«بهار را چگونه به این ویرانهٔ پر دود آوریم، مادر؟»
«گلهای سرخ بر تنِ ظروف، و حسرتِ باغی که هیچگاه نداشتهایم و بهاری که دیرزمانیست نمیآید.»
آهوها باز میگَردند.
تو نیز در قصّهها، بوسه میگرفتی؟
مگر نیست که مجرم، آثار جرم را پاک میکند؟
آهوها باز میگَردند.
خلقِ گلها و خالق زیبا، گناه، گناهِ خورده شده، سیب سیب سیب، دعوت پرواز، بالهای پرنده یا بالهای فرشته؟ خدای بالها. ساعت خوابیده، هفت. هفت. هفت پرستو و هفت آرزو...
آهوها باز میگَردند.
ادراکِ رنج و امتناعِ تسکین.
فروغِ محتضر و ظلامِ مستقر. امیدِ مستدام و اجابتِ ممتنع. سپیدهی مستور و شبِ مستولی. اصرارِ جوانه و انجمادِ زمین. وفورِ تمنّا و ندرتِ وصال. انتظارِ دراز و نصیبِ ناپایدار. یقینِ انتظار و تردیدِ اجابت. امیدِ اندک و محنتِ بسیار. آرزویِ دیر و دریغِ زود. وفورِ فقدان و قحطیِ حضور. انکارِ عیان و اقرارِ نهان. حضورِ غایب و غیبتِ حاضر. نصیبِ کم و مصیبتِ بسیار. ازدحامِ خاطره و خلوتِ واقعیت. کثرتِ دیدار و ندرتِ رؤیت. اقبالِ خفته و ادبارِ بیدار. تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا، تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا، تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا...
آهوها باز میگَردند.
من مُردم و دنبالِ دمِ عیسی گشتم؛ گشتمو گُم شدم، به صلیب کشیده شدمو چون زلیخا شدم. چون زلیخا شدم و
ای پروردگارِ لطافت و مهربانیهای بیحد، ای ترسِ ناممکنها و آشنایِ گریههای بیصدا؛ گفتم از نورِ نارسیده و زانوهای شکسته، از پرستوهایی که صدایشان در گلو خفه شد و گرگهایی که نیمهشب، زوزه را زیر ماه روشن سر دادند و پوزخند زدند بر بالهای خونیِ پرستوها. گفتم از درهای دهقفلهای که با انگشتان خونین به آنها چنگ زدم، از آستانههایی که پیشانیام را به خاکشان ساییدم و از دستهایی که هرچه به آسمان بلندشان کردم، بهجز خستگی به زمین بازنگشتند.
گفتم پروردگارا، از نوری که وعدهاش را داده بودی، چه مانده است؟ از تو که نامت را در تاریکترین ساعتها زمزمه کردم، چرا جز سکوت نشنیدم؟ آیا تو از من روی گرداندهای، یا من آنقدر در اندوهِ خویش فرو رفتهام که دیگر راهِ رسیدنِ روشنایی را نمیبینم؟
گفتم و گونههایم سرخگون شدند، اشک بر گونههایم دوید؛ سر به زیر افکندم و صدباره میانِ یقین و تردید، سپید و سرخ شدم. تردید به یقینِ حضورِ نور؟ با خود گفتم ننگ بر من، اگر پس از اینهمه سال، هنوز در رحمت و لطافت دستانت شک کنم؛ و ننگ بر این دل که در نخستین زمستان، گمانِ پایانِ بهار برد.
و آنگاه، در سکوتی که نه پاسخ بود و نه انکار، نجوا شنیدم که نور، برای گذشتن، از درهای گشوده اجازه نمیگیرد؛ از شکافِ دیوار میگذرد، بر آستانهی خانههای متروک مینشیند، به انباریهای انتهای خانه راه مییابد و حتی در نمورترین غارها، بر بالِ خفاشی میتابد. قسم به آنکه تو روشنایی را تنها برای پنجرههای رو به آفتاب نیافریدهای، نور به پنجرههای نمور و تنهای آنسوی ساختمانها نیز میتابد. مگر نه آنکه رحمتت، پیش از آنکه ما راهِ بازگشت را بیابیم، از راههای ناپیدا به سوی ما رواست؟
و من، آنقدر به درهای بسته چشم دوخته بودم که شکافِ باریکِ دیوار را ندیدم و نقاشی نور بر زخمانم را؛ آنقدر از نرسیدنِ معجزه شکایت آوردم به دامان سبزت که آمدنِ آرامِ رحمتت را به دیدههای تیرهی خود، ندیدم. تو خاموش نبودی، پروردگار؛ تو هیچگاه خاموش نبودی، نه بر ظلمهایی که بر کودکان شد، نه بر گونههایی که به خاک سایید و نه بر خونی که رنگی بر این بومِ دنیای تیرهروی شد. من از فرطِ فریاد غم، صدای قدمهای روشنایی را نمیشنیدم.
شیطان، که در حاشیهی تاریکی خانهام نشسته بود و دست زیر چانه زده، زانوهای زخمیام را با چشمانش هزارپاره میکرد، خندید و گفت من تنها چاهِ تاریک و غارِ نمور را به تو نشان دادم؛ این خودت بودی که تمام راههای بازگشت را بستی.
خداوندا، اگر روزی دوباره در تاریکی گم شدم، چشمم را به نوری بدوز که از کوچکترین شکاف میگذرد؛ اگر از فرطِ خستگی درها را به روی خود بستم، یادم بیاور که هنوز آسمان بر فرازِ من گشوده است. مرا چنان مگذار که از زخمهایم خانهای بسازم و چنان رها مکن که فراموش کنم راهی برای بازگشت هست. تو از یادم مبر که دیدههای آلوده به سیاهیِ، پایانِ مهربانیِ تو نیست؛ همانگونه که شب، هرقدر بر زمین بماند، نتواند آفتاب را از طلوع بازدارد.
آمین.
هدایت شده از زیرزمین
قبل از آنکه جهان به دو سویِ متخاصمِ خویش تقسیم شود، پیش از آنکه پرچمها میانِ انسانها مرز بکشند و پیش از آنکه حقیقت در زبانِ ایدئولوژیها تکهتکه شود، حقیقتی یگانه وجود داشت: اختیار. همان ودیعهای که انسان را از مخلوقِ مطیع به موجودی صاحبِ اراده بدل میکند. و شاید تمامِ تراژدیِ تاریخ، چیزی جز روایتِ پیوستهی ربودنِ همین ودیعه نباشد؛ گاه با فرمانِ پوشاندن و گاه با فرمانِ نپوشاندن، گاه با تقدیسِ اجبار و گاه با تقدیسِ ممنوعیت. تفاوت، تنها در صورتِ قید است؛ وگرنه ماهیتِ اسارت، در هر لباسی، همان اسارت است.
چه اندوهبار است که جهان، قرنهاست خشونت را با نامهای شریف میآراید. یکبار آن را سنت مینامد، بار دیگر تمدن؛ امروز آزادی، فردا امنیت، و هر بار، حقیقت در زیرِ انبوهِ واژگانِ پرطمطراق، خاموشتر از پیش به خاک سپرده میشود. گویی قدرت، پیش از آنکه جسمِ انسان را به بند کشد، معنای واژهها را به اسارت میبرد؛ زیرا هنگامی که «آزادی» نیز به زبانِ اجبار سخن بگوید، دیگر ظلم برای استمرارِ خویش به شمشیر نیازی ندارد.
من آزادی را در هیچ سویِ این جهان نمییابم. نه آنجا که کودکی، پیش از آنکه معنای زندگی را دریابد، ناگزیر با سنگینیِ واقعیتی روبهرو میشود که هرگز انتخابش نکرده است؛ نه آنجا که زن، پشتِ دیوارهای تحمیل از حضور در جهان محروم میشود؛ و نه آنجا که همان زن، اینبار به جرمِ همان پوششی که برگزیده یا بر او تحمیل شده، از حقِ اندیشیدن، آموختن و زیستن رانده میشود. انسان، هر جا که اختیارش از او ستانده شود، دیگر تفاوتی ندارد در کدام جغرافیا ایستاده باشد؛ زیرا ستم، تابعِ مرزها نیست، بلکه فرزندِ یک حقیقتِ مشترک است: ارادهای که خویشتن را شایستهتر از دیگری برای تصمیمگرفتن دربارهی زندگیِ او میپندارد.
آزادی، هرگز در این نیست که دیگری را به تصویرِ مطلوبِ خویش بدل کنیم؛ آزادی، آن قلمروی مقدس است که هیچ ارادهای، جز ارادهی صاحبِ جان، حقِ تصرف در آن را ندارد. هرگاه انسانی، خواه به نامِ ایمان، خواه به نامِ تجدد، خواه به نامِ قانون و خواه به نامِ رهایی، اختیارِ انسانی دیگر را مصادره کند، آزادی همانجا از معنا تهی شده است؛ زیرا آزادی، اگر به سلبِ اختیار بینجامد، دیگر آزادی نیست، بلکه تنها نامِ تازهای است برای همان بندِ کهن.
شاید زمانِ آن رسیده باشد که واژهی «آزادی» را از زبانها فرو بگیریم، اگر قرار است هر قدرتی، زنجیرِ خویش را با این نام بیاراید. زیرا هیچ فاجعهای سهمگینتر از آن نیست که مقدسترین واژهی تاریخ، به آخرین پناهگاهِ استبداد بدل شود. مسئله دیگر این نیست که چه کسی آزاد است؛ مسئله آن است که چه کسی خویشتن را تا بدان پایه مالکِ حقیقت میپندارد که حقِ تعریفِ آزادی را نیز از دیگری سلب میکند. و شاید درست از همینجا باشد که آزادی، پیش از انسان، در خودِ زبان به قتل میرسد.
#یادداشت