eitaa logo
The Enduring Word
405 دنبال‌کننده
444 عکس
968 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت30 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 اصلا متوجه گذر زمان نبودم انقدر حرف زده بودم ، خیلی اح
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ‌ زنگ زدم و وارد حیاط شدم با ترس دستامو فشار میدادم حتما الان رسیده بود ، سعی کردم آروم باشم . دروبازکردم که با قیافه وحشتناکی روبه رو شدم چشماش قرمز بود. و دستاشو مشت کرده بود ، ناخوداگاه بغض بدی توی گلوم نشست. آرشاویر  : همه بیرون مریم بانو : ارباب... آرشاویر : گفتم همه بیرون حرف زدنش آروم بود انگار آرامش قبل از طوفان بود ، دهنم قفل شده بود اصلا نمیتونستم حرف بزنم . آرشاویر : بهت گفته بودن بدون اجازه من حق نداری' از این خونه پاتو بیرون بزاری ، نگفته بودم. با دادی که زد ترس همه وجودمو گرفت ، سرمو گرفتم بالا آرره گفته بودید ولی... آرشاویر : پس تو خیلی غلط کردی بدون اینکه اجازه بگیری سرخود رفتی بیرون ، هنوز منو نشناختی. میترسیدم ، هیچ کس نبود. اومد نزدیک تر با ترس رفتم عقب دستام میلرزید ، بیش از حد عصبی بود. آرشاویر : هرکاری یه تاوانی داره دیگه؟! دستامو محکم فشار دادم خواستم حرف بزنم بگم‌کجا رفتم با کاری که کرد جیغ خفه ای زدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 آرشاویر: اینو زدم تا سری بعد یادت بمونه بدون اجازه حق نداری جایی بری ، از فردا ساعت 6 بیدارمیشی. حق اینکه بخوای از عمارت دربیای و حتی بخوای حیاط بری رو نداری حالام گمشو از جلو چشمم‌ قورتم ذوق ذوق میکرد ، هیچ وقت این سیلی که خوردم یادم نمیره ، میدونم چیکارش کنم ، پوزخندی روی لبم نشست سرمو آوردم بالا بچرخ تا بچرخیم ارباااب اربابو با حرص گفتم زیادی دور برداشته بود بعدم بدون توجه بهش به سمت اتاقم رفتم. با همون لباسا روی تخت دراز‌کشیدم و چشمامو بستم‌. *مینو* کارارو انجام دادی؟ بله خانم همرو انجام دادم. خوبه ، مرخصی. لبخندی روی لبم‌ نشست من هرچیزی رو که میخواستم به دست میاوردم حتی اگر اون یه نفر بخواد آرشاویر باشه. بایادآوری اون دختره عصبی دستامو مشت کردم. حس خوبی نسبت بهش نداشتم اون چشمای سبزش اولین چیزی بود که آدمو جذب خودش میکرد زیبایی خاصی داشت. بایادآوری اتفاقایی که قرار بود بیفته ، لبخندی از ته دل زدم حس خوبی داشتم ، نقشه هام یکی یکی داشت انجام میشد. چشمامو بستم سعی کردم آروم بخوابم. *آرشاویر* صدای زنگ گوشیمو قطع کردم میخواستم فقط بخوابم ، دیشب خوب نخوابیده بودم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 یه دفعه با اتفاقی که افتاد وحشت زده روی تخت نشستم ، چیشده؟ سیل اومده؟ اگر سیل اومده پس چرا فقط من خیسم. باصدای خنده تازه به خودم اومدم و متوجه اطرافم شدم. سارگل : سیل نبرتت جناب ارباب. با خشم بهش نگاه کردم که دیدم داره بلند میخنده! *سارگل* صبح ساعت 6 بیدارشدم. دلم میخواست یکم حرصش بدم ، پارچو پرآب کردم که دیدم ساعت 7 ، وارد اتاقش شدم صداش کردم بلند شد خیلی ریلکس کل پارچو روش خالی کردم. با دیدنش قیافش و حرفایی که زد نتونستم‌ جلوی خودمو بگیرم ، با صدای بلند خندیدم. حسابی عصبیش کردم. خواستم بیام بیرون ، برگشتم سمتش زیاد نرص نخور لاغرمیشی میمونید رو دستمون ، شما هنوز منو نشناختی. پس سعی کنید اصلا با من درنیفتی ارباب ، این تازه تلافی یکمی از کاراتون بود. آرشاویر : زیادی حرف میزنی! از وقتی با شما آشنا شدم اینجوری شدم. آرشاویر : زبونت زیادی درازه برو بیرون. همین که هست درضمن صبحانه آمادست. بعدم خندیدم و از اتاق بیرون اومدم حستبی دلم خنک شد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* دختره خیره آب میریزه ، واقعا بچست. لباسامو مرتب کردم و رفتم پایین ، صبحانمو خوردم ، همه رو صدا کردم خوب گوش کنید ببینید چی میگم تا شب فرصت دارید وسایلتونو جمع کنید باید برگردیم روستا. مریم بانو : چرا ارباب چیزی شده؟ همین که گفتم دیگه چیزی نشنوم. رفتم تو اتاقم کارای شرکتو کردم باید برمیگشتیم روستا ولی این وسط انگار یه چیزی درست نبود. *سارگل* گیج شده بودم چرا باید میرفتیم روستا. مریم بانو : مادر دیشب که برات اتفاقیی نیفتاد ارباب چیکارکرد؟ لبخند تلخی زدم ، و اتفاقات دیشبو براش تعریف کردم. مریم بانو : الهی بمیرم چرا اینجوری کرده آخه؟ خدانکنه مریم بانو گذشته ، راستی روستا کجاست چرا باید بریم؟ مریم بانو : نمیدونم والا چرا باید بریم روستا ، حدودا 5یا6 ساعت با اینجا فاصله داره ، حتنا اتفاقی افتاده که باید بریم ، فقط حواست باشه خان آدم سخت گیریه. خان پدر همین.... مریم بانو : آره پدر اربابه ، برو وسایلتو جمع کن. آروم چشمی گفتم ، حس خوبی نداشتم انگار قرار بود اتفاقی بیفته رفتم اتاق وسایلایی رو که داشتم جمع کردم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 شب شده بود و دیگه هممون تقریبا وسایلامونو جمع کرده بودیم لباسامو پوشیدم و از اتاق خارج شدم ‌. بعد از چند دقیقه پایین اومد ، نگاهی به تیپش کردم ، وی شرت جذب سفید با شلوار اسپرت مشکی پوشیده بود ، جذاب شده بود . شاید دل هردختری براش می رفت پوزخندی زدم و از نگاه کردن بهش دست برداشتم. آرشاویر : راننده جلوی در منتظره سریع تر برید خواستم برم که مچ دستمو بین دستاش گرفت ‌ آرشاویر : تو صبرکن برو تو ماشین خودم بشین ، خوشم‌ نمیاد تو راه تنها باشم. پوزخندی زدم و دستمو کشیدم ، منم خوشم نمیاد با جنابالی بیام. آرشاویر : تا 5 دقیقه دیگه تو ماشینی وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی اینو گفت و بدون توجه به قیافه بهت زده من رفت. *آرشاویر* تو ماشین نشستم که بعد از چند دقیقه خودش سوار شد. نمیدونم چرا دوست داشتم باهاش کل کل کنم ، زیرلب باخودش غر میزد ، لبخند ریزی زدم. سارگل : نمیخوای راه بیفتی؟ نه سارگل : پسره هرکول فقط بلدی زور بگی. همین که هست سارگل : رو مخی دیگه رو مخ شما خوب ، دختره لجباز https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01