eitaa logo
The Enduring Word
405 دنبال‌کننده
473 عکس
1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
نه مشکلی نیس عضو هم شدم فقط امروز رو به شما ها سپردم با فردا رو ها لطفا نادیا و صبا فعالیت کنید . یسنا تو هم تونستی فعالیت کن در رابطه با محتوای کانال
سلاااااامممم قشنگام بریممم ادامه رمان عاشقی در عمارت ارباب
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* مریم بانو : برو عزیزم ارباب و برای ناهار صداکن آماده ست. چشمی گفتم و به سمت اتاق ارباب رفتم . در زدم ولی صدایی نشنیدم آروم لای درو بازکردم دیدم به پهلو خوابیده حتی توی خوابم صورتش اخم داشت . این بچش چی میشه ، آروم نزدیکش شدم چتدبار صداش کردم ولی بلند نشد دوباره صداش کردم ، نگران شدم تا خواستم برم یه دفعه مچ دستمو گرفت ، قیافمو از شدت درد جمع کردم  ، بدون اینکه لای چشمامو بازکنه گفت ارباب : نرو همینجا بمون. تعجب کردم سرمو آوردم بالا ، میشه اول دستمو بازکنید ، دستمو آزاد کرد ، مچ دستمو ماساژ دادم قرمز شده بود معلوم نیست چشه . بمونم چیکارکنم ارباب ناهارتون آمادست. ارباب : نمیخورم ، فقط بمون حرف بزن. با تعجب سرمو تکون دادم روی صندلی کنار تختش نشستم نمیدونستم باید چیکارکنم . نمیدونم از چی ناراحتید که حالتون اینجوریا ولی خوب به حرفایی که الان میزنم گوش کنید . ببینید غرور چیز خوبیه ولی به وقتش به جاش به جاش به نظر یه جورایی این غرورتون داره اذیتتون میکنه ، به نظر خودم خلقت انسان جوریه که با حرف زدن با خدا آروم میگیره ، شبا همیشه قبل از اینکه بخوابید باهاش حرف بزنید ، مسئولیت های سنگین دارید اونی که اون بالاست بازم با همه بدیایی که ما آدما داریم دوسمون داره ، مشکل شما فکرمیکنم یکیش کاریه که مادرتون کرده ولی بخاطر اون اتفاق قرار نیست که از همه زنا بدتون بیاد ارباب : چرا حرفات؟... ادامه حرفشو نزد سرمو انداختم پایین ، سکوت کردم‌و دیگه چیزی نگفتم. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ارباب : غذامو اگر میشه بیار تو اتاقم چشم ارباب . از اتاق بیرون اومده خیلی تعجب کرده بودم ، هنوزم هضم این رفتارش برام سخت بود . چرا اینجوری شده بود؟ کلافه سرمو تکون دادم بعد از اینکه غذاشو داخل سینی چیدم به سمت طبقه بالا رفتم . وارد اتاق شدم که دیدم روی تخت نشسته و چشماش به شدت قرمزه! ارباب : بذارش روی میز غذارو روی میز گذاشتم . مسکنی که همیشه همراهم بودو از جیبم دراوردم و روی میز گذاشتم سرمواوردم بالا ، اگر سرتون دردمیکنه این قرص خوبه بهتر میشید سرشو تکون داد و دیگه چیزی نگفت *آرشاویر* از رفتار خودم تعجب کرده بودم. چرا یه دفعه دستشو گرفتم و گفتم برام حرف بزنه ، انگار تو صداش یه چیزی داشت که آرومم میکرد یه آرامش خاصی ، چیزی که خیلی وقته دنبالش بودم و این دختر داشت. قرص رو از روی میز برداشتم دستمو برو کردم لای موهام به حرفاش فکرمیکردم. تک تک حرفاش درست بود و جالب اینکه منو قشنگ آروم کرده بود ، لبخندی روی لبم نشست غذامو خوردم و سعی کردم به چیزی فکرنکنم *مینو* دختر بیشعور ، یک ساعت تو اتاق آرشاویر بود ، دلم نمیخواست بهش نزدیک بشه اخر یه بلایی سرش میارم . تا حد خودشو بدونه ، آرشاویر بدجور داشت با کاراش اذیتم میکرد ولی همینجوری نمی موند...! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* غذای شب و آماده کردم بردم تو اتاق ، تعجب کردم انگار واقعا یه چیزیش شده بود ، از اتاقش در نمیومد ، خواستم به سمت اتاقم برم خیلی خسته بودم دلم میخواست فقط بخوابم ، با صدای مریم بانو به خودم اومدم لبخندی زدم و به سمتش برگشتم . مریم بانو  : سارگل جان حوصله داری یه چیزیو برات تعریف کنم ، میخوام از گذشته خودم بهت بگم. با حرف مریم‌بانو خواب از سرم پرید خوشحال سرمو تکون دادم ، وارد اتاقم شدیم که اشاره کرد سرمو روی پاش بزارم ، حس خوبی گرفتم نوازاش وارانه دستشو لای موهام کرد. مریم‌بانو : قدیم دخترا رو زود شوهر میدادن ، بابام خیلی سخت گیر بود ولی دلمو به پسر همسایمون باخته بودم گذشت تا اینکه اومدن خواستگاریم. بابام خیلی دوسش داشت ، همیشه حرفش که میشد میگفت پسر خوبیه ، وقتی اومدن خواستگاری گفت حرفی ندارم هرچی مریم بگه ، منم انگار دنیارو بهم داده بودن انقدر خوشحال شده بودم با کلی خجالت جواب مثبتو بعد از یک هفته بهشون دادم‌، روزای خوبی بود علی پسر خوبی بود و منم کنارش خوشبخت بودم ، تا اینکه بعد از چندسال خدا بهمون یه دختر داد علی عاشق دختر بود ، اسمشو گذاشتیم ماهگل هرچی بزرگتر میشد خوشگل تر میشد ، چشمای سبزش اولین چیزی بود که توجه هرکسیو به خودش جذب میکرد . خواستگار زیاد داشت ولی علی خیلی سخت گیر بود نمیذاشت کسی پاش به‌خونمون باز بشه ولی ماهگل انقدر خانم بود که هیچی نمیگفت. همیشه قانع بود چون من و علی به ماهگل وصل بودیم‌ بیشتر از جونمون دوستش داشتیم. یه مدت گذشت رفتارای ماهگل عوض شده بود دیرتر از مدرسش برمیگشت. اون موقع دبیرستان بود بهش شک کرده بودم ولی چیزی بهش نمیگفتم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ماهگل همیشه با من راحت بود هر اتفاقی میفتاد اول به من میگفت . برای همین سعی میکردم چیزی بهش نگفتم ببینم خودش بهم میگه‌. تعجب کرده بودم از حرفای مریم بانو نمیدونستم اون چیزی که بهش فکرمیکنم درسته یا نه چیزی‌نگفتم گذاشتم تا حرفاش تموم بشه. مریم بانو : تا اینکه براش دوباره خواستگار اومد علی تا فهمید کیه عصبانی شد اما اون شب انگار همه چی فرق میکرد ماهگل برای اولین بار صداش بلند شد میگفت پسره رو میخواد ، تعجب کرده بودم، خیلی خواستگارای خوبی داشت اما از این پسر کسی خاطره خوبی نداشت یه جورایی انگار بچه شری بود . علی حرفش یه کلام بود ماهگل افسرده شد خودشو تو اتاق حبس‌میکرد ، جوابمونو نمیداد ، لب به غذا نمیزد ، خیلی نگرانش بودم ولی اونی که میخواست میدونستم پسر خوبی نیست . میدونی مادر وقتی کسی که ازت بزرگتره حرفی میزنه . حتما اون خیر و صلاح تو رو میخواد یه چیزی میدونه که تو ازش خبر نداری ولی انگار ماهگل اصلا گوشش به این حرفا بدهکار نبود. *آرشاویر* از اون شبایی بود که بی خوابی زده بود به سرم خوابم نمی برد. اگر سارگل بود با صدای خوابم میبرد. ناخوداگاه با فکری که کردم نیشخندی زدم ، جدیدا خیلی به این دختر فکرمیکردم. اون چشمای سبزش همش جلوی چشمم بود . یه لحظه از فکرم بیرون نمیرفت کلافه دستمو لای موهام فکرکردم... چرا این دختر انقدر ذهن منو به خودش مشغول کرده بود ، من آرشاویر مغرور نباید به کسی فکرکنم ، پورخندی روی لبم نشست https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
وا😐 چرا دارین لفت میدین؟؟؟
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مریم بانو* با دقت بدون اینکه چیزی بگه یا حرفی بزنه به حرفام گوش میداد از واکنشش می ترسیدم ولی باید حقیقت رو بهش میگفتم . هرچی منو پدرش باهاش حرف میزدیم گوشش بدهکار نبود مرغش یه پا داشت فقط میگفت علی ، واقعا دیگه نمیدونستم باید باهاش چیکارکنم مطمئن بودم این ازدواج به صلاحش نیست ولی جیگرگوشم بود نمیتونستم تو این وضع ببینمش ، تا اینکه یه شب که علی برگشت خونه گفت به ماهگل بگو به پسره بگه بیاد خواستگاری خیلی تعجب کردم عصبی شدم و داد و بیداد کردم ولی علی با آرامش گفت شاید منو تو داریم اشتباه میکنیم ، هرچیم باشه نمیتونم بچمو تو این شرایط ببینم ، تاچند شب باهم حرف نمیزدیم ، ماهگل فهمیده بود و خوشحال بود سرازپا نمیشناخت ، جمعه شب بود پسره با مادرش اومدن خواستگارش خیلی مادر خوبی داشت. به قولی مادرشوهر خوبی بود خیلیم هوای ماهگلو داشت از این لحاظ خیلی خیالم راحت بود ، بعد از چند روز جواب مثبتو دادیم ، همه خوشحال بودن ، ولی منو علی نگران آینده تک دخترمون بودیم ، یه دختر یه پسر داشتیم ولی پسرم اون زمان رفته بود فرنگ برای درسش چند سال گذشت باهاش تلفنی در ارتباط بودیم ، وقتی قضیه ازدواج ماهگل و فهمید بهش زنگ زد. هرچی گفت پسره خوبی نیست ، ولی ماهگل برای اولین بار جلوی داشش دراومد از همون جا باهم قهرکردن یک ماه کاراشونو کردن و زود عروسیشونو گرفتن. سارگل : مریم بانو زندگیشون خوب بود؟ نه مادر ، دوماه از زندگیشون گذشت یه شب ماهگل با صورت کبود و بدن دردش از شدت کتکی که خورده بود اومد خونه حالش بد بود . با گریه رفتم سمتش گفت همونجا فهمیده قمارمیکنه اون لحظه احساس میکردم همه چی تقصیر خودمه ، علی رفت تا میتونست پسره رو زد بعد از یک هفته با گل و شیرینی اومد https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ماهگل دوباره خامش شد و برگشت ، میرفتم بهش سرمیزدم تلفنی درارتباط بودیم تا اینکه دوبار رفتم دروباز نمیکردن ، ماهگل زنگ نمیزد و تماسامو جواب نمیداد ، نگرانشون بودیم. با علی رفتیم پیش همسایه هاشون گفتن از اینجا رفتن بماند که چقدر من اون شب گریه کردم ، بعد از دوماه ماهگل زنگ زد گفت دیگه نمیخوام ببینمتون بهم زنگ‌نزنید ، دنبالم نگردید این حرفو زدو گوشیو قطع کرد . علی در به در دنبالشون بود ولی انگار آب شده بودن رفته بودن توزمین. نگاهی به قیافه سارگل کردم تعجب و نگرانی رو تو چشماش می دیدم یه دفعه سرشو آورد بالا...! سارگل : مریم بانو... گریه میکرد بغلش کردم آره فداتشم تو دختر ماهگلی ، ببخش منو مادر که انقدر ازتون بی خبر بودم حلال کن منو. *سارگل* باورم نمیشد مریم بانو مادربزرگم بود ، بغلش آروم بودم اجازه داد گریه کنم تا سبک بشم حس های مختلفی داشتم خوشحال بودم از اینکه یکیو داشتم. مریم بانو : از شباهت و عکسی که نشونم دادی فهمیدم . منو میبخشی؟ سرموآوردم بالا شما که کاری نکردید هرآدمی خودش تصمیم میگیره. مریم بانو : مادر تو برام بگو ، از اون موقع چیزی یادت میاد؟ آره مریم بانو یادمه... مریم بانو : مریم بانو چیه آخه من لحظه شماری میکردم صدام کنی مامانی. لبخندی زدمو چشمی گفتم. شروع کردم به تعریف کردن اون چیزایی که یادم بود و حرفایی که بابا میزد و میگفت نباید با شما رفت و آمد کنه ، کتکایی که میزد https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* با صدای زنگ گوشیم تماسو وصل کردم. سام : بیشعور تو نمیگی یه زن و بچه ای داره خبر بگیره شروع نکن ، میخوای این چرت و پرتا رو بگی قطع کنم. سام : غلط کردی قطع کنی شش، طاقت میکنم با صدای بلند خندیدم دست از دیوونه بازیاش برنمیداشت ، با حرفاش واقعا حالم خوب میشد. سام : مردی؟ تو بمیری من بیوا میشم. نه بیوا نمیشی. سام : خب خوبه. 2 دقیقه دست از مسخره بازی بردار. سام : خب پس نبال بگو چیشد؟ اتفاقات و براش تعریف کردم گه چند ثانیه سکوت کرد ازش بعید بود ، زنده ای؟ سام : هعی عاشق شدی رفت! باز تو چرت و پرت گفتی. سام : جدی میگم داداش من. میخوام جدی نگی. سام : فکرکن روحرفم ، این اولین دختریه که اینجوری میکنی ، قشنگ تودلت عقلتو به کار بنداز میفهمی چی میگم. کلافه سرمو تکون دادم و تماسو قطع کردم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01