eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
186 دنبال‌کننده
21 عکس
5 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
بهای رسیدنِ آب به آسمان، ذره‌ذره سوختن‌و بخار شدن بود، امّا آن طفلک چه می‌دانست که زین‌‌پس، ابر شدن و دوباره به زمین خوردن بایدش؟
آهوهابازمی‌گَردند.
لب‌پر شدن یک‌باره رخ نمی‌دهد، پدرجان. لیوان گل‌قرمزیِ مادرجون لب‌پر شده بود. دایی می‌گفت او از داخل
دیدید چگونه پرپرمان کردند عالی‌جناب؟ دانه به دانه پرهای بالمان را کَندند. بهر کدامین آرزوی چه کسی، این‌چنین پرپرمان کردند، عالی‌جناب؟ شده‌ایم گُلی که چیده شد، پرپر شد تا تصمیمی گرفته شود که به ما دخلی ندارد، سپس ساقهٔ خالی‌مان میان گلبرگ‌هایمان افتاد. بالمان را بی‌پر کردند بهر چه آرزویی؟! قُمار بر سرِ آسمان ؟
کافیه عزیزهای من. اگه ممکنه، بگذارین کمی بیش‌تر پیام‌ها بمونند، امّا اگه نشدنیه، پاکشون کنین که راضی به آزار شما نیستم [🤍] سعی می‌کنم زود تقدیمتون کنم، از صبر فیروزه‌ای‌تون مچکرم💞 - کبوترِ نامه‌رسون. - پیشینِ هدایت.
برای شاپرک.
آهوهابازمی‌گَردند.
«می‌خواستم من بیگانه باشم.» من را می‌شناسد، پس تعجب نمی‌کند. لبخندی کوچک روی صورتش می‌نشیند درحالی که عکس‌ها را می‌چرخاند، «می‌خواستی؟ یعنی الان نمی‌خوایی؟» یکی از عکس‌ها را آرام می‌چرخانم و دسته‌ای از موهایم را پشت گوشم سُر می‌دهم: «معلومه که می‌خوام.» «تو بی‌گانه‌ای دیگه، گونه‌ای نداری. تَکی. یکی‌یه‌دونه‌ای.» چند لحظه به نیم‌رُخش می‌نگرم و انگشتان بلندش، که لبه‌های عکس‌ها را می‌بوسد، چشمم را می‌نوازد. رنگِ نورِ قرمز اینجا، همیشه خشمگینم می‌کند. دیتان او چرا قرمز است؟ آن انگشتان بلند و ظریف ؟ یکی از عکس‌ها را با بی‌قراری بر می‌دارم، لبخندی به صورت دارم. با آن لب‌های سرخ، رژی اناری‌رنگ. حال در این نور، چون دهانِ خون‌آشامی می‌نماید. «از تاریک‌خونه متنفرم.» «چرا؟» «چون همه‌چی تاریکه، اینجا همه بیگانه‌ان انگار. بعد یهو، یه نور قرمز میوفته رو همه‌چی. مزهٔ خون می‌ده.» «مگه دوست نداشتی بیگانه بودن رو؟» هوا را با صدا از بینی‌ام بیرون می‌دهم، روی پا جا به جا می‌شوم و عکسی را از کنار دستش بر می‌دارم. آب چون شبنم، قطره‌قطره از موهای مشکی‌و پریشان او، از صحنه‌ی سیاه‌و سفیدِ عکس، بر زمین می‌چکد. «دوست‌دارم من بیگانه باشم، نه بقیه چیزها. نمی‌خوام همه‌چی برام غریبه باشه.» «نه، تو از تاریکی می‌ترسی.» عکس را در هوا تکان می‌دهم. قلبم یک، دو بار می‌پرد اما توجهی عایدش نمی‌شود و نگاهم را به خطوط صورت او، در قابِ عکس می‌دوزم. چون چَشمانم از او می‌ترسند. او، مرا می‌بیند. نه این لبخند را و نه آن‌چه بر چهره‌ام باشد را؛ او منِ بی‌گانه را می‌بیند. «تاریکی همه‌چی رو تار می‌کنه.» آرام سه عکس دیگر را در آب رها می‌کند و آن‌ها معلق، کم‌کم، خطوطِ چهره‌ی ما را به تصویر می‌کشند: «فکر می‌کنی عکس‌ها دروغ می‌گن؟» «نه.» «پس چرا توی همه‌شون لبخند می‌زنیم؟» به لبخندم خیره می‌شوم. سرخ، رنگ خونی که از قلبم تراوش می‌شود. سرخ شرابی، همانی که او دوست دارد. مگر همین الان اناری‌رنگ نبود؟ اخم کوچکی بین ابروانم جا باز می‌کند. عکس را از بین انگشتانم بیرون می‌کشد و لبخندش پررنگ‌تر می‌شود: «چطور افتادیم حالا؟» «من رو نمی‌دونم، اما تو، مثل همیشه؛ درخشان. مهربون. خاکستری.» «خاکستری...» کلمه را در دهانش مزه‌مزه می‌کند، گویی که مزه‌ی خاکستر بدهد. عکسم را دوباره در آب می‌اندازم، عکس سیاه‌سفیدم را. پس سرخی لب‌هایم کو؟ «خاکستر. خاکسترِ ققنوس.» «از این خاکستر ققنوس بلند نمیشه، شاپرک. مگه این‌که قفنوس سرخِ من، تو باشی.» اصلا لب‌هایم سرخ نبود. این عکس‌ها خاکستری‌اند، سیاه‌و سفید، سیاه‌و سفید و سیاه‌و سفید. انگشتانم روی آب، فرم صورتم را می‌کِشد. صدایش حرکت انگشتانم را می‌شکند: «تو با سُرمه خط‌چشم می‌کشی، این فقط از تو ساخته‌ست.» «از تاریکی می‌ترسم.» لبخند می‌زند و عکسی را به طنابِ آویزان، سنجاق می‌کند. آب چک‌چک روی گونه‌هایم می‌لغزد و بر مژگانم شبنم می‌شود. طنین صدایش محو است، دور: «می‌دونم.» «میشه چراغ رو روشن کنم؟» «گاهی وقت‌ها برای اینکه واضح ببینی باید چراغ‌ها رو خاموش کنی، شاپرک.» «کی‌ خواست واضح ببینه حالا؟» به پشت به میز تکیه می‌زند و چَشم به عکسم می‌دوزد که اندک‌اندک به عمقِ آب می‌رود: «مگه دنبال نور نیستی؟» «آره، چون اون‌موقع واضح می‌بینم.» «چی رو؟» «تو رو.» انگشتانم روی عکس مکث می‌کند. لایه‌ی طلقیِ روی عکس، لمسم را محدود می‌کند. اشک، گونه‌هایم را خیس‌و سرمه‌ام را پخش کرده. من هم سیاه‌و سفید شده‌ام ؟ ماژیکی قرمز رنگ بر می‌دارم، قرمز شرابی. با آن، محکّم، لب‌هایم را رنگ می‌کنم. یک قرمز تیره‌و تُند. توی چَشم می‌زند. نگاهم بالا می‌رود. بر لبه‌ی نیمکت، نشسته، آلبومی باز بر زانوان، و نور ساختمان‌ها، ستاره‌های این آسمانِ بی‌ستاره؛ رو به رویم چشمک می‌زنند. از تاریکی نمی‌ترسیدم عزیزم، و حتی از ندیدن چیزها نیز هم. من را خوب بلد بودی و این را نه. من هنگامی می‌ترسم که چراغ، نور می‌پاچد و من دیگر نمی‌توانم آن‌چه دیده‌ام را انکار کنم. آتش، شعله‌های نارنجی‌و قرمزش را تا چشم‌هایم بالا می‌کشد و تخته‌ی سیاهِ آسْمان را می‌شکافد. به ستاره‌ها می‌نگرم و سپس، به عکس. سرانگشتم را روی لب‌های سرخم می‌کشم و رنگ پخش می‌شود و تا روی صورتِ او کشیده می‌شود. از خاکستری ققنوس بر نمی‌خیزد، حق با تو بود. امّا از این یکی، چرا. عکس‌ها را دانه به دانه در دهانِ باز و گرسنهٔ آتش می‌ریزم. او با ولع می‌بلعد، رنگ سرخ روی عکس‌هایمان کِش می‌آید. عکس‌ها خاکستر می‌شوند و در باد، ذره‌ذره، می‌رقصند و خط‌های نارنجی می‌کِشند. گفتم دوست ندارم دیگران بیگانه شوند، تو چرا بیگانه شدی ؟ «بعضی آدما وقتی می‌رن، بیگانه‌و غریبه نمی‌شن.» «پس چی می‌شن؟» «آشناهایی که دیگه نمی‌شه بهشون برگشت.»
برای شوالیه‌ی آهوها و آفتاب.
«نیاد اون روزی که تو نباشی.» آرام رُخشا را در هوا می‌چرخانم و هوا با صدایی تیز، از هم دریده می‌شود. سپس آن را روی ساقه‌ی گلی می‌کشم و آرام لب می‌زنم، «میاد.» بلبل‌ها آواز سر می‌دهند و باد، موهای او را به بازی می‌گیرد. ابروان پرپشتش در هم می‌پیچد؛ اخم، به قاب چهره‌اش، اصلاً نمی‌آید، «پس امیدوارم اون روز، من نباشم.» «اون‌وقت کی دست‌های زخمیِ من رو ببنده که شمشیر رو نگه‌دارن؟» «تو نباشی، منی هم نیست. من هست، امّا دیگه من نیست.» چند بار پلک می‌زنم، زره‌هایم بدنم را جای تو در آغوش می‌گیرند. جنگ، جای تو مرا در آغوش می‌گیرد. صدای جیغ آدم‌ها، جای طنین صدای تو، گوشم را لبالب پر می‌کند. آرام با نوک تیز رُخشا، گلبرگ گل را نوازش می‌کنم، «عجیب نیست که این گل انقدری ظریفه که با یه حرکت، پرپر میشه؟» «غول‌ها با نوک انگشت‌هاشون می‌تونن گُل رو بُکشن، فاطمه. تو قراره اون شمشیر رو سمت اون‌ها بگیری.» «غول‌ها رو چطور بشناسم؟» «لازم نیست بشناسی‌شون.» «پس چیکار کنم؟» «ببین چه چیزی رو ازت می‌گیرن.» «مثلاً؟» «اگر کسی شمشیرت رو ازت گرفت، غوله. اگر جرئت جنگیدنت رو گرفت، غولِ بزرگ‌تریه.» دلخور، بلند می‌شود، باندی می‌آورد و دستم را می‌کشد، «باز زخمی کردی خودت رو؟ نمیشه یه‌بار جای خودت، غول‌ها رو زخمی کنی؟» آرام نگاهم را به دستان ظریفش می‌دوزم، جلوی دستش را می‌گیرم و به پایین هُلش می‌دهم، «دستات خونی میشن.» باند سفید، با چند قطره از خون‌های من، روی سر لالهٔ ظریف خیمه می‌زند، «چی؟ باید خونی بشن، به‌جاش خون تو قطع میشه.» «زخم‌ها من رپ ضعیف می‌کنن، امّا قرار نیست دست تو رو ببوسن.» «زخم، آدمو ضعیف نمی‌کنه. فقط یادش می‌اندازه کجاها رو باید آهسته‌تر لمس کرد.» «به‌جاش برام شعر بخون.» با دلخوری نگاهش را در چشمانم می‌دوزد، سپس، نگاهش نرم می‌شود: «من مطمئنم تو کهکشان رو تو چشم‌هات جا دادی.» «جرئتِ رو به رو شدن با سیاهچاله‌هاش رو داری؟» سکوت می‌کند و قلب من می‌لرزد، سکوت می‌کند و کلماتِ من لال می‌شوند، سکوت می‌کند و شمشیر در دستانم سنگین می‌شود. آن‌هنگام، طنین صدایش، شعر را می‌نوازد و آسمان را آبی‌تر می‌کند. با کلمات، برایم سپر می‌سازد؛ یکی‌یکی، «تو شمسِ منی، من خورشیدپرستم.» پلک‌هایم سنگین می‌شود. ناگهان شعر را می‌بُرد، بی‌قرار من را به درخت تکیه می‌دهد، «خسته‌ای.» لبخند کم‌رنگی می‌زنم، شمشیر را آرام از دستانم بیرون می‌کشد و فرصت سخن گرفتن را از من می‌رباید _ اگر قرار است تمام کلماتم با صدای تو بریده شوند، بی‌درنگ منتظر شکستنِ آنانم. «تو شوالیه نیستی.» قلبم چندبار در جا می‌پرد، لبخند کوچکی می‌زند و باندها را از روی چمن‌ها، بر می‌دارد. ساقه‌ی گُل زیر کشیده شدنِ باند، می‌شِکند، «تو‌ فراتر از یه شوالیه‌ای، تو خودتی. تو فاطمه‌ای. همون‌که بچگی‌هاش، از خاله‌بازی متنفر بود و موقع گفتنِ ق، گ رو صدا می‌کنه. همون‌که بهارنارنج‌ها رو با چشم‌های بسته بو می‌کنه.» صدایم گُم می‌شود، گُم در کلامِ او. تا می‌آیم جلوی دستش را بگیرم، باند را می‌بندد. روی چشمانم. «من شوالیه‌ام!» پانسمان را از چشمانم پایین می‌کشم. نفسم از آن‌چه می‌بینم، حبس می‌شود. قلبم تند بر سینه می‌کوبد و مشتم دور باند، محکّم می‌پیچد. آیینه. آیینه رو به روی من قامت بلند کرده. اشک، کهکشان چَشمانم را به گریه وا می‌دارد، عزیزم! مگر در فضا ابر وجود دارد؟ مشتم را در آیینه می‌کوبم و تکه‌های شکسته، پوستم را می‌خراشد. انگشتانم را قطره‌های خون، بی‌درنگ، می‌بوسند. حالا که رفتی، کلماتت که سپر من بودند، خنجر شدند. شده‌اند این تکه‌های شکسته‌ی آیینه. می‌بینی چطور دستانم را خراشیده‌اند؟ حالا می‌فهمم چرا باند را دور چشمانم بست. آرام، با هق‌هق‌های شکسته، زخم‌های انگشتانم را با باند پانسمان می‌کنم. خودم، خودم را پانسمان می‌کنم. چرا مرا و آهوهای مرا، زخمی کردی عزیزکم؟ حال، تو غولِ منی؟ این دیگر چه آزمونی‌ست؟ دستان خونیِ رستم به وقت در آغوش کشیدنِ سهراب؟ یا چُماق آغشته به خون هابیل،در دستانِ قابیل ؟ خنجر را روی ساقه‌ی موهایم فشار می‌دهم، «دیدی چقدر گلبرگ‌های گل ظریفه؟ میگم‌ها، اگه قرار باشه یه روز باهات بجنگم، بذار حداقل قبلش خوب دوستت داشته باشم.» خنجر، گویی سیم‌های ویالنی را ببرد، تار به تار موهایم را نصف می‌کند. گفتی شوالیه نیستم؟ کاش بودم. آن‌وقت، حداقل شمشیری داشتم تا سایه‌ات را، که هربار در سر آن خیابان سلامم می‌دهد، تکه‌تکه کنم. نمی‌دانستم خود تو، غول زندگی‌ام می‌شوی. نگفته بودی روزی، شمشیرم رو به تو بلند می‌شود. «شمشیر تو، به ستاره‌ها گیر می‌کنن.» «پس بذار ستاره‌ها سقوط کنن.» «چرا؟» «تا تو آرزو کنی.» «آرزو می‌کنم که شمشیرت رو از دست بدی تا دیگه نجنگی.» «من مقابل شما هیچ‌وقت شمشیری نداشته‌ام، بانو.» حالا شمشیر ندارم. نه زره‌ای‌و نه شمشیری. می‌بینی سایه‌ی من ؟ موهایم دسته‌دسته روی زمین پخش می‌شوند. حال دیگر، من، من نیستم.
تکه‌های خودمون رو بینشون قایم کردم. به‌شدّت خرسندم که دوستش داشتی. گُلت رو بین موهام قایم می‌کنم تا خشک بشه‌و بمونه برام، برای وقتی که زندگی سخت شد. زخمِ سرانگشتات رو هم ببند.