سلامم 😉
حالتون چطوره ؟😊
آمدیم با یه کانال باحال و جذاب
که وایب های مختلفی هم داره🥰
اینجا ما پی دی اف کتاب های مختلفی رو میزاریم
و همینطور رمان های قشنگ و جذاب
و کلیپ از کنسرت خواننده های معروف
درخواستی هم داریم ها
پس بزن بریم به دنیایی پر از صدا، عشق و خیال 🎶📖💫
یه کانال خاص برای خاصترینا؛ اهل موسیقی و داستان 🌙🎵📚»
آهنگهای کنسرت تا رمانهای عاشقانه… همینجا کنار هم 🎧❤️»
جایی برای عاشقای موسیقی و رمان و کتاب ، دنیای حس و حال قشنگ 🎶📖»
برای ورود بزن روی@TheEnduringWord
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت51
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ممنون خان.
کلافه سرمو تکون دادم ، حرفی که زد یادم نمی رفت اینکه هیچوقت حق ندارم بابا صداش کنم فقط و فقط همون خان ،
همه چی انگار به هم ریخته بود مهم نبود باید خودم طبق اون نقشه ای که داشتم پیش میرفتم.
شهرام : آقا یه نفر اومده میگه کار مهمی باهاتون داره.
کجاست؟
شهرام : بیرون عمارت منتظرتونه.
حس خوبی نداشتم دلیلشو نمیدونستم . از عمارت خارج شدم به نگاهای مینو توجهی نکردم یه مرد سیاه پوشی منتظر بود ،
تا رسیدم جلوی در برگشت سمتم منتظر بهش چشم دوختم .
منتظرم!
مرد : اونی که این همه وقت دنبالش بودی کشته شد.
کی رو میگی قشنگ حرف بزن ببینم منظورت چیه!
مرد : بابای همون دختری که الان تو عمارتت کار میکنه، فقط فکرنمیکنم اگر بفهمه کی همچین کاری رو کرده اینجا بمونه.
یه لحظه احساس کردم خون به مغزمنمیرسه بابای اون دختره مرده ،
عصبی نگاهمو دوختم بهش ببین در حدی نیستی که بخوای منو تهدید کنی پس به نفعته بری تا بیشتر از این قاطی نکردم.
مرد : میرم ولی خیلی حواست باشه چیزینفهمه عواقب خوبی برات نداره.
اینو گفت و خیلی سریع سوار ماشین شد و رفت.
شهرام : آقا حالا میخواید چیکارکنید؟
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت52
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
نمیدونم الان فقط برو.. اگر حواستونو جمع کرده بودید این اتفاق نمیفتاد.
شهرام : آقا باورکنید...
گفتم گمشو...
عصبی دستامو مشت کردم پولامو بالا کشیده بود الان همه چی خراب میشد محکم دستامو کوبیدم به دیوار...
*سارگل*
از عمارت خارج شدم وارد حیاط شدم دیدم یکی محکم دستشو کوبید .
به دیوار بعد از چند دقیقه خون اومد نزدیک تر شدم دیدم اربابه می ترسیدم بهش نزدیک بشم ، ولی نمیدونم چیشد رفتم سمتش.
ارباب دستتون خون... تا خواستم ادامه حرفمو بزنم صدای فریادش کل تنمو لرزوند.
ارباب : صداتو ببر دختره احمق ، به تو هیچ ربطی نداره.
دستام شروع به لرزیدن کرد ، چشماش قرمز شده بود رگگردنش زده بود بیرون دستاشو مشت کرده بود ، دلم گواهی بدی میداد.
ارباب چیزی شده؟!
ارباب : آره تو احمق گند زدی تو زندگی من .
با حرفش ترس بدی وجودمو گرفت.
احساس میکردم اتفاق بدی افتاده ، با ترس چند قدمی عقب رفتم ، خیلی میترسیدم نمیدونستم چیکارکنم.
لااقل بگید چیکارکردم.
ارباب : بیچارت میکنم ، میخوای بدونی؟!
توروخدا آروم باشید ،
یه دفعه با دادی که زد چشمامو ازترس روی هم فشار دادم ولی با حرف بعدیش دنیا رو سرم خراب شد باورم نمیشد
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت53
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
بابات مرد میدونی یعنی چی؟پولای منو بالا کشید تو رو گرو آوردم الان مرده ، گند زدی تو زندگیم زندگیتو جهنم میکنم.
یه دفعه دیدم با شتاب روی زمین افتاد.
لبخندی روی لبم نشست چرا باید ناراحت باشه وقتی پدرش همچین کاری رو باهاش کرده ، نشستم روی زمین دستشو گرفتم خیلی سرد بود انگار بدنش یخ کرده بود .
سریع بلندشم کردم و به سمت اتاقی که تو عمارت بود بردمش.
شهرام : چیشده آقا؟
بدون اینکه کسی بفهمه سریه دکترو خبر کن و مریم بانورم بگو بیاد اینجا
شهرام : چشم آقا
*مینو*
کلافه روی صندلی نشسته بودم.
معلوم نیست یه دفعه کجا غیبش زد . پوزخندز روی لبمنشست انگار واقعا میخواست زندگیمو برام جهنم کنه.
از کاری که دست به انجامش زده میترسیدم و هیچ چاره ای جز ادامه دادنش نداشتم.
آرشاویر : زیادی تو فکری! به زندگی جدیدت خوش اومدی این بازی تازه شروع شده...
مواظب حرف زدنت باش
آرشاویر : هه ، اینو تو تعیین نمیکنی پس حواست به خودت باشه.
حرفشو زد و دوباره رفت میترسیدم واقعیتو بفهمه ،
اگر می فهمید حتما یه بلایی سرم میاورد اون موقع طلاقم میداد ولافه نفسمو بیرون دادم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت54
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
به سمت اتاق ته عمارت رفتم
انگار نباید خبرو اینجوری بهش میدادم . وارد اتاق شدم دیدم سرم بهش وصل کرده
حاش چطوره؟
دکتر : بهتره ارباب ولی استرس و نگرانی براش خوب نیست.
اگر بازهم بهش شک وارد بشه فکرنمیکنم اتفاق خوبی در انتظارش باشه.
مرخصید.
دکتر : بااجارتون ارباب.
روی صندلی که بود نشستم چرا باید از اینکه پدرش اینجوری شده تنگ بشه یا انقدر ناراحت بشه وقتی این همه بلا سرش آورده ،
بعد از حدود 1 ساعت دستاشو تکون داد و کم کم چشماشو باز کرد.
چشمش که به من افتاد بیشتر تو خودش مچاله شد انگار می ترسید شاید حقم داشت ،
روشو کرد اونور دلم میخواست اون سوالی که ذهنمو درگیر کرده ازش بپرسم.
سارگل : میدونم چی ذهنتونو درگیر کرده مادر همیشه میگفت مادر پدر دور ازجون حتی اگر کافرم باشن باید احترامشونو نگه داشت ، شاید پدرم باهام خوب نبود ولی همین که میدونستم هست دلمو قرص میکرد.
الان حس کسیو دارم که انگار واقعا دیگه بی کس شده ، حتی برای آخرین بار ندیدمش.
باحرفاش خیلی تو فکررفتم شخصیت عجیبی داشت برای غیرقابل درک بود .
شهرام : ارباب ، خان دنبال شما میگردن
برو خودم میام.
شهرام : بله چشم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01