eitaa logo
The Enduring Word
404 دنبال‌کننده
443 عکس
978 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
(@ocbooks) تسخیرشدگان.pdf
حجم: 14.6M
📚کتاب: 👤نویسنده:فئودور داستایوفسکی . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: موضوع اصلی و مهم تسخیر شدگان توطئه‌ای سیاسی در یکی از شهرهای ایالات و معرفی دلاوران با تعصبی زایدالوصف همچون موجوداتی پست و بی خیال است که از همه خصایص بشری بی‌بهره‌اند. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
عشق_پیچیده_جلد۱مجموعه_پیچیده@ocbooks_.pdf
حجم: 6.2M
📚کتاب: 🤍جلد:اول از 👤نویسنده:آنا هوانگ . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: قلبی از جنس یخ داره اما به خاطر اون دختر، دنیا رو به آتش می کشه. "اَلِکس وُلکُف" شیطانی با چهره ای فرشته گونه‌ست که نمیتونه از گذشته ی نفرین شدش فرار بکنه. به خاطر اتفاق تلخی که در نوجوانیش رُخ داده، هدف بی رحمانش برای انتقام زندگیش رو تحت تاثیر قرار داده و جایی برای احساساتی شدن نگذاشته. اما وقتی الکس مجبور میشه مراقب خواهرِ بهترین دوستش بشه، به مرور آتشی در قلبش حس می کنه که میتونه دنیاش رو بسوزونه و تغییر بده. "اِیوا چِن" دختری مستقل و آزاده که گرفتار کابوس های از دوران کودکیشه. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* باصدای جیغ و داد از پایین روی تخت نشستم ، درو باز کردم رفتم پایین با تعجب داشتم به صحنه رو به روم نگاه میکردم . سام : دِ بهت میگم وایسا ، حالا تو قهوه من نمک میریزی؟ سارگل : خوب کردم تا تو باشی فضولی نکنی‌ سام : چقدر تو پروئی آخه دختر خواستم حرفی بزنم که با اتفاقی که افتاد نتونستم جلوی خودمو بگیرم. سارگل : آخخخخ خیس شدم! بهت گفتم با من در نیفت. اینجا چخبره؟! سام : از این دختره بپرس سارگل چخبره اینجا؟ تعجب کردم اولین بار بود صدای میکردم. سارگل : هیچی زیادی فضولی کرد سوال پرسید سام : بگیرمت خونت پای خودته! بسه تمومش کنید ، سام توام بیا تو اتاقم. رفتم تو اتاقم لبخند میزنم ، کارشون بچگانه بود جفتشون شبیه هم بودن. سام : دختره بیشعور ببین چیکارکرد ، پاشو یکی از لباساتو بیار. خفه ، همین دختر از پس تو برمیاد. سام : آرشاویر ببند تا دندوتاتو خورد نکردم. خب حالا ، چیشده اومدی اینجا؟ 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞   ‹.🧕🇮🇷.› https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 سام : مثلا اومدم دیدن جنابالی تو که کلا بی معرفتی. درگیرم نشد بهت زنگ بزنم. سام : چیشده؟ اتفاقاتی که افتاده بودو براش تعریف کردم. سام : چی میگی مگه میشه آخه؟ یعنی باید با مینو ازدواج کنی. کلافه سرمو تکون دادم. سام : حالا میخوای چیکارکنی؟ فکری که از دیشب تو سرم بودو بهش گفتم سام : آرشاویر به عواقبش فکرکردی. به همه چی فکرکردم که این تصمیمو گرفتم. *سارگل* مهتاب : چه دلی داری تو! انقدر حال داد مهتاب ، طرف خیلی رو مخم بود مهتاب : برعکس سنت خیلی شیطونی! راستی سارگل تو الان باید درست بخونی. لبخند تلخی زدم وقتی مامانم فوت کرد ، درسمو تاآخر راهنمایی ادامه دادم ، الان تقریبا 4 ساله ول کردم. مهتاب : چرا خب ، تو الان باید کنکور بدی! مدرسه خرج داشت منم تنها بودم نمی تونستم ، اون موقعم که میرفتم، میخواستم حرفمو بزنم که با صدای مریم بانو که صدام میکرد ، از آشپزخونه خارج شدم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 مریم بانو : بیا اینجا عزیزم. جانم ، چیزی شده؟ مریم بانو : بشین عزیزم میخوام باهات حرف بزنم. نشستم کنار مریم بانو ، تعجب کردم حس میکردم اتفاقی افتاده. مریم بانو : سارگل خانواده مادریت کجان‌؟ وقتی مادرتو از دست دادی چرا نرفتی پیششون. راستش مادر چیززیادی بهم نگفت چون اون موقع منم کوچیک بودم. سنم کم بود ولی گفت بخاطر یه سری از اتفاقاتی که با خانوادش داشت وقتی ازدواج کرد انگار خانواده مادریم اونو طرد کردن. مریم بانو : عزیزم.... راستی از مادرت عکس داری ، فکرمیکنم خیلی باید شبیهشون باشی. بله خیلی شبیه مادرم هستم اللن عکسشو میارم ، رفتم تو اتاقم تنها عکسی که از مادرم داشتم به مریم بانو نشون دادم . تا عکسو نشون دادم حال مریم بانو بدشد ، نگران شدم مریم بانو خوبید؟ چیشد یه دفعه‌! مهتاب یه لیوان آب قند بیار. مهتاب : چیشده مریم بانو خوبید! نمیدونم چرا انقد حالشون بد شد . مریم بانو : خوبم فقط تنهام بذارید. خواستم چیزی بگم که بعد پشیمون شدم. کلافه بودم اون سوال اصلا برای چی بود ، سعی کردم به چیزی فکرنکنم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مریم بانو* باورم نمیشد . انقدر شباهت داشت دقیقا خودش بود. چجوری باید بعد این همه سال بهش میگفتم. نباید خان چیزی میفهمید. اگر خان میفهمید برای هممون بد میشد باید سارگلو هرجور شده از اینجا دور میکردم . *آرشاویر* سام : فعلا میرم دیگه ! هرچی شد خبرم کن. برو داداش دمت گرم. باصدای دراتاقم به خودم اومدم....بله. سارگل : ارباب پدرتون گفتن برای فرداشب آماده باشید. عصبی دستمو مشت کردم برو بیرون ، اعصابم خورد بود. ولی چاره ای جز این نداشتم باید طبق اون نقشه ای که داشتم پیش میرفتم. *مینو* همه داشت همونجوری که من میخواستم پیش میرفت ، لبخندی روی لبم‌ نشست ، خانم خان تشریف آوردن. خان : برای فردا آماده باش ، دختر قرارمون یادت نره. چشم خان نگران نباشید. خان : خوبه 💞https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* 2 روز عین برق و باد گذشت. خواستگاری مزخرف تموم شد این وسط فقط مینو خوشحال بود ، به وقتش میدونستم باهاش چیکارکنم ، مطمئنم فقط بخاطر منافع خودش تن به این ازدواج داد. شهرام : آقا مینو خانم براتون لباس سفارش دادن الان رسید . عصبی دستمو مشت کردم غلط کرده بندازش بیرون. *سارگل* مهتاب : چرا انقد همه چی یهویی شد؟! نمیدونم ، اصلا معلوم نیست داره چه اتفاقی میفته! مریم بانو : چیکارمیکنید دخترا؟ بجنبید کلی کار داریم. مریم بانو چیشد یه دفعه ای ، کی اصلا قبول کرده زن این اخمو بشه‌ مریم بانو : نمیدونم مادر همون دختره که اون روز اومده بود عمارت همونه. مهتاب : همون جیغ جیغوئه. ایول اینو خوب اومدی . کی اینو تحمل میکنه. مهتاب : ولی دقیقا اصلا برای چی ازدواج میکنه با همچین دختری؟ آرشاویر : ببخشید اونوقت شما کس بهتریو سراغ دارید. باصداش مهتاب هییین از ترس کشید مهتاب : ببخشید ارباب منظوری نداشتم. آرشاویر : عمارت تا شب تمیز میخوام https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01