راستشوقتیمیبینمرفیقام ؛ رفیقایِدیگهایدارناحساسِتنهاییِخیلی زیادیمیکنم ..
دستِخودممنیست !
- مترسکرادارزدند ، بهجرمِدوستی باپرنده!
کهمباداتاراجِمزرعهرابهبوسهای فروختهباشد ..
راستمیگفتسهراب
" اینجاقحطیِعاطفهاست "
نهکسیمنتظراست
نهکسیچشمبهراه
نهخیالِگذرازکوچهیِماراداردماه
بینِعاشقشدنوُمرگ ، مگرفرقیهست؟
وقتیازعشقنصیبینبریغیرازآه ..
- فریدونِمشیری -
- تامیلا -
یحتملقلبتانرابهنُتهایِاینموسیقی
گرهبزنید ؛ اجازهدهیدجوانهبزند
ماهیچهیِمهربانِدرونِسینهیِتان ..
- تامیلا -
آدماییکهبیحسمیشن ؛ خیلیعجیبن حتیاگهجلویِچشماشونآدمبکُشید بابیخیالیِتمامفقطنگاهمیک
تکرارکن :
انقدرحساسنباش ، انقدرحساسنباش ؛ انقدرحساسنباش ..
آفرینتوبهبیحسیِمطلقدچارشدی*
بهمقولبدهوقتیداریدردمیکشی ، خودت
رومخفینکنی ..
منصفانهنیستکهباهمبخندیم ؛ ولیتنها
گریهکنیم .