- تامیلا -
دیروزسواریهاسنپیشدم ، بهمحض نشستنتوماشینشاینآهنگپلیشد ..
دلممیخواستبگم ؛ مررردایناهنگا چیهمیزاری ، دمصبحیآدمُتامرز جنونُدلتنگیمیبره
هیچیدیگه ؛ غمعالمنشست
روقلبِمبارک
*ضمنِیادآوریِخاطرات
- تامیلا -
دیروزسواریهاسنپیشدم ، بهمحض نشستنتوماشینشاینآهنگپلیشد .. دلممیخواستبگم ؛ مررردای
:)))))))))))))))))))))))))))))))
محبوبم ؛ حالاکهنمیایدمِکوچهمونُ
بهانتظارمنمیشینی ؛ حالاکهقایمکی ازباجهتلفنزنگنمیزنیخونمونتا
صداموبشنوی ، حالاکهنامهیِمُهرومومشده نمیندازیتوحیاطخونمون
حالاکهبهمایمیلنمیزنی ؛ حالاکهبرام آهنگنمیخونی ؛ حالاکهشعرنمیخونی ؛
حالاکهعرضهنداریبیایخواستگاریم
میمیرییهپیامبهمبدیُبگیدوسمداری؟
- تامیلا -
گاهیاوقاتیهافرادیواردزندگیِآدم میشنکهدقیقاازبدوِ ، ورودشونباخودشون
نور ؛ مهربونی ؛ دلگرمی ؛ لبخند ، امید ؛ امیدوامیدمیارن
دقیقامثلتو!
توییکهوقتیداخلسروش ، توتبادلاتحنیفا برایاولینباررویپیاممریپزدیُگفتی ؛ بعداز منتماممسئولیتهاگردنساداتخانومهُ حرفشحرفمنه ..
واردقلبمشدی
[ بگذریمکهازهموناولحسدیکتاتوریعجیبیتووجودتبودوُاقتدارتماروکشتهبود ]
روزاگذشت ؛ منواردساندیسخوراشدم
باتوآشناشدم ؛ باترنج
ترنجیکهحالابیشترازترشیشدهبود شیرینیروزایمن
بزرگشدی ؛ قدکشیدیجلویچشام
کیفمیکردموقتیمیدیدماعماقدلدارهبادستایتوروزبهروزبزرگترمیشه
گذشت ، واردایتاکهشدم
شدیمانا ، ماناییکهبهتراز
هرکسیمیشناختمش ، بازهمگذشت
روزیکهعکسشناسنامهتُفرستادیپیویمیادته؟
انقدررفتهبودمرومختکهاعصابتخوردشدوُبهقولیزدیزیرمیز
گفتیباباکچلمکردی ، بیااینمعکسشناسنامهم
ازاونروز ، شدیمهنا ، گذشت ..
یهشبکهداشتیمحرفمیزدیمُسفرهیِغیبتُغرزدنپهنبود
گفتی " همیشهدلممیخواست یهداداشبزرگترداشتهباشم ، لعنت بهاینزندگی "
منمکهداشتمبهغرغراتمیخندیدمگفتم
بیاخودممیشمداداشت
وازاونشب ؛ منشدمداداشمهدیِتو
وتوشدیآبجیِیکییهدونهیِما ؛ کههرشبباغرغراشمیخوابیموهرصبح
باجیغجیغایتویویسشبلندمیشیم
نیمهشعبانپارسالُیادته؟
چقدردوندگیکردیمتاهمدیگهروتویِ
جمکرانببینیم
ازصبحزودرفتماونجا ، پاموکردمتویه کفشکهنهآقانمیشه
منتااینآبجیخانومِلوسمُنبینمولکنِماجرانیستم
زنگپشتزنگ ؛ زیربارونکلجمکرانُ
گشتم ؛ امانهآنتنیبودبرایبرقراریارتباط ؛ نهراهیبرایپیداکردنت
اونروزهمهروبهخطکردمُتاساعت۱
جمکرانموندم ؛ تاشایدآنتنوصلبشه
امانشد ؛ وقتیبرگشتیمخونه
دیدمپیامدادیکه ؛ خیلیگشتم
پیداتنکردم
داریمبرمیگردیم
اونروزتاخودصبحغممگینبود
اماخب ، فرداشپیامتکه
[ ناراحتنباشمهدی ؛ شایدحکمتیبوده ] همهروشستبرد ..
من ؛ دیدمزمینخوردنتو ؛ اشکات تویویس ، دستایلرزونتوقتی میخواستیموهاتوازرویچشاتبزنی کنار
چهشباییکهتادماذانِصبححرفزدیو شنیدم ؛ حرفزدموشنیدی
چهوقتاییکهشدیلبخندِگوشهیِلبم
توجلویِچشایِخودمقدکشیدی ؛ دیدمبزرگشدنتُ ؛ اشکاتُ ؛ لبخنداتُ
همهیایناروگفتمکهبرسمبهاینجا
عشقِداداش ؛ خوشصداترینُخوشگلترینآبجیِدنیا
پایهیِغیبتایِروزانهُ ؛ لبخندِوسطِغمایِشبونه
تولدتمبارکم(:
[ خواستمبگم ، داریپیرمیشی ؛ داری پیرمیشیُخبرنداری* ، اماتوباموهایِ سفیدُدندونایِریختهبازمآبجیِلوسِمنی ]
امروزجمعهست؟
اخهغروبشخیلیدلگیره ؛ اوهیادمنبود
چهارشنبههاازجمعههاهمغمانگیزتره ..
اوسکریم !
حواستبهمونباشه ، ماداریموسطِ
اینهمهفشار ؛ تبدیلبهبستنیِعجیبالخلقهیِخرسیِ
لهشدهمیشیم ..