تقدیمی
۲۱۱
آلوده ی تقوای خوشبختی
ما از صدای باد میترسیم
ما از نفوذ سایه های شک
در باغ های بوسههامان رنگ میبازیم
ما در تمام میهمانی های قصر نور
از وحشت آوار میلرزیم
اکنون تو اینجائی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دست هایم داغ
در گیسوانم رفته از خود، سوخته، مدهوش
اکنون تو اینجائی
چیزی وسیع و تیره و انبود
چیزی مشوش چون صدای دور دست روز
بر مردمک های پریشانم
می چرخد و میگسترد خود را
شاید مرا از چشمه میگیرند
شاید مرا از شاخه میچینند
تقدیمی
۲۲
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی از بگذشتهای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد رفت
و خاموش شد در دل گور
روی ویرانههای امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مردهیی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش، هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران، مرا میشناسی