eitaa logo
The Enduring Word
411 دنبال‌کننده
446 عکس
997 ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* کلافه طول و عرض اتاقو مترکردم ، قرار بود 3 روزه دیگه مراسممون باشه. چاره ای نداشتم برای کاری که میخواستم بکنم باید طبق نقشه پیش میرفتم وگرنه همه چی خراب میشد ، باصدای دراتاقم‌ از فکر خارج شدم ، بله سارگل : ارباب غذاتون پایین حاضره ، با اجازتون. کجا؟ سارگل : باید بریم خونه خان برای کمک. برو درم ببند. اصلا حس خوبی نداشتم ، فکرمیکردم قراره اتفاق یا خبر بدی برسه ، شایدم فقط تصورات ذهنی من بود. *سارگل* وارد عمارت خان شدیم خیلی بزرگتر از عمارت پسرش بود ، چقدر وضعشون خوب بود ، دلشوره عجیبی داشتم نمیدونم دلیلش چی بود. مهتاب : سارگل خوبی؟ نمیدونم مهتاب ! استرس دارم مهتاب : شاید چون اومدیم خونه خان بخاطره اونه. راست میگی شاید مهتاب : الکی بد به دلت راه نده. لبخندی زدم و چیزی نگفتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* 3روز انقدر زود گذشت که اصلا متوجه گذرزمان نشده بودم ، نقشه همونجوری که میخواستم داشت پیش میرفت بهتر از این نمیشد. نگاهی به خودم تو آیینه انداختم ، کت و شلوار مشکی با پیراهن سفید جذب مشکی ، پوزخندی روی لبم نشست بیشتر شبیه مراسم‌ختم بود تا عروسی. بافکر اینکه باید برم دنبال مینو عصبی دستامو مشت کردم حالا خوب بود مسخره بازیای دیگه نبود. شهرام : آقا ماشین حاضره سرمو تکون دادم ، خوبه میتونی بری شهرام : بااجازتون. ازاتاقم خارج شدم ، من آرشاویر بود کسی که به همه زور میگفت ولی کسی دیگه ای حق این کارو نداشت ، همه چی اونجوری که من میخواستم باید پیش میرفت این ازدواج دووم نمیاره. سوار ماشین شدم و به طرف خونه مینو رفتم . راه زیادی نبود توی روستا رسم‌نبود کسی آرایشگاه بخواد بره . رسیدم جلوی در منتظر ایستاده بود. پوزخندی روی لبم‌نشست ، شاید هرکس دیگه ای بود میگفت خیلی خوشگل شده ولی الان از نظر من اصلا اینجوری نبود بدون اینکه ،بخوام از ماشین پیاده بشم خودش بعداز چند دقیقه سوارشد. مینو : سلام عزیزم. علیک مینو : ناراحت نباش ، زندگی خوبیو شروع میکنیم. o https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 عصبی غریدم تو صورتش الان صداتو ببند نمیخوام صداتو بشنوم . خوب تو گوشت فروکن این ازدواج سرمیگیره ولی بعد از اون وارد جهنم‌میشی زندیگو برات جهنم میکنم‌ مینو : صداتو واسه من بالا نبر هیج غلطی نمیتونی بکنی. خطرناک تر از اون چیزی هستم که فکرشو بکنی پس به نفعته زیاد با من درنیفتی خانم کوچولو. *مینو* عصبی دستامو مشت کردم. نمیدونم چرا حس بدی گرفتم واقعا ازش میترسیدم میدونستم وقتی عصبی میشه هیچی جلودارش نیست میترسیدم که یه روزی بخواد ازم انتقام بگیره.باید حواسمو جمع میکردم هرچیزی ممکن بود ، غرورش زبون زد کل فامیل بود ولی الان انگاری خوردش کرده بودم کلافه سرمو تکون دادم. *سارگل* مهتاب : دیگه الان باید برسن ، بدم میاد دختره افاده ای. ریز ریز خندیدم مهتاب : کوفت نخند ، غیراینه؟ حرص میخوری بامزه میشی ، کی تحملش میکنه دختره انگار از دماغ فیل افتاده . مریم بانو : کمتر حرف بزنید دخترا همه چی آمادس؟ آره مریم بانو نگران نباشید مریم بانو : نمیدونم چرا دلشوره عجیبی دارم‌ برید یکم بشینید شاید یکم از خستگی باشه انشاءالله اتفاق بدی نمیفته. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 خودم به مریم بانو میگفتم چیزی نیست ولی استرس بدی داشتم سعی کردم خودمو با کارا مشغول کنم تا به چیزی فکرنکنم. مهتاب : رسیدن! پوزخندی روی لبم نشست کی اینارو میتونست تحمل کنه ، چشمامو ناراحت روی هم گذاشتم اینم زندگی منم این بود چاره ای نداشت باید صبوری میکردم . با مهتاب از در خارج شدیم میتونم بگم واقعا مینو خوشگل شده بود من واقعا در برابرش هیچی نبودم. مهتاب : چقدرم‌ خوشگل شده دختره افریته. مهتاب بسه الان یکی میشنوه شرمیشه. مریم بانو : راس میگه یکی میشنوه بد میشه اونوقت! *آرشاویر* شروع کردن به خوندن خطبه عقد اصلا حوصله این مراسم مسخره رو نداشتم فقط دلم میخواست زودتر تموم بشه. سرموآوردم بالا نگاهمو دوختم به سارگل که گوشه عمارت نشسته بود ، چشماش نگرانی خاصی داشت ، مینو با این همه آرایش بازم قیافش برام قابل تحمل نبود ولی این دختره با همین سادگیش انگار جذابیت خاصی داشت ، نگاه خیلی از پسرای مجلش روش بود پوزخندی روی لبم‌نشست چرا اصلا باید از قیافه این دختر تعریف میکردم. با دست زدن مهمون ها به خودم اومدم عصبی دستامو مشت کردم متنفربودم از کسی که رسما زنم شده بود . خان : مبارک باشه پسر https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ۱۰ تا پارت خدمتتون امیدوارم خوشتون بیاد✨❤️
The Enduring Word
📚کتاب: 🤍جلد: دوم از 👤نویسنده:آنا هوانگ . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: ریث نباید بریجت رو بخواد اما به هر حال اون دختر رو مال خودش میکنه. ریث لارسن، بادیگارد خونسرد، اخمو و مغرور بریجت، دو قانون داره؛ قانون اول: به هر قیمتی از پرنسس بریجت محافظت کنه. قانون دوم: از نظر عاطفی بهش وابسته نشه. بریجت وون اشبرگ. یک پرنسس یکدنده است که آتش درونش قوانین ریث رو به خاکستر تبدیل میکنه. ریث تنها چیزی که میخواد از آن خود کردن بریجت هست. چون بریجت متعلق به اونه. میوه ی ممنوعه است. عامل اصلی رویاهای تاریکشه.