غممگین ِ ؛ خیلیغممگین ِ
ازاینکهنمیتونمبرماعتکاف ؛ واقعا غممگین ِ
ازاینکههفتهیبعدخانجونممیخوادبره مشهد ِ بابارضاُ ؛ مننمیتونمباهاشبرم ؛غممگینمیشه
آخدا ؛ قربونتبرم ؛ اینچهوضعشه
فداتبشم ؛ داشتیم؟
- تامیلا -
چقد میفهممت :)
واردهرگروهُ ؛ کانالیکهمیشم
همهدارنخداحافظیمیکننُ ؛ زیرعکسکولهپشتیشونکپشنزدنکه
" حلالکنید ؛ ماعممعتکفشدیم "
ومنفقطنشستمنگاهمیکنمُ ؛ بغضمیکنم(:
- درونگرابودن - اینجوریِکههرحرفیمیخوای بزنی ؛
حسمیکنیلزومیندارهاینوبگی ..
میخوایازمشکلاتتصحبتکنی ؛
میگیخبمگهاینامیتوننواسمکاریکنن؟
بگمکهچی؟!
اینجوریِکهدیگران ؛ فکرمیکنن
افسردهای ؛ درصورتیکهفقطاز اضافهگوییخوشتنمیاد :))))
شدهدلتنگشوی ؛ چارهنیابیجزاشک؟
منبهاینچارهیِبیچاره ؛ دچارمهرشب ..
فضای ِ بیمارستان ؛ همیشهبرامعجیبُ
مبهمبوده
تصورکنید ؛ یهمکانیکهداخلش ؛ درعرضیکدقیقه
یکنفرازایندنیامیرهُ ؛ یکنفر ِ دیگهمتولدمیشه
فعلاکهمهمون ِ همینمکان ِ عجیبُمبهمم
بهشرطبهترشدناحوالات ؛ چندروزآیندهخدمتمیرسم
حلالکنید ..
میدونستین ؛ خیلیوقتاچراخوابکسیکهدوسشدارینُمیبینین؟
چونمغز ؛ میخوادفشاردلتنگیُباصحنهسازی کمکنه ..