تکههای خودمون رو بینشون قایم کردم. بهشدّت خرسندم که دوستش داشتی. گُلت رو بین موهام قایم میکنم تا خشک بشهو بمونه برام، برای وقتی که زندگی سخت شد. زخمِ سرانگشتات رو هم ببند.
آهوهابازمیگَردند.
«ارغوان؟»
«بله؟»
«ارغوان.»
«بله.»
«ارغوان...»
آهی میکشم و همراه هقهقهای شکسته، اشکهایم را با پشت دست پاک میکنم: «گفتم بله!» پردهی توری مادربزرگ، در هوا تاب میخورد و او را تار میبینم، امّا خط لبخندش را میبینم: «طنین صدا شدنِ اسمت رو دوست دارم، گریه نکن ارغوان.»
هقهق میزنم و زانوانم را در آغوش میکشم. گوشهی پرده را در هوا نگهمیدارم تا بینمان حائلی باشد، «نه. نمیتونم... نمیتونم گریه نکنم.» آهی میکشد و صدای قُلقُل کتری را میشنوم، و سپس پر شدن فنجانی را.
«تو همیشه زخمات رو پشت پردهی خونهی مادربزرگ پنهون میکنی.»
چایی را از زیرِ پرده، آرام سمتم هُل میدهد. سپس آنطرف پرده مینشیند، چهارزانو، «چایی رو اول بریز تو فنجونو قند هم توش بذار، خودت رو نسوزونی ارغوان.» اشکهایم شدّت میگیرد، داغدلت را کجا رها کنم عزیزکم؟ چایی را داغداغ بالا میکشم و صدای نفسِ دلخور او را میشنوم. میخواهم گلویم بسوزد، سقف دهانم بسوزد، میخواهم بسورم اما داغِ قلبم کمرنگ شود. تو نمیفهمی.
تمام سقف دهان و سپس چشمانم میسوزد. لب میگزم و هقهقم را خفه میکنم. متأسفم عزیزم، متاسفم غم کوچکو ظریفم، که حتی من نیز دهان تو را چفت کردم.
مرا خوب میشناسد. ملایم، در سکوت، کنارم مینشیند تا گریهام قطع شود. یا، حق غمم را ادا کنم. همیشه همینطور است.
باد، زنگولههای بالای در اتاق را به بازی میگیرد و برگهای پیرومیا تاب میخورد و تا بالای ابروانم میپیچد.
«زیاد گریه نکن ارغوان.»
«چرا؟ شاید اشکام دریا شدن و من رو بردن به اونطرف زمین، جایی که آخرِ غروبه.»
«نه ارغوان، اونها فقط ظرفِ سُفالی امیدت رو گِل میکنن و غرقت میکنن.»
سپس، سکوت. چیزی جز هقهقهای کوتاهو بریدهی من نیست. نورهای رنگی، روی زمین رو به رویم، روی فرشِ دستبافِ مادربزرگ میرقصند. قدمهای آرامو ملایمش را میشنوم که نرمنرمک روی فرشها میچرخد، دستانش در هوا خط میکشند.
چانه به دست تکیه میزنم و از آنطرف پرده، حرکاتش را با چَشمانِ تارم دنبال میکنم. همیشه کنارم مینشیند و هست، تا هنگامهای که آرام شوم. نمیپرسد چرا گریه میکنم و توضیح نمیدهم که چرا.
با سرانگشتانش نور را لمس میکند و میچرخد، موهایش توی هوای غبارآلود خانه خط میکشند و پردهی توری، کل سایهاش را بغل میکند. برمیخیزم، غمم را لبِ طاقچه میگذارم، دستمالش میکشم. ارغوانیرنگ است و طرحهای ایرانی فیروزهای دارد، چون او.
بینیام را بالا کشیده و اشکها را با پشتِ دستم پاک میکنم. پرده را با تردید، آرام کنار میزنم. پاهایم روی تکّههای شکستهی شیشههای رنگی میرود و میسوزد. قبل بریدن، سریع عقب میکشم. چند قطره خون رنگها را کثیف میکند. چند، قطره، خون... چندبار پلک میزنم و اشکهایم با خون و رنگ، درهم میپیچد. سرم را بلند میکنم، او نیست.
یعنی من برای او گریه میکردم؟
دوباره به شیشههای رنگی مینگرم. آه، خودم اینها را شکستم. میبینی عزیزم؟ بیا روی اینها برقصیم و با نوک انگشتانمان، از نور، رنگ بیافرینیم.
آرام روی نوک انگشتان میچرخم، شیشههای رنگی را متر میکنم و دستانم را در هوا باز و بسته کرده و میچرخانم، اشکها روی مژگانم شبنم و خون را میشویند.
سپس، تیکههای شیشههای شکسته را بر میدارم، آهسته، که مبادا دستم را بریده و به خون آغشته کنند. آه عزیزکم! نمیدانی چه اشک مرغوبی دارم. با سایهٔ چَشمهای ارغوانیام قاطی شده و روی درزهای شیشهها میچکد؛ چون چسب آنها را بههم میچسباند. چُنان محکم که در توان هیچنوع چسبی نباشد.
من برای تو گریه میکردم؟
میدوم و غمم را از لبِ طاقچه بر میدارم، غمی که بوی تو را میدهد و چون چایهای دِبشت داغ است.
محکم جثهی ظریفش را در آغوش میکشم و در نورهای رنگیِ آفریده شده از شیشههای سالمِ درِ خانه، مینشینم. برای تو گریه کردم. هر روز، هر روز، کنارم نشستی، و هر روز، بیصدا گوش سپردی که چگونه برایت از غم آهنگِ اشک میسرایم.
«چاییِ قندپهلو میخوری؟»
«فقط چاییِ غمپهلو میخورم.»
تو هم برای من گریه میکنی ؟
«خورشید تو چشمای تو غروب میکنه.»
میخندم، وزیر را روی مهرههای مشکی، جلو میکشم: «آره؟ اگه من غروبم، تو طلوعِ من میشی؟» او، سرباز را یکی جلو میآورد: «بلد نیستم طلوع بودن رو، میتونم ماه باشم؟» اخمی ناشی از تمرکز روی صورتم جا خوش میکند، صدایش در گوشم تار میشود، با مُهرهی رُخ فیلش را میزنم، «باشه، ماه باش. اما سعی نکن به من برسی.»
آسمان آبی است، خیلی آبی. همرنگ چَشمان او. البت، چَشمان او کمی تیرهرنگ است. شاید برای گریههای بیحّدش باشد. ابرها آرام، روی تختهی آبیِ آسْمان لیز میخورند و از جلوی خورشید کنار میروند. یکی از سربازانم را میزند، تَق.
«چرا؟»
«میدونی که... کُسوف میشه.»
«پس ترجیح میدم زُحل باشم و دورت بگردم، امّا با تو باشم.»
لبخند میزنم و وزیرش را میزنم، «زحل بهت نمیخوره. واقعاً وزیرت رو اینجا گذاشتی؟ یا خیلی احمقی یا خیلی خوشخیال.» او اصلاً در بهرِ بازی نیست، اخم میکند و از پشت، هیکلش را به دستانش تکیه میدهد: «چرا زحل نیستم؟!»
«ببین... اصلاً من زمینم، و تو دریا. چشمات رو ببین! خودِ دریاست. و تو، هفتاد درصد من رو گرفتی، کاملاً.»
درواقع، صددرصد را گرفتهای. او دستش را جلو میآورد و با فیل، اسبم را میزند درحالی که میتواند وزیرم را بُکشد، «تو حاضری توی دریای چشمام غرق بشی؟»
«آره. تو حاضری دریای زمین باشی، با وجود امکانِ خشکشدنت؟»
من بیدرنگ پاسخ میدهم و امّا او، با لبخندی ظریف، به سرانگشتان من خیره است که با فیل، کیشش میدهم، «کیش.»
البت که به گمانم، من کیش شدم، چون جواب سؤالم را نداد. آسمان رفتهرفته تار میشود و ابرها جلوی چَشمانِ خورشید را میگیرند، میخندد: «دریای کیش؟»
«هاهاها! چقدر بامزهای. تکون بده مهرهت رو.»
«چقدر عجیبه که یه فیل، میتونه شاه به این عظمت رو کیش کنه.»
شاهش را یکی به سمتِ چپ میبرد، من میخندم: «خب، شاید عاشقه.»
«عاشق؟!»
«آره. میبینی؟ عاشقی باعث میشه آدم بیحواس بشه و لحظهها و مهرهها رو، کُندتر متر کنه. برای همین کلاً یکییکی تکون میخوره.»
با وزیرم دگرباره کیشش میدهم. او میتواند با فیل، وزیرم را سر به نیست کند، اما نمیکند. یک سرباز را جلو آورده و راه کیش را مسدود میکند.
ابرها از جلوی خورشید کنار میروند، پرتوهای خورشید بین موهای قهوهای رنگاش بازی میکند، «کُند میشه؟»
«آره...»
مثلاً ببین چگونه لحظهها کوتاه شدند هنگامی که من، چَشم به قابِ چهرهی تو دوختهام. این را نگفتم، پررو میشود. کاش گفته بودم. یک رُخ را وارد زمین او میکنم، «کیش.» آسْمان رنگِ غروب به خود میگیرد، «از قصد داری میبازی، نه؟»
«نه.»
دروغ میگوید، هرگاه دروغ میگوید مهرهی سرباز را تکان میدهد. سرباز را یکی جلو میبرد. با صدا نفسی بیرون میدهم و دلخور، چشم میچرخانم: «متنفرم از اینکه از قصد ببازی!»
«از قصد نباختم!»
«آره جونِ خودت. خودتو سیاه کن بابا.»
فیلم را یک مهره بالا میبرم و «کیشو مات.» بیخیال میگویم. او میخندد و سر شاهش را رو به پایین فشار میدهد، «من اینجا میبازم، تو جای دیگهای برام بباز.» ابروهایم بالا میروند، «یعنی چی؟»
«تو دلت رو به من بباز.»
«باختم.»
شاهِ سفید، با صدا، روی تخته میخوابد. آهی میکشم و میگویم: «گفتم مهره رو هیچوقت نکوب رو تخته...» صدایم محو میشود و گُم در وهمی انکارناپذیر.
هوا تاریک است، باران در تاریکی بر شیشه میخورد. گفته بودم از باران در شب متنفرم؟
«خب... شاید آسمون هم نیاز داره بغضیاوقات یواشکی گریه کنه.»
صدایش را پاک میکنم، به مُهره خیره نگاه میکنم. شاه سفید را، بینِ دو انگشتم، میچرخانم. نگاهم به مربعهای سیاهو سفید میچسبد. میبینی چقدر کُند شدهام؟ عاشق بودهام.
شاه را محکم سمت دیوار میاندازم و او، به گلدانی خورده و گوشهی دیوار میافتد. رعد و برق، آسمان را از هم میدرد. لبم را میگزم تا اشک نریزم، نگفته بودی کاسهی آبیرنگِ چَشمانت را میخواهی از اشکهای من پُر کنی، عزیزم.
تو که هربار شطرنج را میباختی، نمیشد این بازی را هم تو ببازی؟ تو دلباخته شوی؟ و من دلبُرده ؟
اشکهایم روی مربعهای سفیدِ صفحهی شطرنگ، لیز میخورند. حالا من گفتم ماه باش، اما جدی نبودم که عزیز من. حداقل نه در آن لحظه! ماه شدیو من، برای تابش تو، باید در تاریکی پنهان شوم. خورشید باید در تاریکی برود تا ماه بدرخشد.
«چرا همیشه مهرههای مشکی رو انتخاب میکنی؟»
«میخوام حرکت اولِ طرف مقابلم رو زودتر ببینم، پیشبینیش راحتتره.»
باز با اینحال، حرکتت را نشناختم. بیا و اینبار هم مهرهی سرباز را تکان بده عزیزم، و بگو تمام اینها دروغ است.
آهوهای عزیزِ من لطفاً متنها و تقدیمیها رو برندارید [کپی]، بیایید امانتدارهای خوبی باشیم 🤍
«خاطرات... همون چیزای معمولیای که دیر میفهمیم دیگه معمولی نیستن.»
اخمی ناشی از تمرکز روی صورتم جا باز میکند، موهایم را از پیشانی عقب میرانم. چانهاش را روی یک دست تکیه میدهد، «یادته چجوری خاطره مینوشتی؟ فکر میکردم نویسنده بشی، یا باستانشناس، کارگردان، عکاس...» بدون اینکه تمرکزم را برهم زنم، عینکم را تا نوک بینی جلو میکشم: «آره، به یهشکل دیگه خاطراتم رو ضبط میکنم.» میلهی حکاکی را آرام به گونهی مجسمه میکوبم. گونهاش اصلا شبیه او نیست. نفسش را با خنده بیرون میدهد، «خاطرهنگار شدی.»
میلهی حکاکی را روی نوک شستم میفشارم، نقطهی قرمزی روی آن شکل میگیرد، «خاطرهنگار؟» نور، روی خطوط صورتش بازی میکند، و از بین تار موهای بلندش روی چشمانِ من لیز میخورد. لحظهای دلشاد میشوم که نور روی شیشهی عینکم افتاده؛ نمیخواهم چیزی از آنچه در دیدههایم میگذرد بفهمد.
«آره، خاطرهها رو نگاشته میکنی، نهفقط نوشته. میسازیشون.»
«خاطره که ساخته نمیشه.»
لبخندش کج میشود و پاهایش را در هوا تاب میدهد، «چرا، همهچی یهجور خاطرهست. فقط دیرتر میفهمیم.»
میلهی حکاکی را بین دو انگشت میچرخانم و بعد، خطوط موهایش را در میآورم، او با صدایی یکنواخت ادامه میدهد: «تو همیشه از فراموش شدن میترسیدی.» نگاهش نکن، نگاهش نکن نگاهش نکن نگاهش نکن. چشمانم لیز و در آن دو دیدهٔ نوربوسیده گِره میخورد، «من؟» سرش را کج میکند، «آره. وقتی چیزی رو دوست داشتی، میخواستی یه جایی نگهش داری. یه عکس، یه جمله. یا حتیٰ، خودت رو یهجایی جا بذاری.»
بزاقم را به سختی فرو میدهم و سیب گلویم بالا و پایین میرود. سیب گَلو یا، بغض؟
«خب من شدم کسی که چیزهای گمشدهو مُرده رو از خاک میسازه. و... خاک رو زنده میکنه.» کنارم خم شده و به مجسمه بِر و بِر زُل میزند، «نه. تو چیزهایی رو از خاک میآفرینی که هنوز نمردن.»
نفس عمیقی کشیده و پشت دستم را روی گونهام میکشم، یادم رفت گِلیست، «خب، این چه فرقی داره؟» نگاهش را میدزدد. از این کارش متنفرم. فقط من باید نگاهمان را قطع کنم؛ که قطعاً نمیکنم.
«خیلی فرق داره.»
صدای خشدارش رشتهی افکارم را پاره میکند، انگشتانم میلهی حکاکی را فشار میدهند، «چرا اومدی؟» چند قدم راه میرود، لبخند میزند و چالگونهاش پیدا میشود. چالگونه.
«چرا نیام؟»
چون تو هربار، برای اکتشاف دردها و زخمها میآیی. این را نمیگویم. کلماتم را قورت میدهم، «فکر کردم اینجا دیگه چیزی برای پیدا کردن نباشه.» چون من تمام شدم. این را هم نگفتم. لبخند میزند و چالگونهاش گودتر میشود: «اشتباه میکنی.»
«چی مونده؟»
«من.»
نوک تیز میله را یکبار روی گونه، با چکش، میزنم. زیاد میشود، یک چالهی تیز و بدشکل. لبهٔ میز را محکم میفشارم و زیرِلب میگویم: «چرا هربار میایی اینجا که این حرفها رو بزنی؟ من...» سرش را کج میکند و موهایش در هوا میرقصد، «تو؟»
«من فقط میترسم اون خاطرات رو یادم بیاد و تو اینجا نباشی.»
«خب، امیدوارم چیزی از من ساخته باشی که بشه دوباره پیدام کرد.» سکوت کش میآید. تنها تَقتق میلهی حکاکیام آن را میشکند. انگار با هر ضربه قلبم را شکل میدهم، یا... زخم میکنم.
با قدمهایی موزون سمت صندلی میآید، «گمونم داری کاری میکنی که وقتی همهچیز تموم شد، یه چیزی باقی مونده باشه.» پاهایش را روی میز میاندازد؛ از این کار متنفرم. امّا حتی اگر قلبم را قالیِ زیر پایش کند، اعتراض نمیکنم؛ چه رسد به این.
«برای چی؟»
چَشمانش روی گونهام گیر میکند، «برای روزی که دلت خواست برگردی.»
«اگه برگشتم و کسی اونجا نبود چی؟»
چالگونهاش را باز به رُخ میکِشد: «پس حداقل میفهمی که واقعاً رفته. ببینم... باز گونهات گِلی شده؟» زمزمه میکنم: «کاش ردی که تو روی قلبم گذاشتی هم اینطوری معلوم بود.» چشمش روی باقی مجسمههایم، که همهشان چهرهی او را دارند، میچرخد.
«مجسمهها رو چرا میسازی؟»
«که بمونن.»
«سنگ و گِل هم میشکنن.»
«میدونم، امّا حداقل دیرتر.»
لبخندی کشیده میزند: «تو همیشه میخواستی با دیرتر مُردنِ چیزها، گولِ نرفتنشون رو بخوری.»
گردِ ناشی از حکاکیِ روی مجسمه را فوت میکنم. سعی میکنم را نادیدهاش بگیرم.
چی رو؟ خونریزی زخمت رو؟
«میدونی چه فرقی بینِ مُردن و رفتنه؟»
صدایم خشک است، «نه.»
«برای کسی که جا مونده، فرق زیادی ندارن.»
دوباره نوکِ تیز میله را در شستم فرو میکنم، لکه قرمز دگرباره خود را نشان میدهد. آهسته شستم را روی گونهی مجسمه میکشم و خون، گونههای او را گُلگون میسازد.
اشکها دانهدانه روی موهای مجسمه لیز میخورند و گِل میشود. آهی میکشم و میله را کناری میاندازم. نمیخواهم باز با جای خالیاش رو به رو شوم.
کاش میتوانستم به او بگویم برخی دردها، نه نگاشته میشوند و نه نوشته. تنها جا میمانند.
«میخوایی فراموشم کنی؟»
«قلبم رو حکاکی کردهام که شبیهِ تو باشه.»