«نیاد اون روزی که تو نباشی.»
آرام رُخشا را در هوا میچرخانم و هوا با صدایی تیز، از هم دریده میشود. سپس آن را روی ساقهی گلی میکشم و آرام لب میزنم، «میاد.»
بلبلها آواز سر میدهند و باد، موهای او را به بازی میگیرد. ابروان پرپشتش در هم میپیچد؛ اخم، به قاب چهرهاش، اصلاً نمیآید، «پس امیدوارم اون روز، من نباشم.»
«اونوقت کی دستهای زخمیِ من رو ببنده که شمشیر رو نگهدارن؟»
«تو نباشی، منی هم نیست. من هست، امّا دیگه من نیست.»
چند بار پلک میزنم، زرههایم بدنم را جای تو در آغوش میگیرند. جنگ، جای تو مرا در آغوش میگیرد. صدای جیغ آدمها، جای طنین صدای تو، گوشم را لبالب پر میکند. آرام با نوک تیز رُخشا، گلبرگ گل را نوازش میکنم، «عجیب نیست که این گل انقدری ظریفه که با یه حرکت، پرپر میشه؟»
«غولها با نوک انگشتهاشون میتونن گُل رو بُکشن، فاطمه. تو قراره اون شمشیر رو سمت اونها بگیری.»
«غولها رو چطور بشناسم؟»
«لازم نیست بشناسیشون.»
«پس چیکار کنم؟»
«ببین چه چیزی رو ازت میگیرن.»
«مثلاً؟»
«اگر کسی شمشیرت رو ازت گرفت، غوله. اگر جرئت جنگیدنت رو گرفت، غولِ بزرگتریه.»
دلخور، بلند میشود، باندی میآورد و دستم را میکشد، «باز زخمی کردی خودت رو؟ نمیشه یهبار جای خودت، غولها رو زخمی کنی؟» آرام نگاهم را به دستان ظریفش میدوزم، جلوی دستش را میگیرم و به پایین هُلش میدهم، «دستات خونی میشن.»
باند سفید، با چند قطره از خونهای من، روی سر لالهٔ ظریف خیمه میزند، «چی؟ باید خونی بشن، بهجاش خون تو قطع میشه.»
«زخمها من رپ ضعیف میکنن، امّا قرار نیست دست تو رو ببوسن.»
«زخم، آدمو ضعیف نمیکنه. فقط یادش میاندازه کجاها رو باید آهستهتر لمس کرد.»
«بهجاش برام شعر بخون.»
با دلخوری نگاهش را در چشمانم میدوزد، سپس، نگاهش نرم میشود: «من مطمئنم تو کهکشان رو تو چشمهات جا دادی.»
«جرئتِ رو به رو شدن با سیاهچالههاش رو داری؟»
سکوت میکند و قلب من میلرزد، سکوت میکند و کلماتِ من لال میشوند، سکوت میکند و شمشیر در دستانم سنگین میشود. آنهنگام، طنین صدایش، شعر را مینوازد و آسمان را آبیتر میکند.
با کلمات، برایم سپر میسازد؛ یکییکی، «تو شمسِ منی، من خورشیدپرستم.» پلکهایم سنگین میشود.
ناگهان شعر را میبُرد، بیقرار من را به درخت تکیه میدهد، «خستهای.» لبخند کمرنگی میزنم، شمشیر را آرام از دستانم بیرون میکشد و فرصت سخن گرفتن را از من میرباید _ اگر قرار است تمام کلماتم با صدای تو بریده شوند، بیدرنگ منتظر شکستنِ آنانم.
«تو شوالیه نیستی.»
قلبم چندبار در جا میپرد، لبخند کوچکی میزند و باندها را از روی چمنها، بر میدارد. ساقهی گُل زیر کشیده شدنِ باند، میشِکند، «تو فراتر از یه شوالیهای، تو خودتی. تو فاطمهای. همونکه بچگیهاش، از خالهبازی متنفر بود و موقع گفتنِ ق، گ رو صدا میکنه. همونکه بهارنارنجها رو با چشمهای بسته بو میکنه.»
صدایم گُم میشود، گُم در کلامِ او. تا میآیم جلوی دستش را بگیرم، باند را میبندد.
روی چشمانم.
«من شوالیهام!»
پانسمان را از چشمانم پایین میکشم. نفسم از آنچه میبینم، حبس میشود. قلبم تند بر سینه میکوبد و مشتم دور باند، محکّم میپیچد.
آیینه.
آیینه رو به روی من قامت بلند کرده. اشک، کهکشان چَشمانم را به گریه وا میدارد، عزیزم! مگر در فضا ابر وجود دارد؟
مشتم را در آیینه میکوبم و تکههای شکسته، پوستم را میخراشد. انگشتانم را قطرههای خون، بیدرنگ، میبوسند.
حالا که رفتی، کلماتت که سپر من بودند، خنجر شدند. شدهاند این تکههای شکستهی آیینه. میبینی چطور دستانم را خراشیدهاند؟
حالا میفهمم چرا باند را دور چشمانم بست. آرام، با هقهقهای شکسته، زخمهای انگشتانم را با باند پانسمان میکنم. خودم، خودم را پانسمان میکنم.
چرا مرا و آهوهای مرا، زخمی کردی عزیزکم؟ حال، تو غولِ منی؟ این دیگر چه آزمونیست؟ دستان خونیِ رستم به وقت در آغوش کشیدنِ سهراب؟ یا چُماق آغشته به خون هابیل،در دستانِ قابیل ؟
خنجر را روی ساقهی موهایم فشار میدهم، «دیدی چقدر گلبرگهای گل ظریفه؟ میگمها، اگه قرار باشه یه روز باهات بجنگم، بذار حداقل قبلش خوب دوستت داشته باشم.»
خنجر، گویی سیمهای ویالنی را ببرد، تار به تار موهایم را نصف میکند.
گفتی شوالیه نیستم؟ کاش بودم. آنوقت، حداقل شمشیری داشتم تا سایهات را، که هربار در سر آن خیابان سلامم میدهد، تکهتکه کنم.
نمیدانستم خود تو، غول زندگیام میشوی. نگفته بودی روزی، شمشیرم رو به تو بلند میشود.
«شمشیر تو، به ستارهها گیر میکنن.»
«پس بذار ستارهها سقوط کنن.»
«چرا؟»
«تا تو آرزو کنی.»
«آرزو میکنم که شمشیرت رو از دست بدی تا دیگه نجنگی.»
«من مقابل شما هیچوقت شمشیری نداشتهام، بانو.»
حالا شمشیر ندارم. نه زرهایو نه شمشیری. میبینی سایهی من ؟
موهایم دستهدسته روی زمین پخش میشوند.
حال دیگر، من، من نیستم.
تکههای خودمون رو بینشون قایم کردم. بهشدّت خرسندم که دوستش داشتی. گُلت رو بین موهام قایم میکنم تا خشک بشهو بمونه برام، برای وقتی که زندگی سخت شد. زخمِ سرانگشتات رو هم ببند.
آهوهابازمیگَردند.
«ارغوان؟»
«بله؟»
«ارغوان.»
«بله.»
«ارغوان...»
آهی میکشم و همراه هقهقهای شکسته، اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم: «گفتم بله!» پردهی توری مادربزرگ، در هوا تاب میخورد و او را تار میبینم، امّا خط لبخندش را میبینم: «طنین صدا شدنِ اسمت رو دوست دارم، گریه نکن ارغوان.»
هقهق میزنم و زانوانم را در آغوش میکشم. گوشهی پرده را در هوا نگهمیدارم تا بینمان حائلی باشد، «نه. نمیتونم... نمیتونم گریه نکنم.» آهی میکشد و صدای قُلقُل کتری را میشنوم، و سپس پر شدن فنجانی را.
«تو همیشه زخمات رو پشت پردهی خونهی مادربزرگ پنهون میکنی.»
چایی را از زیرِ پرده، آرام سمتم هُل میدهد. سپس آنطرف پرده مینشیند، چهارزانو، «چایی رو اول بریز تو فنجونو قند هم توش بذار، خودت رو نسوزونی ارغوان.» اشکهایم شدّت میگیرد، داغدلت را کجا رها کنم عزیزکم؟ چایی را داغداغ بالا میکشم و صدای نفسِ دلخور او را میشنوم. میخواهم گلویم بسوزد، سقف دهانم بسوزد، میخواهم بسورم اما داغِ قلبم کمرنگ شود. تو نمیفهمی.
تمام سقف دهان و سپس چشمانم میسوزد. لب میگزم و هقهقم را خفه میکنم. متأسفم عزیزم، متاسفم غم کوچکو ظریفم، که حتی من نیز دهان تو را چفت کردم.
مرا خوب میشناسد. ملایم، در سکوت، کنارم مینشیند تا گریهام قطع شود. یا، حق غمم را ادا کنم. همیشه همینطور است.
باد، زنگولههای بالای در اتاق را به بازی میگیرد و برگهای پیرومیا تاب میخورد و تا بالای ابروانم میپیچد.
«زیاد گریه نکن ارغوان.»
«چرا؟ شاید اشکام دریا شدن و من رو بردن به اونطرف زمین، جایی که آخرِ غروبه.»
«نه ارغوان، اونها فقط ظرفِ سُفالی امیدت رو گِل میکنن و غرقت میکنن.»
سپس، سکوت. چیزی جز هقهقهای کوتاهو بریدهی من نیست. نورهای رنگی، روی زمین رو به رویم، روی فرشِ دستبافِ مادربزرگ میرقصند. قدمهای آرامو ملایمش را میشنوم که نرمنرمک روی فرشها میچرخد، دستانش در هوا خط میکشند.
چانه به دست تکیه میزنم و از آنطرف پرده، حرکاتش را با چَشمانِ تارم دنبال میکنم. همیشه کنارم مینشیند و هست، تا هنگامهای که آرام شوم. نمیپرسد چرا گریه میکنم و توضیح نمیدهم که چرا.
با سرانگشتانش نور را لمس میکند و میچرخد، موهایش توی هوای غبارآلود خانه خط میکشند و پردهی توری، کل سایهاش را بغل میکند. برمیخیزم، غمم را لبِ طاقچه میگذارم، دستمالش میکشم. ارغوانیرنگ است و طرحهای ایرانی فیروزهای دارد، چون او.
بینیام را بالا کشیده و اشکها را با پشتِ دستم پاک میکنم. پرده را با تردید، آرام کنار میزنم. پاهایم روی تکّههای شکستهی شیشههای رنگی میرود و میسوزد. قبل بریدن، سریع عقب میکشم. چند قطره خون رنگها را کثیف میکند. چند، قطره، خون... چندبار پلک میزنم و اشکهایم با خون و رنگ، درهم میپیچد. سرم را بلند میکنم، او نیست.
یعنی من برای او گریه میکردم؟
دوباره به شیشههای رنگی مینگرم. آه، خودم اینها را شکستم. میبینی عزیزم؟ بیا روی اینها برقصیم و با نوک انگشتانمان، از نور، رنگ بیافرینیم.
آرام روی نوک انگشتان میچرخم، شیشههای رنگی را متر میکنم و دستانم را در هوا باز و بسته کرده و میچرخانم، اشکها روی مژگانم شبنم و خون را میشویند.
سپس، تیکههای شیشههای شکسته را بر میدارم، آهسته، که مبادا دستم را بریده و به خون آغشته کنند. آه عزیزکم! نمیدانی چه اشک مرغوبی دارم. با سایهٔ چَشمهای ارغوانیام قاطی شده و روی درزهای شیشهها میچکد؛ چون چسب آنها را بههم میچسباند. چُنان محکم که در توان هیچنوع چسبی نباشد.
من برای تو گریه میکردم؟
میدوم و غمم را از لبِ طاقچه بر میدارم، غمی که بوی تو را میدهد و چون چایهای دِبشت داغ است.
محکم جثهی ظریفش را در آغوش میکشم و در نورهای رنگیِ آفریده شده از شیشههای سالمِ درِ خانه، مینشینم. برای تو گریه کردم. هر روز، هر روز، کنارم نشستی، و هر روز، بیصدا گوش سپردی که چگونه برایت از غم آهنگِ اشک میسرایم.
«چاییِ قندپهلو میخوری؟»
«فقط چاییِ غمپهلو میخورم.»
تو هم برای من گریه میکنی ؟
«خورشید تو چشمای تو غروب میکنه.»
میخندم، وزیر را روی مهرههای مشکی، جلو میکشم: «آره؟ اگه من غروبم، تو طلوعِ من میشی؟» او، سرباز را یکی جلو میآورد: «بلد نیستم طلوع بودن رو، میتونم ماه باشم؟» اخمی ناشی از تمرکز روی صورتم جا خوش میکند، صدایش در گوشم تار میشود، با مُهرهی رُخ فیلش را میزنم، «باشه، ماه باش. اما سعی نکن به من برسی.»
آسمان آبی است، خیلی آبی. همرنگ چَشمان او. البت، چَشمان او کمی تیرهرنگ است. شاید برای گریههای بیحّدش باشد. ابرها آرام، روی تختهی آبیِ آسْمان لیز میخورند و از جلوی خورشید کنار میروند. یکی از سربازانم را میزند، تَق.
«چرا؟»
«میدونی که... کُسوف میشه.»
«پس ترجیح میدم زُحل باشم و دورت بگردم، امّا با تو باشم.»
لبخند میزنم و وزیرش را میزنم، «زحل بهت نمیخوره. واقعاً وزیرت رو اینجا گذاشتی؟ یا خیلی احمقی یا خیلی خوشخیال.» او اصلاً در بهرِ بازی نیست، اخم میکند و از پشت، هیکلش را به دستانش تکیه میدهد: «چرا زحل نیستم؟!»
«ببین... اصلاً من زمینم، و تو دریا. چشمات رو ببین! خودِ دریاست. و تو، هفتاد درصد من رو گرفتی، کاملاً.»
درواقع، صددرصد را گرفتهای. او دستش را جلو میآورد و با فیل، اسبم را میزند درحالی که میتواند وزیرم را بُکشد، «تو حاضری توی دریای چشمام غرق بشی؟»
«آره. تو حاضری دریای زمین باشی، با وجود امکانِ خشکشدنت؟»
من بیدرنگ پاسخ میدهم و امّا او، با لبخندی ظریف، به سرانگشتان من خیره است که با فیل، کیشش میدهم، «کیش.»
البت که به گمانم، من کیش شدم، چون جواب سؤالم را نداد. آسمان رفتهرفته تار میشود و ابرها جلوی چَشمانِ خورشید را میگیرند، میخندد: «دریای کیش؟»
«هاهاها! چقدر بامزهای. تکون بده مهرهت رو.»
«چقدر عجیبه که یه فیل، میتونه شاه به این عظمت رو کیش کنه.»
شاهش را یکی به سمتِ چپ میبرد، من میخندم: «خب، شاید عاشقه.»
«عاشق؟!»
«آره. میبینی؟ عاشقی باعث میشه آدم بیحواس بشه و لحظهها و مهرهها رو، کُندتر متر کنه. برای همین کلاً یکییکی تکون میخوره.»
با وزیرم دگرباره کیشش میدهم. او میتواند با فیل، وزیرم را سر به نیست کند، اما نمیکند. یک سرباز را جلو آورده و راه کیش را مسدود میکند.
ابرها از جلوی خورشید کنار میروند، پرتوهای خورشید بین موهای قهوهای رنگاش بازی میکند، «کُند میشه؟»
«آره...»
مثلاً ببین چگونه لحظهها کوتاه شدند هنگامی که من، چَشم به قابِ چهرهی تو دوختهام. این را نگفتم، پررو میشود. کاش گفته بودم. یک رُخ را وارد زمین او میکنم، «کیش.» آسْمان رنگِ غروب به خود میگیرد، «از قصد داری میبازی، نه؟»
«نه.»
دروغ میگوید، هرگاه دروغ میگوید مهرهی سرباز را تکان میدهد. سرباز را یکی جلو میبرد. با صدا نفسی بیرون میدهم و دلخور، چشم میچرخانم: «متنفرم از اینکه از قصد ببازی!»
«از قصد نباختم!»
«آره جونِ خودت. خودتو سیاه کن بابا.»
فیلم را یک مهره بالا میبرم و «کیشو مات.» بیخیال میگویم. او میخندد و سر شاهش را رو به پایین فشار میدهد، «من اینجا میبازم، تو جای دیگهای برام بباز.» ابروهایم بالا میروند، «یعنی چی؟»
«تو دلت رو به من بباز.»
«باختم.»
شاهِ سفید، با صدا، روی تخته میخوابد. آهی میکشم و میگویم: «گفتم مهره رو هیچوقت نکوب رو تخته...» صدایم محو میشود و گُم در وهمی انکارناپذیر.
هوا تاریک است، باران در تاریکی بر شیشه میخورد. گفته بودم از باران در شب متنفرم؟
«خب... شاید آسمون هم نیاز داره بغضیاوقات یواشکی گریه کنه.»
صدایش را پاک میکنم، به مُهره خیره نگاه میکنم. شاه سفید را، بینِ دو انگشتم، میچرخانم. نگاهم به مربعهای سیاهو سفید میچسبد. میبینی چقدر کُند شدهام؟ عاشق بودهام.
شاه را محکم سمت دیوار میاندازم و او، به گلدانی خورده و گوشهی دیوار میافتد. رعد و برق، آسمان را از هم میدرد. لبم را میگزم تا اشک نریزم، نگفته بودی کاسهی آبیرنگِ چَشمانت را میخواهی از اشکهای من پُر کنی، عزیزم.
تو که هربار شطرنج را میباختی، نمیشد این بازی را هم تو ببازی؟ تو دلباخته شوی؟ و من دلبُرده ؟
اشکهایم روی مربعهای سفیدِ صفحهی شطرنگ، لیز میخورند. حالا من گفتم ماه باش، اما جدی نبودم که عزیز من. حداقل نه در آن لحظه! ماه شدیو من، برای تابش تو، باید در تاریکی پنهان شوم. خورشید باید در تاریکی برود تا ماه بدرخشد.
«چرا همیشه مهرههای مشکی رو انتخاب میکنی؟»
«میخوام حرکت اولِ طرف مقابلم رو زودتر ببینم، پیشبینیش راحتتره.»
باز با اینحال، حرکتت را نشناختم. بیا و اینبار هم مهرهی سرباز را تکان بده عزیزم، و بگو تمام اینها دروغ است.
آهوهای عزیزِ من لطفاً متنها و تقدیمیها رو برندارید [کپی]، بیایید امانتدارهای خوبی باشیم 🤍