تقدیمی
۲۲
باز من ماندم و خلوتی سرد
خاطراتی از بگذشتهای دور
یاد عشقی که با حسرت و درد رفت
و خاموش شد در دل گور
روی ویرانههای امیدم
دست افسونگری شمعی افروخت
مردهیی چشم پر آتشش را
از دل گور بر چشم من دوخت
ناله کردم که ای وای این اوست
در دلم از نگاهش، هراسی
خنده ای بر لبانش گذر کرد
کای هوسران، مرا میشناسی
تقدیمی
۲۹۹
من از تو میمردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
وقتی که من خیابانها را
بیهیچ مقصدی میپیمودم
تو با من می رفتی
تو در من میخواندی
تو از میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نمیشد
تو از میان نارونها، گنجشکهای عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی