شایدتعدادزیادیآدمتویِزندگیمونبود کهباهاشونحرفزدیمُ ، رفاقتکردیم ..
شایدتعدادِمحدودیآدمتویِزندگیمونبود
کهباهاشونخاطرهخوبساختیم ..
ولیفقطیهنفرهستکهشبهاتاجایی
درحوالیِاشک ، دلتنگشمیشیم ..
شنیدیچیمیگم؟
- فقطیهنفر!
- اگهبرم ، تبدیلمیشمبهیهخاطرهُ فراموشمیشم ؛ مگهنه؟
+ آدمعزیزاشُفراموشنمیکنه ؛ دیدیوقتیعزیزتمیمیرهانگارهنوزداغشتازهست؟
ارهخاکسردمیشه ؛ ولیقلبِماهرروز ذوبمیشه
حتیاگهبریهیچوقتفراموشنمیشیُ
قلبمهمیشهمتعلقبهتوعه .
غریبهبود !
نهمانندِغریبههاییکه ، درخیابانازکنارآنهاردمیشدم ..
غریبهبود ؛ مانندِشعریکهازبرشبودم ،
اماشاعرشمننبودم.
منهموندوستیامکهاگهدستجمعیبریم
بیرونُیهنفروایسهبندِکفششُببنده ، پیششمیمونمکهتنهانمونه ..
ولیاگهخودمبخوامبندِکفشمُببندم ؛ باید
بدوبدوبرمتابهشونبرسم .
- تامیلا -
کاشانقدر ، رویِرفتارُروابطِرفیقام ، حساسنباشم .
واقعاآزاردهندهست ..