آهوها باز میگَردند.
خلقِ گلها و خالق زیبا، گناه، گناهِ خورده شده، سیب سیب سیب، دعوت پرواز، بالهای پرنده یا بالهای فرشته؟ خدای بالها. ساعت خوابیده، هفت. هفت. هفت پرستو و هفت آرزو...
آهوها باز میگَردند.
ادراکِ رنج و امتناعِ تسکین.
فروغِ محتضر و ظلامِ مستقر. امیدِ مستدام و اجابتِ ممتنع. سپیدهی مستور و شبِ مستولی. اصرارِ جوانه و انجمادِ زمین. وفورِ تمنّا و ندرتِ وصال. انتظارِ دراز و نصیبِ ناپایدار. یقینِ انتظار و تردیدِ اجابت. امیدِ اندک و محنتِ بسیار. آرزویِ دیر و دریغِ زود. وفورِ فقدان و قحطیِ حضور. انکارِ عیان و اقرارِ نهان. حضورِ غایب و غیبتِ حاضر. نصیبِ کم و مصیبتِ بسیار. ازدحامِ خاطره و خلوتِ واقعیت. کثرتِ دیدار و ندرتِ رؤیت. اقبالِ خفته و ادبارِ بیدار. تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا، تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا، تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا...
آهوها باز میگَردند.
من مُردم و دنبالِ دمِ عیسی گشتم؛ گشتمو گُم شدم، به صلیب کشیده شدمو چون زلیخا شدم. چون زلیخا شدم و
ای پروردگارِ لطافت و مهربانیهای بیحد، ای ترسِ ناممکنها و آشنایِ گریههای بیصدا؛ گفتم از نورِ نارسیده و زانوهای شکسته، از پرستوهایی که صدایشان در گلو خفه شد و گرگهایی که نیمهشب، زوزه را زیر ماه روشن سر دادند و پوزخند زدند بر بالهای خونیِ پرستوها. گفتم از درهای دهقفلهای که با انگشتان خونین به آنها چنگ زدم، از آستانههایی که پیشانیام را به خاکشان ساییدم و از دستهایی که هرچه به آسمان بلندشان کردم، بهجز خستگی به زمین بازنگشتند.
گفتم پروردگارا، از نوری که وعدهاش را داده بودی، چه مانده است؟ از تو که نامت را در تاریکترین ساعتها زمزمه کردم، چرا جز سکوت نشنیدم؟ آیا تو از من روی گرداندهای، یا من آنقدر در اندوهِ خویش فرو رفتهام که دیگر راهِ رسیدنِ روشنایی را نمیبینم؟
گفتم و گونههایم سرخگون شدند، اشک بر گونههایم دوید؛ سر به زیر افکندم و صدباره میانِ یقین و تردید، سپید و سرخ شدم. تردید به یقینِ حضورِ نور؟ با خود گفتم ننگ بر من، اگر پس از اینهمه سال، هنوز در رحمت و لطافت دستانت شک کنم؛ و ننگ بر این دل که در نخستین زمستان، گمانِ پایانِ بهار برد.
و آنگاه، در سکوتی که نه پاسخ بود و نه انکار، نجوا شنیدم که نور، برای گذشتن، از درهای گشوده اجازه نمیگیرد؛ از شکافِ دیوار میگذرد، بر آستانهی خانههای متروک مینشیند، به انباریهای انتهای خانه راه مییابد و حتی در نمورترین غارها، بر بالِ خفاشی میتابد. قسم به آنکه تو روشنایی را تنها برای پنجرههای رو به آفتاب نیافریدهای، نور به پنجرههای نمور و تنهای آنسوی ساختمانها نیز میتابد. مگر نه آنکه رحمتت، پیش از آنکه ما راهِ بازگشت را بیابیم، از راههای ناپیدا به سوی ما رواست؟
و من، آنقدر به درهای بسته چشم دوخته بودم که شکافِ باریکِ دیوار را ندیدم و نقاشی نور بر زخمانم را؛ آنقدر از نرسیدنِ معجزه شکایت آوردم به دامان سبزت که آمدنِ آرامِ رحمتت را به دیدههای تیرهی خود، ندیدم. تو خاموش نبودی، پروردگار؛ تو هیچگاه خاموش نبودی، نه بر ظلمهایی که بر کودکان شد، نه بر گونههایی که به خاک سایید و نه بر خونی که رنگی بر این بومِ دنیای تیرهروی شد. من از فرطِ فریاد غم، صدای قدمهای روشنایی را نمیشنیدم.
شیطان، که در حاشیهی تاریکی خانهام نشسته بود و دست زیر چانه زده، زانوهای زخمیام را با چشمانش هزارپاره میکرد، خندید و گفت من تنها چاهِ تاریک و غارِ نمور را به تو نشان دادم؛ این خودت بودی که تمام راههای بازگشت را بستی.
خداوندا، اگر روزی دوباره در تاریکی گم شدم، چشمم را به نوری بدوز که از کوچکترین شکاف میگذرد؛ اگر از فرطِ خستگی درها را به روی خود بستم، یادم بیاور که هنوز آسمان بر فرازِ من گشوده است. مرا چنان مگذار که از زخمهایم خانهای بسازم و چنان رها مکن که فراموش کنم راهی برای بازگشت هست. تو از یادم مبر که دیدههای آلوده به سیاهیِ، پایانِ مهربانیِ تو نیست؛ همانگونه که شب، هرقدر بر زمین بماند، نتواند آفتاب را از طلوع بازدارد.
آمین.
آقای چاووشی.4_5909196390168273669.mp3
زمان:
حجم:
13.7M
که با اون قشونِ چشمات، منو تار و مار کردی.
هر روز صبح، بر روی صندلیِ چوبی، کنارم مینشیند.
از نزدیک به چَشمانم زل میزند و هرگاه دیدههایم به آن دو درّهی سیاهِ خوابیده در صورتش میافتد، بدنم مورمور میشود و یخ_یخ میزنم. با آن دو دیدهی فسردهی بیطلوع، به سکوت زُل میزند و من به گلهای قرمزِ لیوان. به سر و رویم که میرسم، آب که از صورتم پایین میچکد؛ در آیینه او را کنارم میبینم، نگاه به سینک میکشم و باز در انعکاسِ اشکهای آب، میبینمش. عصر را از خانه بیرون رفتم تا کمی تنها باشم. در تمام خیابان، تنها کسی که تنها نبود، من بودم. پا به پایم خیابانها را متر میکرد، خوب همراهی هم هست! خیلی هم پایه است. حتی وقتی میایستم و به پرستوها خیره میشوم، او میایستد و به کلاغها زُل میزند. گاهی آنقدر از او خسته میشوم که دلم میخواهد جایی بروم که مرا نشناسد؛ بعد میبینم کفشهایش را هم پوشیده و پشت در منتظرم مانده. من هم که اهل منتظر نگهداشتنِ کسی نیستم. انتقام روزهایی که خورشید مرا منتظر نگاه داشت، از او که نمیگیرم!
شبها که به بالین تخت میروم، میبینم بسیار تنهاست و در سکوت به من زل زده. دلم میسوزد. کنار میکشم و جاخالی میکنم، آرام میخزد و کنارم در گوشهی رویاهایم میخوابد و کمکم رویا را به خونِ سیاه کابوس آلوده میسازد. چندساعتی که میگذرد و تیکتاک ساعت اشکهای او را میشمارد، گمان میبرم خوابیده است؛ پلک بر پلک میگذارم و صبح چشمانم را میگشایم و امّا میبینم او زودتر بیدار شده. میدانستم میهمانان گاهاً، اتاق آدمی را تصرف میکنند. امّا گمان نمیکردم چنین، لحظات را نیز از دستانت بیرون بکشند. بعضی روزها آنقدر به هم شبیهاند که گمان میکنم او شبها تقویم را ورق میزند و صبحها همان روز را دوباره به خوردم میدهد، هی فشار میدهد فشار میدهد فشار میدهد، مهم نیست چقدر دندانهایم را قفل کنم. نهایت اینکه دندانهایم را هم میشکنم. زینپس، خود دهانم را باز میکنم.
یک روز کامل را بیآنکه به او فکر کنم گذراندم. شب که برگشتم، دیدم تمام روز را به جای من زندگی کرده است. هاه! خب وقتی در من قالب شود، معلوم است من به او نمیاندیشم. چون تمامِ من شدهاست.
امروز به مادر، درحالی که بادمجانها را در روغن میچرخاند و من در دل آرزو داشتم پیاز باشند تا بهراستی برای اشکانم دلیلی دستو پا کنم، گفتم: «این مهمان چه زمان قصد رفتن میکند مادر؟» مادر بادمجان را چرخاند و قطرهای روغن ترقوهام را سوزاند، «کدام میهمان؟»
از آن روز، دیگر زیاد یه پر و پایش نپیچیدم که نکند ناگاه او صاحب اتاق و سپس خود من بشود. حتی یکبار دیدم کتابهایم را باز کرده، کلماتشان را میجود و زیر جملاتی سوزان خط میکشد. پس دندان بر جگرم فشردم آنقدر که از چَشمانم قطرهقطره خون آمد، امّا جا را برایش باز کردم، صبحها پشت میز به دیوار نزدیکتر نشستم، گویی گر به دیوار نزدیک بشینم و هرچه خود را به گوشهای برانم، او هم جایی برای ماندن خواهد داشت.
امّا او خیلی زورش میرسید. غم زور داشت. غمت زور داشت. همین که لهام نکرده است، خدا را شاکرم... میگویند آدم به همهچیز عادت میکند. راست میگفتند؛ دیگر از دیدنش نمیترسم. فقط گاهی دلم برای روزهایی تنگ میشود که از دیدنش میترسیدم.
مادر میگوید مهمان حبیب خداست. نمیدانم خدا تا کجا با او آشناست، امّا امیدوارم روزی کلید خانه را از او پس بگیرد. زیرا که بهخدا قسم نه من و نه مادر، اهل بیرون کردن میهمان نیستیم...
دختری از سلالهی آینهها بود؛
میانِ نسلی که تصویرِ خویش را نیز
از چشمِ دیگران وام میگرفت.
او از روزگاری میآمد که کلمهها حرمت داشتند و آدمی هنوز از خویشتن، بیگانه نشده بود.
او آنگونه بود که در وصفِ هر نادری میگویند، آنگونه که اگر هزار بار جهان از نو آفریده شود، باز هم چیزی از او در هیچیک از آفرینشها تکرار نخواهد شد.
او انسانی بود در عصرِ مسخشدگان،
غزلی در عهدِ ابتذال،
اصالتی در ازدحامِ تقلید،
شکوفهای در فصلِ سترونی،
آیینهای در سرزمینِ نقابها،
حقیقتی در هیئتِ یک استثنا،
فرّی نژاده در روزگارِ فرومایگی...
دستانش رنجور بود؛ چون مادری که ویرانهها را به امیدِ یافتنِ کودک خویش کنار میزند. چشمانش غمین بود؛ چون مادری که پشتِ خیابانهای مسدود، تفنگها را نشانهرفته به سوی فرزندِ نوجوانش میبیند.
دندانهایش را گاهبهگاه بر هم میفشرد؛ چون زنی که به جرمِ پوشش، از تحصیل بازمانده بود. قدمهایش سست بود؛ چون فرزندِ زنی که پیکرش را تکهتکه کردند و قاتلانش بر مزارش خندیدند.
ناامید و رو به افول بود؛ چون خرسِ قطبیای که آفتاب، به یاریِ ظلمِ آدمی، یخهای خانهاش را بخار کرده است. موهایش پریشان بود؛ چون زنانی که در خلوتِ خانه، گیسوانشان را به خشم در هوا میچرخاندند؛ خشمگین از شلاقهایی که بیرون از خانه، به جرمِ رهایی، بر رانهایشان فرود آمده بود.
شانههایش خمیده بود؛ چون پدری که دستخالی به خانه بازگشته است و کودکش بر سر سفره، بهانتظار تکّه نانی زانو زده. کلماتش پسوپیش میشدند؛ چون شاعری که مغولان، کتابهایش را در آتش افکنده باشند. استخوانهایش تیر میکشید؛ چون ایرانیانی که زیرِ گامهای ظلم خرد شدهاند.
پاهایش درد میکرد؛ چون زنی که از دادگاهی به دادگاه دیگر میدوید تا مگر سهمی از حقِ مادری و حقی بر سرنوشتِ کودکانش بیابد.
او بارِ تمامِ ستمهای بیکیفرِ جهان و اشکهای بیپناهِ آدمیان را در خویش گنجانده بود؛ چنانکه گویی جهان، پیش از آنکه ویرانه شود، از استخوانهای او گذشته بود.