eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
201 دنبال‌کننده
13 عکس
6 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
«برای استعمال دخانیات باید به اتاقک‌سیگار برین خانم!» پوزخند می‌زنم و دود سیگار را، در صورتش فوت می‌کنم. گلویم می‌سوزد و احتمالاً، چشم‌هایم کمی قرمز شده‌اند. او با خنده کنار گوشم پچ‌پچ می‌کند: «توروخدا جِلی، بس کن. بدش من.» پوزخندی عاید او نیز می‌کنم و بعد، با نوک سیگارم که می‌سوزد و در آسمان نقاشی می‌کند، به آن‌طرف‌تر اشاره می‌کنم: «من واقعاً تحت‌تأثیر این‌حجم از مسئولیت‌پذیری شما قرار گرفتم. فقط... اون آقا هم داره سیگار می‌کشه‌ها.» مرد ابروانش را درهم می‌کشد: «سراغ اون هم میرم، اما شما اول بفرمایید.» سیگار را بین انگشتانم تاب می‌دهم، پُک دیگری می‌زنم و اخم مرد، غلیظ‌تر می‌شود. خطِ پوزخند او را کنارم احساس می‌کنم که دست در جیبِ کت چرمی‌اش فرو کرده‌و روی یک پا تکیه می‌زند، با سرگرمی نگاهش را به ما دوخته. نگهبان تا نزدیک می‌شود، سیگار را زمین می‌اندازم و دستانم را بالا می‌گیرم، هرچند پوزخند تمسخرآمیزم بر لبانم آویزان مانده است: «خیله‌خب بابا! بیا، تموم شد.» چندبار پلک زده و دست به کمر می‌زنم، «حالا نمیرید سراغ اون بابا؟» با شست به سمت چپم اشاره می‌کنم. مرد که هنوز خشمگین است، روی پاهایش جا به جا می‌شود: «همین شماها مواد و سیگار رو رواج می‌دید دیگه!» چشمانم را با اغراق گرد می‌کنم، «واقعاً؟ من تو این مسیر، دقیقاً پنج‌تا مرد دیدم که سیگار می‌کشیدن. چرا به‌ اون‌ها چیزی نگفتی؟ هان؟ زشتیِ عمل برای تو اولویت نیست آقا، جنسیت اولویته!» می‌چرخم، حال چَشمانم می‌سوزند و آتش در آن‌ها زبانه می‌کشد. سمت مرد می‌روم: «ببخشید آقا، انگاری باید برید اتاقک سیگار سیگار بکشین!» مرد با آن سر بی‌مو و گردنِ کلفت‌و پر از تتو، بهم زُل می‌زند. فکر کن ذره‌ای بلرزم! دستی مرا می‌گیرد و عقب می‌کشد، «برای امروز بسه، بیا بریم.» پوزخندش را در صدایش احساس می‌کنم. صدای حجیم آن مرد، در سرم محو می‌شود. با افتخار پشتش از پله‌های این ساختمان متروک بالا می‌روم: «حال کردی واقعاً؟» «تو که سیگاری نبودی.» «آره، امّا عصبی شدم.» «قرار بود فقط سیگار رو نگه‌داری که عکس بگیریم. قول دادیم نکشیم!» احساس می‌کنم خیلی جلوی خودش را می‌گیرد که نخندد: «همون پُک اول رو که زدی، چشمات داشت در میومد. خیلی بامزه بود.» راست می‌گوید، نزدیک بود بزنم زیر گریه. اخمی اغراق‌شده می‌کنم، «جرئت نکن بهم بخندی! محبور شدم بکشم، چون از تبعیض متنفرم. از این‌که سر چیزی، به ناحق، حقی ازم سلب بشه متنفرم. حالا خودمونیم‌ها... من نمی‌دونم مردم چجوری این زهرماری رو می‌کِشن.» او خنده‌اش را می‌خورد و به طبقه هشتم می‌رسد، «به‌عنوان کسی‌ که تازه ترک کرده بهت میگم؛ چون دود، گاهی بغض آدم رو پایین می‌ده. گاهی هم اشکش رو درمیاره. و شاید بتونه با سوختنش، یه نور تو تاریکیِ مطلقت بشه.» «چجوری ترکش کردی پس؟» «یه نور دیگه پیدا کردم. هم سالم بود، هم خوشگل، هم جسور و هم عمیق.» می‌دانم چه شیرین‌زبانی‌ای می‌خواهد بکند، «باشه بابا، بسه بسه...» «تو رو پیدا کردم.» دستم را می‌گیرد و دو پله‌ی آخر، من را بالا می‌کشد. این ساختمان متروکه و نیمه‌کاره مانده است. انگار، سهمش از این دنیا، کامل‌شدن نبود. چه قصّه‌ی آشنایی. تصویرش کنارم محو و پررنگ می‌شود، گویی باگی در تصویر افتاده باشد. «می‌دونی، این‌طوری لبه‌ی بلندی ایستادن خیلی حال میده.» ابرو بالا می‌اندازد و با کمی نگرانی در آن دو چشم زغالی‌رنگ، نگاهم می‌کند، لبه‌تر می‌روم و او نفسش را حبس می‌کند، «هی هی جلی، می‌دونم چقدر دیوونه‌ای، اما لطفاً. نمی‌خوام ترومای جدید داشته باشم، خودتو الان نکش.» «تو خیلی عوضی‌ای‌ها!» به زیر پاهایم نگاه می‌کنم، آدم‌ها کوچکند. همانطور که واقعاً هستند؛ آن‌ها و دنیای کوچک‌شان، «منظورم اینه‌که جالبه. تو به چیزی که می‌تونه پایان قصه‌ت رو رقم بزنه، اجازه‌ش رو نمی‌دی.» چند لحظه سکوت می‌کند، سپس، او هم به لبه نزدیک‌تر می‌شود: «یه‌چیزی مثل قضیه‌ی سیگارته؟ که می‌ذاری بین لب‌هات اما نمی‌کشیش؟» «دقیقا.» «چشمات رو ببند.» «من دوستات نیستما، شوخی خرکی نکنی بندازیم پایین!» می‌خندد و طنین خنده‌هایش، لب مرا هم به لبخند وامی‌دارد: «اگه سقوط کنی، من می‌گیرمت. حالا چشمات رو ببند.» چشم می‌بندم و کلاغ‌ها در گوشم قارقار می‌کنند. چشم باز می‌کنم. وقتی آدمی نیست، حتی هوا جای‌خالی‌اش را زار می‌زند. لبخند از چهره‌ام پاک نمی‌شود. گفته بودی سقوط کنم مرا می‌گیری، نگفته بودی شاید چرایی آن سقوط، خودت باشی. لبه‌ها خوبند. آن‌جا که آدم می‌ایستد، از خود می‌پرسد می‌خواهد برگردد یا برود ؟ تو خواستی تمام زندگی‌ات را در من جای بدهی، زندگی‌ام شکست. زیادی خواستی. بی‌حد خواستی. هم من شکستم و هم زندگی‌ام. حالا که من، از زندگی‌ات پا پس کشیده‌ام، سیگار را با دست پس کشیده‌ام. چون دیگران مرا می‌سوزانند و من سیگارم را. «می‌دونی جِل، هر چیزی که می‌تونی نگه‌داری رو الزاما نباید نگه‌داری.» نگهت نداشتم.
«وَهمِ سراب.» دکمهٔ رادیو را آرام می‌چرخانم، قیژژژ قیژژژژ. صدایش گوش‌خراش است، امّا آن را کم نمی‌کنم. می‌خواهم گوشم را خراش بدهم و من را از خیال بیرون بکشد، «معنی لغوی وَهم رو می‌دونی؟» لبخندی، اندک‌اندک، روی صورتش پخش می‌شود و تا چَشم‌های بلوطی‌رنگش می‌رسد، «آره. گمان، پندار، یا خیلی بیشتر، خیال.» قیژژژ قیژژژ. شال‌گردن مشکی‌ام را تا گونه‌های سرخم بالا می‌کِشم و باز برای جست‌و جوی کانالی بهرِ رادیو، تلاش می‌کنم. شاید هم تلاش می‌کنم از تمام کانال‌های ممکن دورش کنم. «من بر لبه‌ی تَوهم و سراب قدم می‌زنم.» چانه‌اش را به دستانش تکیه می‌دهد، «چی میشه اگه من سراب باشم؟» قیژقیژ رادیو در سرم کش می‌آید و فُرمِ صدای او را می‌گیرد. لحظه‌ای دست از چرخاندن دکمه بر می‌دارم و آهنگ پخش می‌شود، یک آهنگِ بی‌کلام. چون من، لال. خالی. در تلاش برای فهماندنِ یک وَهم خیالی. در تلاش برای به وهمی فهماندنِ این‌که وَهم نیست... کلماتم را به‌زحمت صدا می‌کنم: «یعنی دیده، خطا دیده؟» «من، خطای دیدم.» «خطای دید یعنی خطا نیست... اشتباهاً فکر می‌کنی اشتباهه. تو امید منی.» تو واقعی هستی، تو واقعی هستی، واقعی هستی. آهنگ فاصله‌ی بینمان را پر می‌کند. صدای من، شببه صدای اوست و او، شبیه‌ یک نوارِ ضبط‌شده به نظر می‌آید. شال‌گردنم را صاف می‌کند و سرانگشتان یخ‌زده‌ام را از دکمه‌ی رادیو دور می‌کند. نه نه نه. قیژ قیژی نیست که مغزم را خراش دهد، حالا، چه چیزی مرا از وهم بیرون می‌کشد ؟ «تو توهمی؟» «توهمم یا وهمِ توهم‌ام؟» نفسم را خشمگین در هوای ماشین، رها می‌کنم. روی شیشه بخار می‌شود. تار. تار. چند وقت است همه‌چیز تار است؟ نامشخص، دور. یک خیال وهم‌برانگیز. «می‌دونستی وهم، برای ابراز ترس هم استفاده میشه؟» «آره، چون وهم می‌تونه ترسناک باشه.» «چرا؟» «چون خیاله.» کلماتش مستقیم همچون تیر در چشم‌هایم فرو می‌رود و چَشمانم می‌سوزند. می‌سوزند و بغض کلمه نمی‌شود، «تو همیشه فقط بلدی با کلمات بازی کنی.» لبخندی غمین می‌زند و صدای آهنگ را یک اکتاو بالا می‌برد: «من سرابم یا وهم؟» «هیچ‌کدوم. تو واقعی هستی.» سرانگشتانم در میانه‌ی راه یخ می‌زنند و به گونه‌ی او نمی‌رسند. درحالی که نگاهش به بخار روی پنجره دوخته شده، می‌گوید: «فرق بین وهم و سراب چیه؟» «وهم، چیزیه که ذهن می‌آفرینه و فکر می‌کنه حقیقته؛ امّا سراب، اون چیزیه که حقیقت به چشم میاد و حقیقت نیست. سراب چیزیه که انگار از دور... نجات‌دهنده‌ست. سراب امید واهیه.» «سراب، وهمِ امیده؟» کلافه می‌شوم. آهنگ به دقیقه ۲:۱۳ می‌رسد، «سمت من بدو.» در این دقیقه‌ی آهنگ، یک اوجِ گوش‌خراش و عجیب اتفاق می‌افتد، که ملودیِ پیانو را به‌هم می‌ریزد. مشتم را می‌فشارم و در چشمان بلوطی‌اش زل می‌زنم، «اگر سراب باشی چی؟» «پس تندتر بدو؛ سراب‌ها به آدم‌هایی که می‌ایستن، نمی‌رسن.» ناگه، درختان دورم را احاطه می‌کنند، گردویی سبزرنگ بر شاخه‌ی درختی آویزان است و سنجابی در صدد چیدنِ آن. او، آن‌طرف‌تر، روی تنه‌ی درختی نشسته. به سنجاب چَشم دوخته، هنوز صدای آهنگ می‌آید. امّا از کجا؟ برای همین می‌خواستم رادیو قژقژ کند. آرام سرش را به شانه تکیه می‌دهد: «چطور ممکنه سنجاب، گردو و بلوط رو اشتباه گرفته باشه؟» سنجاب، گردو را می‌چیند. تکه‌ای از پوست آن را به دندان‌های سفیدش می‌کِشد و ناامید، چهره درهم می‌کشد. نفسم تند می‌شود، ترجیح می‌دهم خودم زودتر بگویم: «وهم.» لبخند ریزی می‌زند. صدای او را می‌شنوم که از دهانِ من آواز شده، «تو وهمِ امید منی.» نفس‌نفس می‌زنم. هر دم یک بخار و هر بازدهم کم‌رنگ شدن همان بخار را به دنبال دارد. به اطراف نگاه می‌کنم، خالی. تنها هستم. آهنگ تمام شده و وهم، وهم مانده. بسیار طول کشید تا بفهمم امید واقعی من چه چیزی‌ست. امید چیز خطرناکی‌ست، بسیار خطرناک. و همین‌طور، چیزی‌ست بسیار قوی. می‌دانی عزیزم، گفتی وهم یک خیال است. یک تخیل. یک دروغِ زیبا، خیالِ شیرین، آن‌وقت که فهمیدم تو تنها وهم امید بودی، گمانم برد توهم زده‌ام. «تو هم امیدی یا تَوَهم امیدی؟» می‌خندد، بلند، «هیچ‌کدوم، من وَهمِ امیدم.» وهم را رها کن، انقدر به‌سوی سراب ندو. پاهایم کبود شدند و به تو نرسیدم، ای وهم امیدی که از امید، امیدتر بودی. «وهم ترسناکه؟» «نه. ترسناک‌تر از اون، اینه که وهمت رو دوست داشته باشی.» «اگه... اگه بفهمی چیزی که به اون امید داشتی، وهم بوده چی؟» «اون‌موقع، امیدت رو از دست دادی یا فقط اشتباهت رو؟» «تو اشتباهِ من نیستی.» تو وهمِ امید من بودی؛ و من چه احمقانه فکر می‌کردم هرچه بیشتر به وهم نزدیک شوم، به امید نزدیک‌ترم. نمی‌دانستم بعضی وهم‌ها، خودِ فاصله‌اند.
احساس می‌کنم انقدری این داستانک‌ها طولانی‌ان که خسته‌تون می‌کنن و برای همین دیگه این‌جا رو سین نمی‌زنید 😭، متأسفم. فقط یکمی تحمّل کنید آهوها.