eitaa logo
آهوهابازمی‌گَردند.
224 دنبال‌کننده
12 عکس
11 ویدیو
0 فایل
کلاغ به خانه نرسیده مُرد، بالِ پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من، من_من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
مادر انقدر به من مگو "مگر آسمان به زمین رسیده؟" مگر نمی‌بینی در این حوالی، تمام روز آسمان به زمین می‌رسد و زمین به آسمان نه؟ آسمان روی زمین، زمین می‌خورد مادر. هرروز و هرروز. چه انتظاری از منِ آدمی‌ست؟ زانوهایم خرد شد و به آسمان نرسیدم مادر.
آهوهابازمی‌گَردند.
به میخانه شوند پلنگ‌ها با آهوها.
کی این‌رو فوروارد کرده عزیز دردونه‌های خدا ؟ 🤍
من مُردم و دنبالِ دمِ عیسی گشتم؛ گشتم‌و گُم شدم، به صلیب کشیده شدم‌و چون زلیخا شدم. چون زلیخا شدم و از غم کور. غم به غم، شهر به شهر، در به در، به دنبالِ پیراهن یوسف گشتم تا بینا شوم. گشتم‌و زمین خوردم. گشتم‌و پیر شدم. پیدا کردم‌و امّا فهمیدم پیراهن یوسف برای یعقوب بود و زلیخا، و نه برای من. من باید در پیِ تو می‌گشتم، ای فرّنور؛ دنبالِ تو، خدایِ لطافت و رحمت. تویی که دَمِ عیسی‌ای، پیراهنِ یوسفی، عطرِ مریمی، عصای موسی‌ای، صبرِ زینبی. نه پیراهن یوسف را می‌خواهم‌و نه دَمِ عیسی را؛ تو را خواستارم. مرا زنده کن. زنده کن این آدم‌زادهٔ کم‌توانِ سیه‌چهره را که دیر به دامانت رسیده. مرا زنده کن، ای‌خودِ عیسی، یوسف، مریم، علی، حسین، زهرا.
برخی چَشم‌ها پنجره‌اند؛ گویی دعوتی به تماشای روحِ کسی باشند و دریچه‌ای به رازی سر به مُهر. لیک عزیزم، چشمانِ او پنجره نبود، آیینه بود؛ انعکاس جهان را، آسمان را، خودت را در آن می‌دیدی. امّا من_من دَر بودم. هرکه نگاهم می‌کرد، نگاهش گویی از من رد می‌شد. از من می‌گذشت، دیده نمی‌شدم. نبودم.
برای طیلا.
«برای طیلا، می بیار ای‌ساقی.» در جواب لبخند زدم‌و دست تکیه‌بر درخت انگور، دور تنه‌ی درخت چرخیدم: «انگورها رسیدن، دیدی؟» او، دانه‌ای انگورها را چید و در دهان انداخت. نگاهم به برگ‌های درختِ انگور چسبید که چون امید، دروازه‌ی قد کشیده در بالای سرِ ما را، تنگ در آغوش گرفته بود: «شراب این می‌خانه کجاست که چنین مستی؟» چشمانش را تنگ کرد، عادت داشت. هوا تاریک بود و امّا من، خوب از بَر بودن گودیِ چال‌گونه‌اش را، «بَه! چیزی که عیان است، چه حاجت به بیان است خانوم؟» «مستی‌و می‌نخوردگی؟» «کی گفته نخوردم؟» می‌دانستم باز می‌خواهد حقّ کلمات را در بابِ من ادا کند. نفسی بیرون دادم، «چشمم روشن، پس نامسلمونم هستی و نمی‌دونستم؟» خندید. طنین خنده‌اش انگورها را رسیده‌تر می‌کرد و من را مست، سرم را مسخ می‌ساخت. «شما از اول چنین حکم می‌دادی برای بی‌گناهِ خسته‌ای چون من؟» «اثبات کن که بی‌گناهی و اگه حکمی به‌خطا دادم، انگورها خشک میشن.» با لبخندی کشیده، تعظیمی نمایشی کرد، «چشم والاحضرت.» سپس خمید زیر برگ‌های درخت انگور، بوی چوب در بینی‌ام پیچید. بوی درخت بود یا که دستِ او؟ مو و دستِ او که پر از بوسه‌های چوب خرده‌ها بود. دستِ او که از چوب درخت انگور، معجزه می‌آفرید، همان‌طور که با لبخندش. آرام قاصدکی را برچید و همچو دسته‌گلی سمتم گرفت، «این ارزونی رو بپذیرید تا قصه‌ی مستی‌مون رو بگیم.» آرام و باظرافت، قاصدکِ چیده شده را بین انگشتانم پیچاندم. منتظر از آن‌سوی قاصدک نگاهش کردم، چشمانش نرم شد، گرم شد و به درخت تکیه زد: «عارضم به حضورتون که... این امر چُنانی مقدسه که کتاب مقدس بایدش.» قاصدک را ناگه تکانی دادم، چند دانه فرار کردند و در هوا رقصیدند. غرغر کردم، «انقدر ناز و ادا با کلمات؟ کم‌کم صبرم از کاسه‌ی چشمام لبریز و آبِ پای این درخت انگور میشه. بگو دیگه!» «نبینم چشمهٔ آبِ حیاتت رو بی‌خودی لبریز کنی. منتهی قصّه ساده‌ست و ساقی حاشا می‌کنه!» «طیلا!» «باشه باشه. هر حکیمی‌و شیخی، چیزی داشت تو زندگی که نمی‌ذاشت نامسلمون بشه. خدا تو رو گذاشت تو زندگیِ من که دست از پا خطا نکنم و به‌جاش، از تو مست بشم. مست بشم‌و گُم بشم زیر درخت‌های انگور. گُم بشم‌و گناه من وقتی تو نبودی، جای سیب، دونه‌ای انگور بشه‌و سقوطِ من به زیر اقدامِ خاطراتِ تو.» خجالت کشیدم، لبخندی روی لب‌هایم بازی کرد و او مست‌تر شد. شکوفه‌ها گونه‌هایم را بوسیدند و باد، نگاهم را دزدید. چَشم به قاصدک دوختم: «تو که می‌دونی من قاصدک‌ها رو پرپر نمی‌کنم بهر آرزوهای آدم.» «یعنی ما ارزش یه آرزو هم نداشتیم؟» «خیلی داری پررو میشی‌ها! کی گفته آرزوی من تویی؟ پاشو انگورها رو بچینیم، پاشو ببینم.» خندید، برخاست، خوشه‌ی انگوری بنفش و رسیده را چید و در سبدِ حصیری انداخت. سپس دست در جیب کرده‌و تیله‌ای سمتم گرفت. قاصدک را آرام بر شاخه‌ای گذاشتم و به تیله زل زدم‌و سپس، به چشمان یشمیِ او: «این چیه دیگه؟» تیله را کنار صورتم گرفت، اخم‌هایم را درهم کشیدم. اما چَشمان او درخشید، گویی به‌چیزی دست یافته که مدت‌ها در پی‌اش بوده: «دقیقاً خودشه. می‌دونی چقدر گشتم که تیله‌ای پیدا کردم هم‌رنگ چشم‌هات؟ تیله‌ی قهوه‌ای کم‌گیر میادها.» دستش را کنار زدم، «کلاً نافت رو با مسخره‌بازی بریدن، نه؟» تیله را در جیب انداخت و صورتش را آویزان کرد، «دست شما درد نکنه! قراره گردنبندش کنم‌و آویز کنم به گردنم. می‌خواستم یه‌چیزی از تو رو داشته باشم. دیدم که ای‌داد، چرا نمی‌تونم همیشه اون دوتا چشمه‌ی حیات رو ببینم؟ پس اینو پیدا کردم‌و این‌طوری چشمات پیش منن.» «چرا؟» «تا دیگه چیزی جز من نبینی.» زیرِ درخت انگور، نگاه می‌دوزم به خوشه‌ای تیره‌رنگ بر سر شاخه‌ای بالا. صبرم از کاسه‌ی چَشمانم لبریز شده و دانه‌دانه، بر خاک پایین پای درخت، بوسه می‌زند. با دو انگشت دانه‌ای انگور را می‌چینم، حالا، تمام انگورها کشمش شده‌اند. قاصدک‌ها مُرده‌اند. چشمانم تارند و مست. مست از دل‌ِتنگ و نه خنده‌های بلندِ او. یک مستیِ مانده، انگار شرابی مانده و کهنه سر کشیده باشم. عزیزکم، دیده‌ای مِی هرچه کهنه‌تر، مستانه‌تر؟ خاطرت چنین است. سرم را مَنگ می‌کند و چشمانم را کور، به هرچه غیر تو. چشمم را در جیبت انداختی‌و بُردی، بُردی جایی دور. بهر همین فی‌الحال، هیچ‌چیز جز تو و خاطرِ تو نمی‌بینم؟ عجب لاکرداری بودی. کجایی که ببینی تمام قاصدک‌ها را برایت سر بُریده‌ام؟ به خوشه‌ی تیره‌رنگ نگاه کردم. انگورها دیگر انگور نبودند؛ زمان، تمامشان را از مستی انداخته بود. من حکمِ خطا دادم یا تو خطای بزرگی مرتکب شدی، که چنین تبعید شده‌ای از سرای من ؟ «بچین زودتر، دارن کشمش میشن‌ها!» لبخند زد، «چه نیاز به انگورها دارم هنگامی که تو رو دارم؟» آنقدر نچیدی که کشمش شدند، من نیز هم.