- تامیلا -
یادشهمهجاهستخودشنوش ِشما ایننگبراو ، مرگبرآغوش ِشما .
شمشیربرآندستکهبرگردنشاست ،
لعنتبهتنیکهدرکنارتنشاست .
- تامیلا -
شمشیربرآندستکهبرگردنشاست ، لعنتبهتنیکهدرکنارتنشاست .
دستازشبوروزگریهبردارگلم
باپایخودممیروماینبارگلم ..
بهچشمامزلزدوگفت : باهمدرستش
میکنیم .. ومنتازهفهمیدمتنهاییچهوسعت
نامحدودیداره .
باهم .. چهلذتیداشتاینباهمبودن ِ!
حتیاگهباهم ، هیچچیزهمدرستنمیشد( :
- تامیلا -
حتى الكلام الحِلو مُش حِلو من أي حد .
حتیکلمات ِشیرین ، ازدهان ِهرکسیزیبا
نیست ؛
برخیازمافکرمیکنیمدوامآوردنقویترمان
میکند ، اماگاهیقدرتدررَهاکردناست .
-هرمان هسه ؛
بهمنمیگفت : چشمهایتومرابهاینروز
انداخت . ایننگاه ِتوکار ِمرابهاینجاکشانده .
تابُتحملنگاههایتورانداشتم .
نمیدیدیکهچشمبرزمینمیدوختم ؟
بهاوگفتم : درچشمهایمندقیقترنگاه
کن ، جزتوهیچچیزیدرآننیست ؛
- تامیلا -
«أن تَعرف مكانك في قَلب من تُحب مِثلما تعرف الطريق للمنزل.»
اینکهجایترادرقلبکسیکهدوستداری
بدانی ، مثلایناستکهراهخانهرابلدباشی .