بادکنکِرویاهایمانرابادکردیم ؛ اماسوزنِحقیقتآمدوُبهیکبارهآنراترکاند.
غمگیننبودم ، اماحوصلهیِزندگیرا نیزنداشتم ، خوابیمیخواستمعمیق ،
طولانیوبدونبیداری؛ منفقطخستهبودم.
دیگربهغربتچشمهایتخوکردهاموبه
دردهایبادکردهیِروحمکهازقابتنم
بیرونزدهاند.
باتوامبیحضورِتو
بیمنیباحضورمن
میبینیتاکجابهانتظاروفادارماندمتا
دلِنازکپروانهنشکند.
همهیِسهممنازخوددلیبودکهبهتو
دادموهرشببغضگلویترادرتابوت
سیاهیکهبرایمساختهبودیگریستمو
توهرگزندانستیکهزخمهایت ، زخمهایِمکررمبودند.
- حسینِپناهی -
شدتلجبازیماونجاییمشخصمیشه
کهاگربیخیالچیزی ، یاکسیبشم
دیگهامکانندارهبهشاهمیتبدم
ازاینبابتمتاسفمعزیزم.
هرچهدرونگراتروساکتترمیشدم ،
عضلاتممثلفولادسختترمیشدند .
خیلیسختتلاشکردمکهجلویبروز احساساتمرابگیرمبنابراینهیچکسذرهیی درموردآنچهفکرمیکردمنمیدانستند . خیلیزودوارددنیایخشنآدمبزرگهاشدم
وفهمیدماگربخواهمزندهبمانمبایدازهمه
قویترشوم .
کافکا درکرانه/هاروکی موراکامی