اتفاقا اونی که خیلی راحت کسی که دوستش داشت رو دیگه دوست نداشت من بودم؛ اونی که خیلی جاها میبخشید و دیگه نبخشید من بودم، اونی که ترس از دست دادن داشت ولی با تموم اون ترسها آدمها رو رها کرد من بودم، اونی که قوی نبود ولی ادامه داد چون مجبور بود هم من بودم، من همیشه صبر میکنم، تلاش میکنم، میمونم ولی وقتی حس کنم بیش از حد آسیب دیدم تیکههای خودم رو برمیدارم و دور میشم و دیگه نمیشناسمتون.
آدم نمیتونه از کسی که دوستش داره دست برداره، یعنی اگه خودش هم بخواد دلش این اجازه رو بهش نمیده، واقعیتش اینه که شاید برای چند ساعت عصبانی بشی، اظهار بیتفاوتی کنی یا به خودت این رو تلقین کنی که دیگه پیگیرش نیستی اما مگه دل دست برداره؟ مگه دل کنده میشه به این راحتی؟ هزار بار هم خودت رو راضی به این کنی که برات مهم نیست و بهش فکر نمیکنی اما باز هم یجایی، یه گوشهای خودت رو درگیر فکر کردن بهش میبینی.