قهر بودیم.
در حال نماز خواندن بود
نمازش که تموم شد
نشسته بودم و توجهی به همسرم نداشت
کتاب شعرش را برداشت وبا یک لحن دلنشین شروع کرد به خواندن
ولی من باز با او قهر بودم،
کتاب را گذاشت کنار
به من نگاه کرد و گفت :
“غزل تمام،نمازش تمام،دنیا مات
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد "
باز هم بهش نگاه نکردم
اینبار پرسید : عاشقمی؟!
سکوت کردم.
گفت : ‹ عاشقم گر نیستی لطفی بکن نفرت بورز
بی تفاوت بودنت هرلحظه آبم می کند ›
دوباره با لبخند پرسید : عاشقمــــــی مگه نه؟!!
گفتم : نـــــــه
گفت : ”تو نه می گویی و پیداست می گوید دلت آری”
“که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری”
زدم زیر خنده
و روبروش نشستم .
دیگر نتوانستم به ایشان نگویم که وجودش چقدر آرامش بخشه
بهش نگاه کردم و از ته دل گفتم :
‹ خداروشکر که هستی›
- خاطرهای از شهید بابایی و همسرشان .
#خاطراتِعاشقانهشهدا
به گوشَش برسانید؛
یکی در شهری،محله ای،خانه ای،کُنجی
در همین نزدیکی ها،
دلش برای تو تَنگ شده است..
شکلات تلخ
بعدا؟ بعدا دیگ آهنگ رو قط نمیکنم که ویس تو رو گوش کنم ↯ http://eitaa.com/bestrong_s
بعدا؟!
بعدا دیگه ببخشید شما ؟
@Talkh_a
شکلات تلخ
‹ آسمون چیه ، من کهکشانو توی چشمات دیدی › @Talkh_a
مِى ، از چشم تو آموخته گيرايى را