#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت37
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
آرشاویر : هی دختر پاشو رسیدیم.
باغر زدناش بیدارشدم ، بااخم زل زدم بهش چیه چخبره انقد داد میزنی؟
آرشاویر : چقدرتو پرویی ، پاشو رسیدیم.
بدون اینکه بهش نگاهی بکنم گفتم به خودت رفتم جای تعجب نداره!
بعدم به سمت عمارتش رفتم.
بدون اینکه به اطرافمنگاه کنم داخل خونه شدم.
مریم بانو : سارگل جان طبقه بالا اتاق کناری برای توئه الانم برو بخواب.
لبخندی زدم و تشکرکردم.
وارد اتاق شدم چیزی نداشت جز پتو و بالشت و یه کمد که لباسامو بزارم ، پوزخندی روی لبم نشست.
بیشتر از اینم نباید انتظار داشته باشم ، دشکمو پهن کردم و با همون لباسا دراز کشیدم.
*آرشاویر*
بانور مستقیم خورشید که اتاقو پرکرده بود بیدارشدم.
روی تخت نشستمو کلافه سرمو بین دستام تکون دادم ،
دوباره برگشتم به همین روستا مطمئن بودم قراره یه اتفاقایی بیفته ، با صدای در اتاق به خودم اومدم.
بله.
سارگل : صبحانتون.
بزارش روی میز . گذاشت و ار اتاق خارج شد باید به دیدن بابا میرفتم چند لقمه خوردم و بعد از پوشیدن کت و شلوار رسمیم از اتاق خارج شدم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت38
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
سوار ماشین شدم که راننده شخصیم به سمت عمارت بابا رفت.
رسیدیم از ماشین پیاده شدم، که همه به احترام سرخم کردن ، سلام کردن که سری تکون دادم وارد عمارت شدم برگشتم سمت خدمه ، پدرم کجاهست؟
تو اتاقشونن ارباب!
چیزی نگفتم و در زدم وارد شدم ، سلام
بابا : چه عجب بالاخره اومدی؟
پوزخندی روی لبم نشست ولی سعی کردم خودمو کنترل کنم ، عجیب نیست کاری دارین درخدمتم؟
بابا : دختری که باید باهاش ازدواج کنی و تعیین کردم رو حرفم حرف نمیاری ، بدون چون و چرا قبول میکنی.
یه دفعه عصبی شدم ، یعنی چی این کاراتون مکه من نمیتونم واسه زندگی خودم تصمیم بگیرم که شما جای من تعیین میکنید.
بابا : صداتو بیار پایین همین که گفتم کاری نکن از ارث محرومت کنم .
عصبی دستامو مشت کردم که با حرف بعدیش شکه شدم.
*سارگل*
خونرو تمیز کردیم ، شروع کردم به درست کردن ناهار که باز اومد نخواد غر بزنه ساعت 2 بود دیگه کم کم میرسید ، ناهارشو آماده کردم و میزو چیدم
ظرف های اضافی رو شستم کارم تموم شد برگشتم که از ترس هینی کشیدم ، یه چیزی بگید لااقل.
همینجوری پشت آدم وایمیستید.
تعجب کردم هیچی نگفت چشماش قرمز بود نگاهمو دوختم به چشماش ،
انگار هم ناراحت بود و یه خستگی داشت
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت39
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
انگار نمیتونستیمنگاهمونو از هم بگیریم ، چشماش یه جاذبه ای داشت نمیتونستم نگاهمو ازش بگیرم ،
یه دفعه باصداش به خودم اومدم
آرشاویر : یه لیوان آب میدی؟
آب یخ براش ریختم و طرفش گرفتم معلوم بود حال خوبی نداره.
آرشاویر : چیزی میل نداری جمع کن فعلا
چیزینگفتم و غذارو جمع کردم.
*آرشاویر*
اونی که بابا انتخاب کرده بود باورم نمیشد مینو باشه ،
دختری که هیچ جوره با سلیقه من جور در نمیومد.
وارد اتاقم شد کتمو دراوردم و پرت کردم گوشه اتاق.
همونجوری روی تخت درازکشیدم ، بیش از انداره کلافه بودم چرا اینجوری شد.
چاره ای نداشتم جز اینکه تن به این ازدواج بدم باید اون فکری که تو سرم بودو عملیش میکردم.
با همین فکرا چشمام گرم شد .
*سارگل*
باصدای زنگ در به سمت در رفتم و بازکردم با تعجب به پسری که رو به روم بود .
چشم دوختم چشمای آبیش اولین چیزی بود که آدمو جذب میکرد یه دفعه به خودم اومد ، بله بفرمایید.
سام : با آرشاویر کار داشتم میتونم بیام داخل؟
بله بفرمایید.
سام : و شما؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت40
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
به شما ربطی داره؟
سام : دخترجون سوال پرسیدم ، نکنه تو؟
بله خدمه جدیدم حالا اگر فضولیتون تموم شد برم به کارم برسم.
سام : برو ولی یه فنجون قهوه بیار.
باحرص دستمو مشت کردم.
وارد آشپزخونه شدم لبخند خبیثی روی لبم نشست قهوشو آماده کردم بعد صبر کردم قشنگ سرد بشه.
به جای شکر داخل قهوش نمک ریختم.
لبخندی زدم و بیرون اومدم
سام : مهربون شدی درکل ممنون.
لبخند مرموزی زدم ، قهوش سرد شده بود یه نفس خود ، رنگش عوض شد قرمز شده بود.
سام : دختره نفهم این چی بود ریختی؟
تاتو باشی زیادی فضولی نکنی ، اینو گفتم افتاد دنبالم مثل بچه های کوچیک دنبال هم میکردیم.
سام : دستم بهت برسه کشتمت دختره خیره سر.
باغرور سرمو آوردم بالا ، کوتا دستت بهم برسه.
سام : بالاخره که میگیرمت!
به همین خیال باش
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
@Ketabatun هرگز هرگز جلد اول.pdf
حجم:
1.4M
📚کتاب:#هرگز_هرگز
🤍جلد:اول
👤نویسنده:کالین هوور
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
چارلی واینوود و سیلاس نش، از زمانی که یاد گرفتند راه بروند، بهترین دوست هم بودند.
از سن چهاردهسالگی عاشق هم شدند.
امااز امروز صبح... کاملاً با یکدیگر غریبه هستند.
اولین خاطراتشان، اولین دعوایشان و اولین لحظهای که عاشق یکدیگر شدند... همهچیز را فراموش کردهاند.
چارلیز و سیلاس باید باهم پرده از اتفاقی که برایشان افتاده است بردارند و دلیلش را بفهمند؛ اما هرچه بیشتر پیش میروند و بیشتر در مورد خوشان میفهمند...
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
@Ketabatun هرگز هرگز جلد دوم.pdf
حجم:
1.1M
📚کتاب:#هرگز_هرگز
🤍جلد:دوم
👤نویسنده: کالین هوور
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
جلد اول - مترجم: مهرزاد جعفری
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
@Ketabatun هرگز هرگز جلد سوم.pdf
حجم:
1.2M
📚کتاب:#هرگز_هرگز
🤍جلد:سوم
👤نویسنده:کالین هوور
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
با یکدیگر، سیلاس نش و شارلیز وینوود باید به گذشته عمیق تر نگاه کنند تا دریابند که چه کسانی بودند و چه کسانی می خواهند باشند. با گذشت زمان، زن و شوهر با یکدیگر در حال مسابقه دادن بودن. تا قبل از اینکه همه چیزو از دست بدهند، جوابای خودشونو پیدا کنن.
آیا اونها می تونن آنچه را که قبلاً داشتند پس بگیرن؟ و آیا آن کسی که زمانی بوده است بازمی گردد؟
جلد اول - مترجم: مهرزاد جعفری
جلد دوم- مترجم: روژین.م و آراسته
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یادی کنیم از پاشایی
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01