eitaa logo
آهوها باز می‌گَردند.
524 دنبال‌کننده
35 عکس
22 ویدیو
0 فایل
🦌`🪽 کلاغ به خانه نرسیده مرد، بال پرستوها شکست، خورشید زمین فُتاد، درخت‌ها کج شدند، پای اسب‌ها شکست‌و چَشم آهوها کور شد. همه رفته‌اند. ما مانده‌ایم. ما، مانده‌ایم. چون من من یقین دارم به آبی آسمان و بازگشت آهو_آهوها. آهوها باز می‌گردند. می‌دانم، می‌دانم.
مشاهده در ایتا
دانلود
آهوها باز می‌گَردند.
ادراکِ رنج و امتناعِ تسکین.
فروغِ محتضر و ظلامِ مستقر. امیدِ مستدام و اجابتِ ممتنع. سپیده‌ی مستور و شبِ مستولی. اصرارِ جوانه و انجمادِ زمین. وفورِ تمنّا و ندرتِ وصال. انتظارِ دراز و نصیبِ ناپایدار. یقینِ انتظار و تردیدِ اجابت‌. امیدِ اندک و محنتِ بسیار. آرزویِ دیر و دریغِ زود. وفورِ فقدان و قحطیِ حضور. انکارِ عیان و اقرارِ نهان. حضورِ غایب و غیبتِ حاضر. نصیبِ کم و مصیبتِ بسیار. ازدحامِ خاطره و خلوتِ واقعیت. کثرتِ دیدار و ندرتِ رؤیت. اقبالِ خفته و ادبارِ بیدار. تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا، تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا، تشییعِ آرزو و تولدِ تمنّا...
آهوها باز می‌گَردند.
من مُردم و دنبالِ دمِ عیسی گشتم؛ گشتم‌و گُم شدم، به صلیب کشیده شدم‌و چون زلیخا شدم. چون زلیخا شدم و
ای پروردگارِ لطافت و مهربانی‌های بی‌حد، ای ترسِ ناممکن‌ها و آشنایِ گریه‌های بی‌صدا؛ گفتم از نورِ نارسیده و زانوهای شکسته، از پرستوهایی که صدایشان در گلو خفه شد و گرگ‌هایی که نیمه‌شب، زوزه را زیر ماه روشن سر دادند و پوزخند زدند بر بال‌های خونیِ پرستوها. گفتم از درهای ده‌قفله‌ای که با انگشتان خونین به آن‌ها چنگ زدم، از آستانه‌هایی که پیشانی‌ام را به خاکشان ساییدم و از دست‌هایی که هرچه به آسمان بلندشان کردم، به‌جز خستگی به زمین بازنگشتند. گفتم پروردگارا، از نوری که وعده‌اش را داده بودی، چه مانده است؟ از تو که نامت را در تاریک‌ترین ساعت‌ها زمزمه کردم، چرا جز سکوت نشنیدم؟ آیا تو از من روی گردانده‌ای، یا من آن‌قدر در اندوهِ خویش فرو رفته‌ام که دیگر راهِ رسیدنِ روشنایی را نمی‌بینم؟ گفتم و گونه‌هایم سرخ‌گون شدند، اشک بر گونه‌هایم دوید؛ سر به زیر افکندم و صدباره میانِ یقین و تردید، سپید و سرخ شدم. تردید به یقینِ حضورِ نور؟ با خود گفتم ننگ بر من، اگر پس از این‌همه سال، هنوز در رحمت و لطافت دستانت شک کنم؛ و ننگ بر این دل که در نخستین زمستان، گمانِ پایانِ بهار برد. و آن‌گاه، در سکوتی که نه پاسخ بود و نه انکار، نجوا شنیدم که نور، برای گذشتن، از درهای گشوده اجازه نمی‌گیرد؛ از شکافِ دیوار می‌گذرد، بر آستانه‌ی خانه‌های متروک می‌نشیند، به انباری‌های انتهای خانه راه می‌یابد و حتی در نمورترین غارها، بر بالِ خفاشی می‌تابد. قسم به آن‌که تو روشنایی را تنها برای پنجره‌های رو به آفتاب نیافریده‌ای، نور به پنجره‌های نمور و تنهای آن‌سوی ساختمان‌ها نیز می‌تابد. مگر نه آن‌که رحمتت، پیش از آن‌که ما راهِ بازگشت را بیابیم، از راه‌های ناپیدا به سوی ما رواست؟ و من، آن‌قدر به درهای بسته چشم دوخته بودم که شکافِ باریکِ دیوار را ندیدم و نقاشی نور بر زخمانم را؛ آن‌قدر از نرسیدنِ معجزه شکایت آوردم به دامان سبزت که آمدنِ آرامِ رحمتت را به دیده‌های تیره‌ی خود، ندیدم. تو خاموش نبودی، پروردگار؛ تو هیچ‌گاه خاموش نبودی، نه بر ظلم‌هایی که بر کودکان شد، نه بر گونه‌هایی که به خاک سایید و نه بر خونی که رنگی بر این بومِ دنیای تیره‌روی شد. من از فرطِ فریاد غم، صدای قدم‌های روشنایی را نمی‌شنیدم. شیطان، که در حاشیه‌ی تاریکی خانه‌ام نشسته بود و دست زیر چانه زده، زانوهای زخمی‌ام را با چشمانش هزارپاره می‌کرد، خندید و گفت من تنها چاهِ تاریک و غارِ نمور را به تو نشان دادم؛ این خودت بودی که تمام راه‌های بازگشت را بستی. خداوندا، اگر روزی دوباره در تاریکی گم شدم، چشمم را به نوری بدوز که از کوچک‌ترین شکاف می‌گذرد؛ اگر از فرطِ خستگی درها را به روی خود بستم، یادم بیاور که هنوز آسمان بر فرازِ من گشوده است. مرا چنان مگذار که از زخم‌هایم خانه‌ای بسازم و چنان رها مکن که فراموش کنم راهی برای بازگشت هست. تو از یادم مبر که دیده‌های آلوده به سیاهیِ، پایانِ مهربانیِ تو نیست؛ همان‌گونه که شب، هرقدر بر زمین بماند، نتواند آفتاب را از طلوع بازدارد. آمین.
آقای چاووشی.4_5909196390168273669.mp3
زمان: حجم: 13.7M
که با اون قشونِ چشمات، منو تار و مار کردی.
هدایت شده از شب‌های‌حوّا.
بچه‌ها بابت رهایی از یه‌سری مشکلاتی برای من دعا می‌کنید لطفاً؟ ممنون‌تون می‌مونم🤍
گریه‌های پر تمنّا و چَشمانِ تار.