ماهیتوییُ ؛ آبمنُ ؛ تنگروزگار ..
مندرحصارتنگُتو ؛ درمشتمناسیر
ایمرگ ؛ میرسیبهمناماچقدرزود!
ایعشق ؛ میرسمبهتو ؛ اماچقدردیر ..
بعدازمدتها ؛ تصمیمگرفتمتنبلیروکناربزارمُ ؛ یهدستیبهکمدبکشمُبهاتاقم؛ سرُسامونبدم
سهساعتیبودکهمشغولجمعکردنکمدُ ؛ کارتونکردن ِ خرتُپرتاییبودمکهاصلانیازیبهشون نداشتمُبایدمیرفتنتهانبار
وسطاونهمهشلوغی ؛ یهجعبهی ِ کوچیککهطرحخرگوشبودپیداکردم
باتعجببازشکردمُ ؛ اینُدیدم
همینگرنبندکافیبودبرای ِ لبخندزدنم
تازهیادماومد ؛ وقتی۶سالمبود
اینگردنبندُتوشهر ِ بابارضابرامخریدهبودن
ومنحتییادمنمیومدهمچینگردنبندی دارم ..
فکرشمنمیکردمیهروزبخاطرپیداکردن
چیزایکوچیکیمثلهمینگردنبند ؛ ذوقکنمُجیغُدادراهبندازم ؛ وتبدیلبشم
بهیهدختر۷ ؛ ۸ساله🙂😂 ..
- تامیلا -
ازاونجاییکه ؛ بهصورتخودجوش پذیرفتمکهشام ِ امشبُمندرستکنم میریمبرای ِ آشپزیکردن بعدا
و ؛ بله
امشبهمبهصورت ِ کاملاجهادی ؛ وبرای ِ رضای ِ خدا ؛ پذیرفتمکهآمادهسازی ِ شامروشخصابهعهدهبگیرم
* تفبهریا😂🚶🏿♂