eitaa logo
۞ تلنگری برای زندگی ۞
25.4هزار دنبال‌کننده
10.2هزار عکس
5.4هزار ویدیو
7 فایل
﷽ اینجا داستان زندگی شما گذاشته میشه تا تلنگری بشه به زندگیمون🥰❤️ @kosar_98_z👌ادمین محترم اگه ازین تلنگرا براتون پیش اومده برامون بفرستید! 🌹داستان هامون براساس واقعیت می‌باشد کانال تبلیغاتی ما 👇 https://eitaa.com/joinchat/594149760C83b845a7b3
مشاهده در ایتا
دانلود
۞ تلنگری برای زندگی ۞
✨❣✨ مامانم گفت من میگم ببره! بخاطر اینکه جلوی خونواده‌ی احمد آقا از تکو تا نیفته تا خود شهر بغلتم م
✨❣✨ مادرم دست منو گذاشت توی دست زندایی و گفت نجمه جان خیلی مواظب دلبر باشیا ننه ناجیه با سیاست خیلی زود حرفو کشید سمت پسرشو گفت نگران نباش عروس خوشگلم احمد حواسش به همه هست علی الخصوص دختر کوچولوی خودش🥰 نگاهی به احمد آقا کردم اونم سرشو چرخوند به سمت من و نگاه مهربونشو پاشید توی صورتم و لبخندی به روم زد جوابشو با لبخند دادمو‌ دلم گرم شد ازینکه قرار بود مردی مواظب منو مادرم باشه و تکیه گاهمون بشه احساس خوبی داشتم!😇 از مادرم خداحافظی کردیم و سوار درشکه شدیم یکی دو ساعتی توی راه بودیم خسته و گشنه شده بودم و صدای قار و قور شکمم بلند شده بود، با اخم پاهامو جمع کرده بودم توی شکمم تا کسی صداشو نشنوه و خجالت زده بشم ولی کارم بی ثمر بود واحمد آقای بافکر متوجه شده بود ، چون به محض اینکه به شهر رسیدیم اولین کارش این بود که مارو به یه قهوه خونه برد و برامون کلی جگر تازه‌ی کباب شده گرفت! بعد اینکه یه دل سیر غذا خوردم تازه متوجه شلوغی بیش از حد شهر شدم کلی آدم بزرگ در رفتو آمد بودن عده‌ی زیادی اون اطراف برای خودشون بساط پهن کرده بودن و هرکدوم یه چیزی برای فروش داشتن سرگرم اینور اونور نگاه کردن بودم که احد آقا محکم دستمو گرفت!! از توی چشمام سوالمو خوندو گفت تا خانوما مشغول خرید برای مادرتن توهم خانوم کوچولو باید همراه من بیایی برای توهم خرید کنیم با سلیقه‌ی خودت با تعجب گفتم خرید؟!برای من؟!🙁😳 با آرامش نگاهم کردو‌گفت بله برای شما از خوشحالی روی پا بند نبودم.. ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💕🌼الهے قشنگترین لحظه ها 🌷در انتظارتون باشه 💕🌼الهے هرگز لبخند از رو 🌷لباتون نیفته 💕🌼الهے خوشبختی، مثل سایه 🌷همراهتون باشه 💕🌼الهے امروزتون پر باشه 🌷از خبرای خوب و اتفاقای زیبا💐 ‌‌‍‌‌‌‍‌┈••✾❀🕊💓🕊❀✾••┈
. 👇تقویم نجومی اسلامی 👇 ✴️جمعه 👈6 مهر/‌ میزان 1403 👈23 ربیع الاول 1446👈 27 سپتامبر 2024 🌹🌺🌸🌼🌻💐🌷🍃☘🍀🌿 ❤️ ورود موکب سراسر جلال و شکوه و کجاوه نورانی و با عظمت شفیعه محشر حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها به شهر مقدس قم" 201 هجری قمری. 💐🌷🍃☘🍀🌹🌺🌸🌻🌼🌿 🌙⭐️ احکام دینی و اسلامی. ❇️ امروز روز خوبی برای امور زیر است: ✅خواستگاری و عقد و عروسی. ✅خرید کردن. ✅جابجایی و نقل و انتقال. ✅بردن جهیزیه عروس. ✅دیدار با بزرگان و مسئولین. 🚘مسافرت: مسافرت بعد از ظهر خوب است. 👶 نوزاد متولد این روز خوشبخت و با خیال راحت و آسوده زندگی کند. 🔭 احکام و اختیارات نجومی. 🌓 امروز قمر در برج اسد و از نظر نجومی روز مناسبی برای امور زیر است: ✳️عهد و پیمان نوشتن با رقیب. ✳️خرید احشام و چارپایان. ✳️شروع به معالجه و درمان. ✳️جابجایی و نقل و انتقال. ✳️و خون دادن نیک است. 😴😴 تعبیر خواب امشب: خواب و رویایی که شب شنبه دیده شود تعبیرش از آیه ی 24 سوره مبارکه " نور" است. یوم تشهد علیهم السنتهم و ایدیهم... و از مفهوم و معنای آن استفاده می شود که خواب بیننده را با شخصی دعوا یا خصومتی پیش آید دلیل و شاهد بیاورد و بر وی غلبه کند. ان شاءالله. و شما مطلب خود را بر آن قیاس کنید. ✂️ ناخن گرفتن. جمعه برای ، روز بسیار خوبیست و مستحب نیز هست. روزی را زیاد ، فقر را برطرف ، عمر را زیاد و سلامتی آورد. ✴️️ وقت استخاره. در روز جمعه از اذان صبح تا طلوع آفتاب و بعد از زوال ظهر تا ساعت ۱۶ عصر خوب است. ❇️️ ذکر روز جمعه.   اللّهم صلّ علی محمّد وآل محمّد وعجّل فرجهم ۱۰۰ مرتبه ✳️️ ذکر بعد از نماز صبح ۲۵۶ مرتبه موجب عزیز شدن در چشم خلایق میگردد . 💠 ️روز جمعه طبق روایات متعلق است به . سفارش شده تا اعمال نیک و خیر خود را در این روز به پیشگاه مقدس ایشان هدیه کنیم تا ثواب دوچندان نصیبمان گردد 📚 منبع مطالب : تقويم همسران نوشته ی حبيب الله تقيان انتشارات حسنین قم ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
📖 ″برشی از خاطرات″ | رضا چراغی | ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
۞ تلنگری برای زندگی ۞
✨❣✨ مادرم دست منو گذاشت توی دست زندایی و گفت نجمه جان خیلی مواظب دلبر باشیا ننه ناجیه با سیاست خی
✨❣✨ احمد آقا همونطور که دستمو گرفته بود رفتیم به سمت مغازه‌ی کوچکی که توی ویترینش لباس های چین دار و پف دار بچگونه گذاشته بودن،😍👗 احمد آقا از توی چشمام ذوقمو‌ خونده بود و اونم از خوشحالی من خوشحال بود، لباسی که انتخاب کردم پیراهن توری پر چینی بود با آستین های بلند به رنگ قرمز بود و احمد آقا یک جفت کفش سفید با پاپیون های قرمز هم برایم انتخاب کرد و گفت با اینها دیگه خود عروسک میشی😍 لباس و کفش هامو توی پاکت گذاشتن پاکتو که دادن دستم از خوشحالی احساس میکردم کل دنیا مال منه،محکم پاکتو بغل کرده بودمو چشام بیشتر از لب هام میخندید!!😃😁 احمد آقا هم بغل من راه میرفتو دستشو پشت کمرم گذاشته بود تا وسط اون همه شلوغی و جمعیت گم نشم، چند قدم که میرفت هم نگام میکردو احساس میکردم خوشحاله ازین حجم خوشحالیه من😅 به زندایی و ننه ناجیه اینها ملحق شدیم همه وقتی فهمیدن برای من هم خرید کردیم خوشحال شدن، برای مادرم یک دست کت و دامن شیری رنگ‌ گرفته بودن که روی مچ دست و پایین دامنش مروارید سفید کار شده بود با کفش های پاشنه تخم مرغیه طلایی و روسری چهارگوش سفید! یک نیم ست طلاهم براش گرفتن همراه با یک چادر سفید نازک که گل های مخمل سفید ریزی داشت،🥰😊 چشم های زنداییم برق میزد و انگار که اون عروس باشه ذوق کرده بودو یک ریز حرف میزد طوریکه وقتی برگشتیم خونه من تا دو ساعت توی جا افتاده بودم از سردرد! مامانم اومد توی اتاق برام دمنوش درست کرده بود دادش به دستمو نگران نگاهم کرد ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
خلوص نیت و نماد ساده زیستی🌷💔 یعنی...آقا مهدی زین الدین💔 | ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
🍀شهید فلاحی از نام‌آوران دفاع مقدس و صاحب‌نظران جنگ‌های هوایی می‌گوید: شهید شیرودی غيرممكن را ممكن می‌ساخت و كسی بود كه وقتی خبر شهادتش را به امام خمینی رضوان‌الله‌علیه دادم، یک ربع به فکر فرو رفتند و گفتند: شیرودی آمرزیده است در حالی‌که در مورد همه شهدا می‌فرمود: خدا آنها را بیامرزد. 🕊🌷 | ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🕊🌷 💢 مشکل کارهای ما چیست؟ | ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
📖 ″برشی از خاطرات″ | حمزه علی احسانی | 🥀 ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
وَ مَن یُعْرِضْ عَن ذِکْرِ رَبِّهِ یَسْلُکْهُ عَذَابًا صَعَدًا. هر کس از یادِ خدای خود دوری کند، خدا او را به عذابی بسیار سخت گرفتار می‌کند. (جن/ ۱۷) 🦂 خطرناکتر از عقرب، ⏱ عقربه‌های ساعتی است که بی یاد خدا بگذرد... ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°
۞ تلنگری برای زندگی ۞
✨❣✨ احمد آقا همونطور که دستمو گرفته بود رفتیم به سمت مغازه‌ی کوچکی که توی ویترینش لباس های چین دار
✨❣✨ تازه یادم افتاده بود که شهر رفتنمون رو برای مادرم تعریف نکردم اما همین که خواستم شروع کنم به این فکر کردم که حتما تا حالا زنداییم صد بار از اول تا آخرشو براش مو به مو تعریف کرده پس بیخیال شدمو دوباره دراز کشیدم😮‍💨 نمیدونم چقدر خوابیده بودم اما وقتی بیدار شدم دیگه آفتاب غروب کرده بودو هوا تاریک بود🥱🙄 کش و قوسی به بدنم دادمو رفتم بیرون مامان و زنداییم توی مطبخ داشتن حرف میزدن دستو صورتمو شستمو رفتم پیششون،، زندایی خیلی سریع یه بشقاب دمی گوجه برام ریختو گذاشت جلوم،🍛 تازه یادم افتاده بود چقدر گشنمه شروع کردم غذا خوردن که زندایی نجمه گفت خب دلبر همین که داری غذاتو میخوری واسه مادرتم تعریف کن که چجوری احمد اقا برات خرید کرد !🛍🛒 منم شروع کردم با ذوق تعریف کردن مادرم هم با لبخند به حرف هام گوش میداد و انگاری از این کار احمد آقا خوشش اومده بود😍 آخرسر هم گفت همینکه بتونه جای پدرو برای دلبرم پر بکنه من تا آخر عمر کلفتیشو میکنم، زنداییم چینی به بینیش دادو گفت باز این اومد سر خونه اول کلفتی چیه باید خانومی کنی، احمدآقا درسته که مرد خوبیه ولی تو هم ازش خوشگلتری هم جوون تری از هر نظر که بگی سرتری نری از الان این حرف هارو پیشش بزنیا خودتو دست کم نگیر خدا بهمون رحم کرد داییم صداش زدو مارو ول کرد رفت،،! با رفتنش نفس عمیقی کشیدم😮‍💨 مامانم هم که انگار از خداش بود تا دور شد به من نگاه کرد نگاه همو خوندیمو شروع کردیم به خندیدن… ╔═•══❖•ೋ° @Talangoory ╚═•═◇💐⃟‌َ۪ٜ۪ٜ۪ٜ۪ٜؔٛٚؔ♥️•ೋ•ೋ°