- تامیلا -
هربارکهسوتیمیدم ؛ اینجوریامکه : نرگسجان ، کِیمیخوایآدمشی؟
سوتیایکهامروزدادم ، طوریهکه
آیندگانتاهزارسالِپیشرومیتوننبگنو
ساعتهابهمبخندن.
وایخدایِمن((((((((((((((((((((((((((((((((:
کاشزندگیقابلیتِاینوداشتکه
بعضیلحظههاروذخیرهکردتویِسیو
مسیجش ، تاهروقتدلتنگشدی دوبارهوُدوبارهتجربهشکنی
کاشمیشدتویِبعضیلحظههابرایِ
همیشهموندوُمتوقفشد ..
کاشمیشدبعضیلحظههاروبرایِ
همیشهزندگیکرد.
درزندگیزخمهاییهستکهمثلخورهروحرا آهستهدرانزوامیخوردُمیتراشد .
_صادق هدایت
یهتنهدارمتمامِروابطاجتماعیوُ ؛ احساسیوُفردیوُخانوادگیمُخراب میکنموعملاگندمیزنمبه
همشون ؛ واینجوریمکه :
[ حواستهستداریچیکارمیکنیزن؟ ]
اماحقیقتاینهکهمندیگهواقعاتوانی
برایِتلاشکردنوحفظکردنِروابطم
ندارم ، دیگهبلدنیستمبایدچیکارکنم.
- پیرامونِاتفاقاتغزه ؛ بیمارستانشفا و ..
هیچچیزینمیتوانمبنویسم.
نهاینکهنخواهم ؛ نه!
قلمیارینمیکند ، زبانقاصراست برایِروایتِاینجنایت
هربارکهخواستمبنویسم ؛ بهخودمامدم ، غرقشدهبودمدراشک
بهخودمامدمدیدم ، قلبممچالهشده
حتیتصورشبرایمغیرممکناست.
اینهاانساناند؟
منکهشکدارم ، چگونهمیشودانسان
بودوُدربرابرچشمانِهمسریبهبانویشجسارتکرد؟
آنهاچگونه ..
وای ؛ وایکهحتیزبانمنمیچرخدبگویم
وایکهحتیآدمیشرممیکندازبیاناین
واقعه.
خبرسهمگیناست ؛ اینبارامارعشه انداختهبرتنِمردانمان
مردانیکهاگردستشانمیرسید ، درهممیشکستندگردنکسانیکهاین
جنایترامرتکبشدند.
آخراینان ؛ خاطرهیِخوبیازمعجروُ
اهانتِبهبانوییدربرابرچشمانهمسرو
فرزندانشندارند ، آخراینانروضهیمادرشنیدهاند.
دلِسنگهماگربود ؛ آبکهنه
ذرهذرهشرممیشدوُازاشکرودیبهراهمیانداخت.
هیچندارمکهبگویم ؛ فقطکاش
اینخبرهایِجانگدازوُطاقتفرسا
اینجنایاتزجرآور ؛ هیچوقتبرایمان
عادینشود ؛ وفراموشنکنیم.
وهمانکهگفت
[ صدپسردرخونبغلتد
دخترانِبیمارستانشفا ... ]
نهایتاهیچکاریازدستانمانبرنمیآیدو
ماکلافهترازسابقدستبردعابرمیداریمُ
مدامزیرلبدعایِفرجمیخوانیم.[ اللهمأنانشکواإلیکغیبةولینا ]
- خشتاولرااگرزهراگذارددربقیع
تاثریامیروددیوارایوانحسن . .
* بجاموندهازامشبوُزیباییهایِهیئت.
[ ششمِفروردینچهارصدوُسه ؛ شب تولدامامحسنمجتبی ، مسجدارک ]
امشبمتوجهشدم ؛ مهارتِآقایون
درزمینهیِ [ کِلکشیدن ] ازخانوما خیلیبیشتره😂.