- تامیلا -
*اینصوتعزیزِماست، عزیزبداریدش.
- ساکتم، آرومم
دیگهمثلقبلترهااصراریندارم، تلاشهامروکردم، وحالاتسلیمم.
قبولکردمکهمنونخواستی، وقرارنیستدیدارمونمیسربشه.
میدونی،
سالهایقبلتقلامیکردموُدستوپامیزدموُبه هرقیمتیکهبودمیخواستم
منوبهحضورتبخوای، اماامسالفرقداره
انگارهمهچیزروپذیرفتهم، وآرومکنجی
نشستمواونهاییکهبهدیدارتمیانرو
راهیمیکنمورفتنشونرونظارهگرمیشم.
نهاصراری، نهتقلایی، ونهحتیگلایهای.
میدونی، گلایهازتوبازیباآتیشه
میایکاریکنیدلِتوبسوزه، دلخودتمیسوزه.
لحنعراقیاروجلوضریحدیدی؟
شنیدهباشیلحظهاولفکرمیکنیکهدارن
باسیدالشهدادعوامیکنن، بهنظرمایناحاجتشونومیگیرن.
راستشمنبچهیهدندهایمنیستماخه،
کهپاموجلویضریحتزمینبکوبم،
کهاگهراهمندادیجلویدربخوابم
بیمعرفتیه، ولیمنمیزارممیرم.
اگهحسینبچگیامباشی ؛ میایدنبالم.
حالاهمدیگهاصراریندارم، نخواستیدیگه، کهاگهمیخواستیالانمنم
تویِطریقبودم.
بهقولِآقاجون، همینکهمیزاری
اسمتوبهزبونبیارم، برامبسه.
تویعالَمخیلیاهستنکهحتیتورو
نمیشناسن، پسالحمداللهکهمنجزو
اوناییمکهدوسِتدارن.
هرچند، دوستداشتنم
مثلنعلِاسبهایِکوفیِ
توروبوسیدن، ولیناراحتتکردن.
زیادسرتوبهدردنمیارم، بههرحالالان
حرمپراززائرهوشماهمسرتشلوغه.
فقطخیلیدلممیخوادبدونم، الانجایِمنکیتوحرمتنشسته؟
کیزیرقبهتدعامیکنهواشکمیریزه؟
بگذریم، حرفامبهاشکختممیشه، دلمنمیخوادحالاکهزائراتپیشتن
ناراحتتکنم.
آقاجونهمیشهوسطروضههاتفریاد
میزدکه: حسینخاکسرده، حسینیهروزیمیادزیرلحددیگهنمیتونم
بیامروضهت، مبادانوکرتو
تنهابزاری، منزیرخاکمازتدممیزنموُ براتگریهمیکنم، منکهجزتوکسیروندارم.
آرهحاجآقاحسین، آقاجوندلبریکردو
حقاکهخوشگلمخریدیش.
حالامنممثلآقاجونمیخوامبهتبگم، کههیچکسُجزشماوخانوادتندارم.
مبادامثلمردمبیوفایِدنیاتنهامبزاری.
معلومهکهانقدرآدمایِمشتیدورت
هستنکهمنبهچشتنیام.
ولیخب، توهواموداشتهباش.
دوستدارمحاجآقا، دردتبهجونم*
خلاصهکه :
[ توبــِهزِمنسرِکویتهزارهاداری
ولیبدان، کهگدایتفقطتـورادارد. ]
حاجآقاحسین.
میخواستماربعینبیامکربلا،بهتبگم
کیااذیتمکردن.
نهتنهاجاموندم، بلکههموناالانحرمتن.
انقدرخوشحالمیشموقتیمیبینمبرای
یکیهدیهمیگیرمواوننگهشمیداره.
تاابدمیتونمبابتشلبخندبزنم*
خداجونم، منیهنفرم.
باورکناینهمهغمیکهداریفِرتوفِرت
نازلمیکنیسمتم، حداقلبرایِ۱۰نفره.
یهذرهمنوببین، اینبندهتواقعایاتاقانزده.
بچههابهتونگفتهبودم؟
عشق، جسارتمیخواد.
اگهعاشقشدین، پسبایدجسورانهبراشتلاشکنین.
بههرقیمتیکهشده*
- تامیلا -
ونهایتااینحاجرضابودکههروقتبهمو رسیدو، پارهشد، منوبردحرمشو بغلمکردویهلیوانچا
دیگهجدیاگهتویِاینوضعیتحاجرضا
همنطلبههیچیدیگه،احتمالابایدبرم
بمیرم.
اماعزیزِمن، هراسیازمرگندارم.
تنهاترسمایناستکهآنقدرعمرکنمتا
مرگِتمامِعزیزانمراببینم.
وحشتِواقعیِمن، ایناست.
امروزبعدازمدتهابلندشدمتابهکارهام
برسم، یهتخممرغگذاشتمآبپزشهتا
صبحونهبخورم، بعدازانجامدادنیهسری
کارهارفتموتخممرغروپوستکندم، ودیدماره، تخممرغداشتهجوجهمیشده(((((((:
هیچیدیگه، یکساعتتمومنشستم
همونجاوگریهکردم، برایجوجه، برایخودم، برایغمام، برایجوجهوبرایجوجه.
جوجهیِطفلکی(((((((((((((((((((:.