eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
210 دنبال‌کننده
11 عکس
7 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
«شب‌های حوّا گلشید، شب‌های حوا.» «هوای حوّا.» از ماشین پیاده می‌شوم، قدم‌هایم روی سنگ‌ها صدا می‌دهند تا به زیرِ درخت برسم و تنه‌ی پر از خاطره‌ی او را، لمس کنم. روی تنه‌ی درخت، کلمات صدایم می‌زنند: «آدم است و سیب خوردن.» سرانگشتم را روی آ می‌کشم و سپس، روی دامن میم قدم می‌زند که نجوای او آهنگ می‌شود: «آدم است و اشتباه.» می‌خندد و به درخت تکیه می‌زند، «تو همیشه عاشق این درخت بودی.» فعل‌های گذشته، قلبم را از تپش و انگشتم را از حرکت وا می‌دارند، روی آدم گیر می‌کنم. آدم. آدمِ حوّا. دست پس می‌کشم و چَشم به سیبی می‌دوزم که در سر شاخه‌ای تاب می‌خورد، «چرا بودم؟» «چون بعضی آدم‌ها وقتی از زندگی‌ت می‌رن، زمانِ فعل‌هات رو هم با خودشون می‌برن.» «درخت‌ها ریشه دارن، جایی نمیرن.» «خودشون نه، امّا تو رو به‌جایی می‌برن.» او دست بلند می‌کند و با کمی قدبلندی، دستش به خطوط سیب سرخ می‌رسد. سیب را می‌چیند و لبخندی با لبانش بازی می‌کند. سیب سرخ است، چون لبان من که این روزها، رنگ‌پریده‌تر است و هم‌چون تنه‌ی درخت، خشک شده. سیب را بالا پایین می‌اندازد. «سیب، بوسه‌ی اشتباهِ آدم.» من با نگاه سیب سرخ را دنبال می‌کنم‌و می‌گویم: «شاید لبان سرخ حوّا، حواس آدم رو مشوش کرد که به سرخیِ سیب پناه برد.» صدایم پس‌و پیش، در امواج هوا بالا و پایین می‌شود. «شاید نه، قطعاً.» او سیب را گاز می‌زند و طرف من می‌گیرد، این صحنه را از بَرم. با سرانگشتانم، مردد، سیب سرخ را می‌گیرم. سرخی‌اش را در چشمانم اندازه می‌گیرم، «چرا گازش زدی؟» «چون می‌خوام اگه تبعید شدیم به زمینی زیرین‌تر از این، من گناهکار باشم و تو درست‌کار. تو به‌اندازه کافی گریه کردی.» «حوّا نخستین گناه رو مرتکب شد...» «این‌بار آدم.» جای دندان‌هایش روی سرخیِ سیب مانده؛ کوچک، هلالی و گوشت سفید را از زیر سرخی به نمایش می‌گذارد. انگار که نخستین لبخند آدم، روی سیب جا مانده باشد. زیر لب تکرار می‌کنم: «آدم است و اشتباه.» «نه.» باد از میان برگ‌ها می‌گذرد و آرام، بین ما می‌پیچد. یک برگ سبز، رقصان، روی شانه‌اش فرود می‌آید. برگ را میانِ انگشت‌هایش می‌چرخاند و بی‌آنکه نگاهم کند، می‌گوید: «آدم است و انتخاب.» سکوت کلمه می‌شود جای حرف‌های نگفته و، گناه‌های نکرده؟ «هنوز از اینجا خوشت میاد؟» «آره. اینجا سقوطِ منه.» سیب را میان دو دستم نگه می‌دارم. هنوز گرم است، از گرمای دستانِ او. لبخند می‌زند و می‌خواهد سیب را پس بگیرد، «تو خیلی گریه می‌کنی گلشید.» لبخند می‌زنم، سیب را عقب می‌کشم: «کی گفته؟» شانه بالا می‌اندازد و سرانگشتانش روی جسم کروی سیب، لیز می‌خورد و نگاهش، روی من. «چشم‌هات.» دیده از دیده می‌دزدم، «دروغ می‌گن.» «چشم‌ها دروغ نمیگن.» «نه. فقط بلد نیستن حرف بزنن.» «کلام آدم رو به دروغ آلوده می‌کنه؟» دگرباره، سکوت جای من حرف می‌زند، انگشتانم را روی جمله‌ی پایینی می‌کشم، «آدم است و اشتباه.» الفِ اشتباه شکلِ درخت می‌شود و به قلبم قد می‌گیرد، «کلام آدم رو آدم می‌کنه.» کفشم را روی سنگ‌ها می‌سایم و او سیب را از من می‌قاپد. لبخندِ تلخش، کش می‌آید. اما حتی تلخیِ لبخندش به زیتون رفته. سبز. «جمله‌ی بعدی نمیشه "حوّا بود و بخشیدن" باشه؟» «حوّا بود و گریستن.» آهی می‌کشد و گاز دیگری از سیب می‌زند، برگ را از میان انگشتانش در باد رها می‌کند، نگاهش می‌کنم: «می‌دونستی به‌وقت رسیدن آدم‌و حوّا به‌هم، نخستین مای دنیا متولد شد؟» می‌خندد، «پس من‌و تو، میشیم مای مّا.» روی خطاطی دست می‌کشم و سرم در مِه فرو می‌رود، «به‌نظرت اولین بار که آدم مِه رو دید، چه‌حسی داشت؟» «گمونم اونجا تردید متولد شد. حالا به‌نظر تو، این‌سری به کجا تبعید میشیم؟» با تردید روی کلماتِ خوابیده حنجره‌ام، مکث می‌کنم: «این‌بار آدم از حوّا تبعید میشه.» درنگ. خرده چوبی زیر ناخنم فرو می‌رود و به آن خیره می‌شوم. او دلخور روی پا جا به جا می‌شود و می‌گوید: «من فکر می‌کنم حوا اولین زنی بود که فهمید خواستن، همیشه بی‌گناه نیست. گناهه.» شمع‌ها را از کیف بیرون می‌کشم و آسمان، رخت شب به تن می‌کند. شمع روشن کن گلشید، شمع روشن کن به‌یاد مریم و نخلِ خرما. به‌یاد حوّا و درختِ سیب. به یادِ مّا. «چرا پایِ یه درخت وسطه؟» «نمی‌دونم. فکر می‌کنی درخت من هم سیبه؟» «کاش درختت، نخلِ خرما باشه گلشید. من سیب‌ها رو به‌جون می‌خرم.» یادم رفت بپرسم به‌جون می‌خری یا به‌خون؟ سرخی سیب یا سرخیِ خون؟ می‌خندد و در مِه گم می‌شود، «هیچ‌کدوم، سرخی لب‌های حوّا.» سیب را روی زمین می‌اندازم و شمع، در باد سوسو می‌زند. سیب پلاسیده. سیبِ رنگ‌پریده‌ای که چون لب‌هایم شده‌است. پاییز، آهنگ برگ‌ها را عوض کرده. سیب‌ها برای تو شدند و تبعید، برای مّا. ما را روی زبان مزه‌مزه می‌کنم و طعم سیب می‌دهد، طعم سیب حوّا و لبخند آدم. نه، مّای ما، طعم خرما نمی‌دهد. «من نخل خرما رو برمی‌دارم.» «پس سیب مال منه. تبعید مّا، از ما.» مّا تمام شد.
خیلی، خیلی،‌ خیلی، خیلی، خیلی، خیلی زود، دیر میشه.
کاش یک‌روز دیگه به من مهلت می‌دادی که جا نمونم. فقط یک‌روزِ دیگه. فقط یک‌روز. ببخشید، خیلی زیاد ببخشید. من همیشه جا می‌مونم پدرجون، همیشه.