیت روستایی رو به خدمات درمانی مقرونبهصرفه فراهم کرده. همون باعث شده شکاف شهر و روستا کم بشه.»
مرد شاکی که از شنیدن وضعیت قدیم پیرمرد و استدلالهای بهزاد بدجوری گیر افتاده بود و کاملاً خلع سلاح شده بود، دیگه نتونست بهونه بیاره. گلوشو صاف کرد، روشو کرد سمت پنجره و زیر لب با همون غرور شکستهاش به راننده غرید: «حالا کولر این لگنت رو روشن کن پختیم...» و تا خود مقصد، دیگه لام تا کام حرف نزد.
،،،
ندیدن ها و نگفتن ها دلیل بر نبودن ها نیست اشتباه خیلی از ما قضاوت با دیدنی هاست.
✍🏻 مهدوی
#داستان_سریالی
بقیه قسمت ها 👉🏻
تبیین خلاق✨
| تبیینی جذاب برای نسل فردا 🌱💡
https://eitaa.com/Tabyin_Creative