eitaa logo
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
51 دنبال‌کننده
23 عکس
132 ویدیو
0 فایل
دآستآنی از تقآبلِ عشقِ غمگینِ علی و سوگند🫦! سقوط سرد|در حآل پآرتگذآری💞. در انتظآر کد... شروع‌مون:¹⁴⁰⁵:⁴:⁷ پایان‌مون: مشخص‌نیست پل ارتباطی مآ؟! @B13aran #تابع‌قوانین‌ایتا #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی
مشاهده در ایتا
دانلود
سقوط سࢪد|ᶜᵒˡᵈ ᶠᵃˡˡ
میگی‌هیشکی‌منانمیفهمه.
خبببب الان میدونی چه حالی دارم میدونی به خاطر چیه؟ الان منا نفهمیدی🤣 نه بابا زر زدن اره تو منا توی هر شرایطی میفهمی
پارتـ¹³ چند روز بعد از آن عصر گرم، تصمیم رفتن به کنسرت حامی نهایی شد. برای سوگند که عاشق موسیقی بود، این کنسرت حکم یک جشن کوچک را داشت؛ جشنی برای جشن گرفتن زندگی و فرار از خاطرات تلخ آن حادثه‌ی ماه پیش. روز کنسرت، چهار نفر با هیجان و لباس های زیبایشان به سمت سالن حرکت می‌کردند. مهیار و ماهورا با لبخندهایی که از شدت خوشحالی بر چهره‌شان نشسته بود، دست در دست هم بودند؛ گویی تمام دنیا در آن لحظه برای آن‌ها خلاصه شده بود. در مقابل، علی و سوگند با آرامشی متفاوت، اما با پیوندی عمیق‌تر، کنار هم قدم می‌زدند. علی هر از گاهی نگاهی به اطراف می‌انداخت؛ نه از سر ترس، بلکه از سر غریزه محافظتی که پس از آن حادثه در وجودش ریشه دزده بود. نورهای رنگارنگ سالن و صدای بلند موسیقی، جو را پر کرده بود. وقتی حامیم روی صحنه رفت و اولین نت‌ها در فضا پیچید، همه غرق در لذت شدند. سوگند چشمانش را بست و با هر کلمه، انگار داشت تمام خستگی‌های ماه گذشته را بیرون می‌ریخت.[آی ستاره آی ستاره پشت کدوم ابری بیا که کاره...] علی هم در حالی که به سوگند نگاه می‌کرد، احساس می‌کرد اگر همین لحظه تکرار شود، دیگر هیچ چیز در جهان نمی‌تواند آرامش او را بر هم بزند. اما درست در لحظه‌ای که جمعیت با هیجان به سمت اوج آهنگ می‌رفتند، علی ناگهان احساس کرد چیزی درست نیست. یک حسِ آشنا، مثل تیغه‌ای سرد بر پوست؛ حسی که از حادثه‌ی ماه پیش برایش مانده بود. او نگاهش را از جمعیت به سمت درهای خروجی سالن چرخاند. در میان انبوه جمعیت که در حال رقص و شادی بودند، برای لحظه‌ای کوتاه، سایه‌ی مردی را دید که در گوشه‌ی تاریک سالن ایستاده بود. او نه می‌رقصید، نه آواز می‌خواند و نه حتی به صحنه نگاه می‌کرد؛ او فقط...فقط نگاه می‌کرد. نگاهی سنگین و بی‌حرکت که مستقیماً به سمت میز آن‌ها بود. قلب علی برای لحظه‌ای ایستاد. «چی شد علی؟ چرا یهو خشکت زد؟» سوگند که متوجه تغییر حالت او شده بود، با نگرانی دستش را روی بازوی او گذاشت. علی سعی کرد نفس عمیقی بکشد تا لرزش صدای خود را پنهان کند. «هیچی؛هیچی نیست قشنگم. شاید فقط یه لحظه سرگیجه بود