این برنامه رو نصب کن بهت عضو کانال ایتا میده.
دانلود از کافه بازار
https://cafebazaar.ir/app/?id=ir.easylive.memberbegireitaa&ref=share
دانلود از مایکت
https://myket.ir/app/ir.easylive.memberbegireitaa
وقتی نصب کردی و وارد شدی، روی معرف بزن و این کد رو وارد کن تا بهت سکه رایگان بده
CU8-
هدایت شده از اشک پنهان 🙂
چنلمون
ادمین میخوام🙂🤍
1.ادمین فعالیت 2تا
روزی ۵تا یا بیشتر فیلم عکس بزاره🎀
2.ادمین تایم ۱نفر
هرشب تایم 00:00رو بزاره🎀
3.ادمین تم۲تا
روزی دوتا تم بزاره🎀
4.ادمین تقدیمی۲تا
در هفته دوبار تقدیمی بزاره🎀
5.ادمین چالش۲تا
یک روز درمیون چالش بزارن🎀
6.ادمین گیف ۱ نفر
روزی ۵تا یا بیشتر گیف هرچی میخواد بزازه🎀
آیدیم
@Nadi_139
چنلمون
@hhhaaameeeeem
نه مشکلی نیس
عضو هم شدم
فقط امروز رو به شما ها سپردم با فردا رو ها
لطفا نادیا و صبا فعالیت کنید . یسنا تو هم تونستی فعالیت کن در رابطه با محتوای کانال
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت81
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
مریم بانو : برو عزیزم ارباب و برای ناهار صداکن آماده ست.
چشمی گفتم و به سمت اتاق ارباب رفتم . در زدم ولی صدایی نشنیدم آروم لای درو بازکردم دیدم به پهلو خوابیده حتی توی خوابم صورتش اخم داشت .
این بچش چی میشه ، آروم نزدیکش شدم چتدبار صداش کردم ولی بلند نشد دوباره صداش کردم ،
نگران شدم تا خواستم برم یه دفعه مچ دستمو گرفت ، قیافمو از شدت درد جمع کردم ، بدون اینکه لای چشمامو بازکنه گفت
ارباب : نرو همینجا بمون.
تعجب کردم سرمو آوردم بالا ، میشه اول دستمو بازکنید ،
دستمو آزاد کرد ، مچ دستمو ماساژ دادم قرمز شده بود معلوم نیست چشه . بمونم چیکارکنم ارباب ناهارتون آمادست.
ارباب : نمیخورم ، فقط بمون حرف بزن.
با تعجب سرمو تکون دادم روی صندلی کنار تختش نشستم نمیدونستم باید چیکارکنم . نمیدونم از چی ناراحتید که حالتون اینجوریا ولی خوب به حرفایی که الان میزنم گوش کنید .
ببینید غرور چیز خوبیه ولی به وقتش به جاش به جاش به نظر یه جورایی این غرورتون داره اذیتتون میکنه ،
به نظر خودم خلقت انسان جوریه که با حرف زدن با خدا آروم میگیره ، شبا همیشه قبل از اینکه بخوابید باهاش حرف بزنید ،
مسئولیت های سنگین دارید اونی که اون بالاست بازم با همه بدیایی که ما آدما داریم دوسمون داره ،
مشکل شما فکرمیکنم یکیش کاریه که مادرتون کرده ولی بخاطر اون اتفاق قرار نیست که از همه زنا بدتون بیاد
ارباب : چرا حرفات؟...
ادامه حرفشو نزد سرمو انداختم پایین ، سکوت کردمو دیگه چیزی نگفتم.
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت82
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ارباب : غذامو اگر میشه بیار تو اتاقم
چشم ارباب . از اتاق بیرون اومده خیلی تعجب کرده بودم ، هنوزم هضم این رفتارش برام سخت بود .
چرا اینجوری شده بود؟ کلافه سرمو تکون دادم بعد از اینکه غذاشو داخل سینی چیدم به سمت طبقه بالا رفتم .
وارد اتاق شدم که دیدم روی تخت نشسته و چشماش به شدت قرمزه!
ارباب : بذارش روی میز
غذارو روی میز گذاشتم . مسکنی که همیشه همراهم بودو از جیبم دراوردم و روی میز گذاشتم سرمواوردم بالا ،
اگر سرتون دردمیکنه این قرص خوبه بهتر میشید
سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت
*آرشاویر*
از رفتار خودم تعجب کرده بودم.
چرا یه دفعه دستشو گرفتم و گفتم برام حرف بزنه ،
انگار تو صداش یه چیزی داشت که آرومم میکرد یه آرامش خاصی ، چیزی که خیلی وقته دنبالش بودم و این دختر داشت.
قرص رو از روی میز برداشتم
دستمو برو کردم لای موهام به حرفاش فکرمیکردم.
تک تک حرفاش درست بود و جالب اینکه منو قشنگ آروم کرده بود ،
لبخندی روی لبم نشست غذامو خوردم و سعی کردم به چیزی فکرنکنم
*مینو*
دختر بیشعور ، یک ساعت تو اتاق آرشاویر بود ، دلم نمیخواست بهش نزدیک بشه اخر یه بلایی سرش میارم .
تا حد خودشو بدونه ، آرشاویر بدجور داشت با کاراش اذیتم میکرد ولی همینجوری نمی موند...!
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت83
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
غذای شب و آماده کردم بردم تو اتاق ، تعجب کردم انگار واقعا یه چیزیش شده بود ، از اتاقش در نمیومد ،
خواستم به سمت اتاقم برم خیلی خسته بودم دلم میخواست فقط بخوابم ، با صدای مریم بانو به خودم اومدم لبخندی زدم و به سمتش برگشتم .
مریم بانو : سارگل جان حوصله داری یه چیزیو برات تعریف کنم ، میخوام از گذشته خودم بهت بگم.
با حرف مریمبانو خواب از سرم پرید خوشحال سرمو تکون دادم ،
وارد اتاقم شدیم که اشاره کرد سرمو روی پاش بزارم ، حس خوبی گرفتم نوازاش وارانه دستشو لای موهام کرد.
مریمبانو : قدیم دخترا رو زود شوهر میدادن ، بابام خیلی سخت گیر بود ولی دلمو به پسر همسایمون باخته بودم گذشت تا اینکه اومدن خواستگاریم.
بابام خیلی دوسش داشت ، همیشه حرفش که میشد میگفت پسر خوبیه ، وقتی اومدن خواستگاری گفت حرفی ندارم هرچی مریم بگه ،
منم انگار دنیارو بهم داده بودن انقدر خوشحال شده بودم با کلی خجالت جواب مثبتو بعد از یک هفته بهشون دادم، روزای خوبی بود علی پسر خوبی بود و منم کنارش خوشبخت بودم ، تا اینکه بعد از چندسال خدا بهمون یه دختر داد علی عاشق دختر بود ،
اسمشو گذاشتیم ماهگل هرچی بزرگتر میشد خوشگل تر میشد ، چشمای سبزش اولین چیزی بود که توجه هرکسیو به خودش جذب میکرد .
خواستگار زیاد داشت ولی علی خیلی سخت گیر بود نمیذاشت کسی پاش بهخونمون باز بشه ولی ماهگل انقدر خانم بود که هیچی نمیگفت.
همیشه قانع بود چون من و علی به ماهگل وصل بودیم بیشتر از جونمون دوستش داشتیم.
یه مدت گذشت رفتارای ماهگل عوض شده بود دیرتر از مدرسش برمیگشت.
اون موقع دبیرستان بود بهش شک کرده بودم ولی چیزی بهش نمیگفتم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت84
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
ماهگل همیشه با من راحت بود هر اتفاقی میفتاد اول به من میگفت .
برای همین سعی میکردم چیزی بهش نگفتم ببینم خودش بهم میگه.
تعجب کرده بودم از حرفای مریم بانو نمیدونستم اون چیزی که بهش فکرمیکنم درسته یا نه چیزینگفتم گذاشتم تا حرفاش تموم بشه.
مریم بانو : تا اینکه براش دوباره خواستگار اومد علی تا فهمید کیه عصبانی شد اما اون شب انگار همه چی فرق میکرد ماهگل برای اولین بار صداش بلند شد میگفت پسره رو میخواد ، تعجب کرده بودم،
خیلی خواستگارای خوبی داشت اما از این پسر کسی خاطره خوبی نداشت یه جورایی انگار بچه شری بود .
علی حرفش یه کلام بود ماهگل افسرده شد خودشو تو اتاق حبسمیکرد ، جوابمونو نمیداد ، لب به غذا نمیزد ، خیلی نگرانش بودم ولی اونی که میخواست میدونستم پسر خوبی نیست .
میدونی مادر وقتی کسی که ازت بزرگتره حرفی میزنه .
حتما اون خیر و صلاح تو رو میخواد یه چیزی میدونه که تو ازش خبر نداری ولی انگار ماهگل اصلا گوشش به این حرفا بدهکار نبود.
*آرشاویر*
از اون شبایی بود که بی خوابی زده بود به سرم خوابم نمی برد.
اگر سارگل بود با صدای خوابم میبرد.
ناخوداگاه با فکری که کردم نیشخندی زدم ، جدیدا خیلی به این دختر فکرمیکردم.
اون چشمای سبزش همش جلوی چشمم بود . یه لحظه از فکرم بیرون نمیرفت کلافه دستمو لای موهام فکرکردم...
چرا این دختر انقدر ذهن منو به خودش مشغول کرده بود ،
من آرشاویر مغرور نباید به کسی فکرکنم ، پورخندی روی لبم نشست
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت85
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مریم بانو*
با دقت بدون اینکه چیزی بگه یا حرفی بزنه به حرفام گوش میداد از واکنشش می ترسیدم ولی باید حقیقت رو بهش میگفتم .
هرچی منو پدرش باهاش حرف میزدیم گوشش بدهکار نبود مرغش یه پا داشت فقط میگفت علی ، واقعا دیگه نمیدونستم باید باهاش چیکارکنم مطمئن بودم این ازدواج به صلاحش نیست ولی جیگرگوشم بود نمیتونستم تو این وضع ببینمش ،
تا اینکه یه شب که علی برگشت خونه گفت به ماهگل بگو به پسره بگه بیاد خواستگاری خیلی تعجب کردم عصبی شدم و داد و بیداد کردم ولی علی با آرامش گفت شاید منو تو داریم اشتباه میکنیم ،
هرچیم باشه نمیتونم بچمو تو این شرایط ببینم ، تاچند شب باهم حرف نمیزدیم ، ماهگل فهمیده بود و خوشحال بود سرازپا نمیشناخت ،
جمعه شب بود پسره با مادرش اومدن خواستگارش خیلی مادر خوبی داشت.
به قولی مادرشوهر خوبی بود خیلیم هوای ماهگلو داشت از این لحاظ خیلی خیالم راحت بود ، بعد از چند روز جواب مثبتو دادیم ، همه خوشحال بودن ،
ولی منو علی نگران آینده تک دخترمون بودیم ، یه دختر یه پسر داشتیم ولی پسرم اون زمان رفته بود فرنگ برای درسش چند سال گذشت باهاش تلفنی در ارتباط بودیم ،
وقتی قضیه ازدواج ماهگل و فهمید بهش زنگ زد.
هرچی گفت پسره خوبی نیست ، ولی ماهگل برای اولین بار جلوی داشش دراومد
از همون جا باهم قهرکردن یک ماه کاراشونو کردن و زود عروسیشونو گرفتن.
سارگل : مریم بانو زندگیشون خوب بود؟
نه مادر ، دوماه از زندگیشون گذشت یه شب ماهگل با صورت کبود و بدن دردش از شدت کتکی که خورده بود اومد خونه حالش بد بود .
با گریه رفتم سمتش گفت همونجا فهمیده قمارمیکنه اون لحظه احساس میکردم همه چی تقصیر خودمه ،
علی رفت تا میتونست پسره رو زد بعد از یک هفته با گل و شیرینی اومد
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01