مثل ِزهرا که میان ِدر ُدیوار افتاد
بین ِمحراب ، علی با رخ ِخونبار افتاد
ضرب ِشمشیر ِجفاکار ، ز ِبس سنگین بود
همه دیدند علی از نفس انگار افتاد
بیهوا خورد زمین ، وای به یادش آمد
همسرش فاطمه باضربۀ مسمار افتاد
دست ِاو بسته و در کوچه تماشا میکرد
پیش ِچشمان ِعلی فاطمه صدبار افتاد
سالها بعد همین کوفه و مردم بودند
بر دل ِکربوبلا داغ ِشرربار افتاد
لشکری منتظر ِحمله و غارت بودند
یك نفر گفت بیاید ..! علمدار افتاد
سر ِخورشید ، سر ِنیزه نمایان میشد
گذر ِخواهر ِاو ، بر سر ِبازار افتاد