eitaa logo
The Enduring Word
405 دنبال‌کننده
474 عکس
1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
وا😐 چرا دارین لفت میدین؟؟؟
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *مریم بانو* با دقت بدون اینکه چیزی بگه یا حرفی بزنه به حرفام گوش میداد از واکنشش می ترسیدم ولی باید حقیقت رو بهش میگفتم . هرچی منو پدرش باهاش حرف میزدیم گوشش بدهکار نبود مرغش یه پا داشت فقط میگفت علی ، واقعا دیگه نمیدونستم باید باهاش چیکارکنم مطمئن بودم این ازدواج به صلاحش نیست ولی جیگرگوشم بود نمیتونستم تو این وضع ببینمش ، تا اینکه یه شب که علی برگشت خونه گفت به ماهگل بگو به پسره بگه بیاد خواستگاری خیلی تعجب کردم عصبی شدم و داد و بیداد کردم ولی علی با آرامش گفت شاید منو تو داریم اشتباه میکنیم ، هرچیم باشه نمیتونم بچمو تو این شرایط ببینم ، تاچند شب باهم حرف نمیزدیم ، ماهگل فهمیده بود و خوشحال بود سرازپا نمیشناخت ، جمعه شب بود پسره با مادرش اومدن خواستگارش خیلی مادر خوبی داشت. به قولی مادرشوهر خوبی بود خیلیم هوای ماهگلو داشت از این لحاظ خیلی خیالم راحت بود ، بعد از چند روز جواب مثبتو دادیم ، همه خوشحال بودن ، ولی منو علی نگران آینده تک دخترمون بودیم ، یه دختر یه پسر داشتیم ولی پسرم اون زمان رفته بود فرنگ برای درسش چند سال گذشت باهاش تلفنی در ارتباط بودیم ، وقتی قضیه ازدواج ماهگل و فهمید بهش زنگ زد. هرچی گفت پسره خوبی نیست ، ولی ماهگل برای اولین بار جلوی داشش دراومد از همون جا باهم قهرکردن یک ماه کاراشونو کردن و زود عروسیشونو گرفتن. سارگل : مریم بانو زندگیشون خوب بود؟ نه مادر ، دوماه از زندگیشون گذشت یه شب ماهگل با صورت کبود و بدن دردش از شدت کتکی که خورده بود اومد خونه حالش بد بود . با گریه رفتم سمتش گفت همونجا فهمیده قمارمیکنه اون لحظه احساس میکردم همه چی تقصیر خودمه ، علی رفت تا میتونست پسره رو زد بعد از یک هفته با گل و شیرینی اومد https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 ماهگل دوباره خامش شد و برگشت ، میرفتم بهش سرمیزدم تلفنی درارتباط بودیم تا اینکه دوبار رفتم دروباز نمیکردن ، ماهگل زنگ نمیزد و تماسامو جواب نمیداد ، نگرانشون بودیم. با علی رفتیم پیش همسایه هاشون گفتن از اینجا رفتن بماند که چقدر من اون شب گریه کردم ، بعد از دوماه ماهگل زنگ زد گفت دیگه نمیخوام ببینمتون بهم زنگ‌نزنید ، دنبالم نگردید این حرفو زدو گوشیو قطع کرد . علی در به در دنبالشون بود ولی انگار آب شده بودن رفته بودن توزمین. نگاهی به قیافه سارگل کردم تعجب و نگرانی رو تو چشماش می دیدم یه دفعه سرشو آورد بالا...! سارگل : مریم بانو... گریه میکرد بغلش کردم آره فداتشم تو دختر ماهگلی ، ببخش منو مادر که انقدر ازتون بی خبر بودم حلال کن منو. *سارگل* باورم نمیشد مریم بانو مادربزرگم بود ، بغلش آروم بودم اجازه داد گریه کنم تا سبک بشم حس های مختلفی داشتم خوشحال بودم از اینکه یکیو داشتم. مریم بانو : از شباهت و عکسی که نشونم دادی فهمیدم . منو میبخشی؟ سرموآوردم بالا شما که کاری نکردید هرآدمی خودش تصمیم میگیره. مریم بانو : مادر تو برام بگو ، از اون موقع چیزی یادت میاد؟ آره مریم بانو یادمه... مریم بانو : مریم بانو چیه آخه من لحظه شماری میکردم صدام کنی مامانی. لبخندی زدمو چشمی گفتم. شروع کردم به تعریف کردن اون چیزایی که یادم بود و حرفایی که بابا میزد و میگفت نباید با شما رفت و آمد کنه ، کتکایی که میزد https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* با صدای زنگ گوشیم تماسو وصل کردم. سام : بیشعور تو نمیگی یه زن و بچه ای داره خبر بگیره شروع نکن ، میخوای این چرت و پرتا رو بگی قطع کنم. سام : غلط کردی قطع کنی شش، طاقت میکنم با صدای بلند خندیدم دست از دیوونه بازیاش برنمیداشت ، با حرفاش واقعا حالم خوب میشد. سام : مردی؟ تو بمیری من بیوا میشم. نه بیوا نمیشی. سام : خب خوبه. 2 دقیقه دست از مسخره بازی بردار. سام : خب پس نبال بگو چیشد؟ اتفاقات و براش تعریف کردم گه چند ثانیه سکوت کرد ازش بعید بود ، زنده ای؟ سام : هعی عاشق شدی رفت! باز تو چرت و پرت گفتی. سام : جدی میگم داداش من. میخوام جدی نگی. سام : فکرکن روحرفم ، این اولین دختریه که اینجوری میکنی ، قشنگ تودلت عقلتو به کار بنداز میفهمی چی میگم. کلافه سرمو تکون دادم و تماسو قطع کردم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* چندتا حس مختلفو باهم داشتم ته دلم خوشحال بودم از اینکه دیگه تنها نیستم. چرا سرخاک مامان نیومدید؟ مریم بانو : پدرت به نامه با دست خط خود ماهگل فرستاد که تو اون نامه گفته بود که ار من بدش میاد و حق اینکه وقتی مرد برم سرخاکشو نداشتم ، وقتی خبرش پیچید بدترین روز زندگیم بود ، یک هفته بیهوش بود ، بیمارستان بودم ، علی مثل دیوونه ها شده بود همش خودشو میزد و میگفت تقصیر خودمون بود نباید راضی به ازدواجش میشدیم. آروم اشکام روی صورتم میریخت. دلم برای مامان تنگ شده بود خیلی تو زندگیش سختی کشیده بود ای کاش بیشتر قدرشو میدونستم ، واقعا باید قدر پدرو مادرا رو دونست بنظرم مثل الماسی هستن که کمیابن هرجایی پیدا نمیشه. مریم بانو : الهی بمیرم برات خیلی سختی کشیدی ببخش مادر همش تقصیر ما بود. لبخند تلخی زدم چرا تقصیر شما باشه آخه مامانی. مریم بانو : آرزوم بود صدام کنی مامانی. آغوششو باز کرد که بیشتر تو بغلش جاگرفتم آرامش خوبی بهم واردشد. مریم بانو : شما یه پسردایی داری خیلی مشتاقه ببینتت. به به بله با کمال میل. مریم بانو : پاشو مادر شام درست کنم فردا شب میگم بیاد ، چی درست کنم؟ خیلی ماهی ، قرمه سبزی. مریم بانو : کپی برابر اصل مادرتی اخلاقتم شبیه اونه. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *آرشاویر* از ماشین پیاده شدم فکرم درگیر بود ، باید کارای طلاقو زودتر انجام میدادم ولی از طرفی میخواستم انتقاممو از مینو بگیرم تا بفهمه با بدکسی دراقتاده . با صدای خنده ای که میومد از فکرم خارج شدم ، صدا آشنا بود رفتم نزدیک با تعجب به سارگل که داشت از دست آرمان فرار میکرد و من خندیدم نگاه کردم ، برای چند ثانیه محو خندش شدم سارگل با دیدن من همونجا وایساد. سارگل : سلام ارباب خسته نباشید. آرمان : سلام ارباب. سعی کروم نخندم ، عرقی روی صورت سارگل نشسته بود. خیلی انگار دارم ازم وحشت داشت جدی شدم چخبره خونه رو گذاشتید رو سرتون. سارگل : ببخشید ارباب حواسمون نبود. از این به بعد حواستوجمع کنید چند قدم دور شدم که صدای ریزشو شنیدم. سارگل : پسره فکرکرده کیه از این به بعد حواستو جمع کن ، یکی نیست بهش بگه نخوام حواسمو جمع کنم باید کیو ببینم با اون اخم بخواد بچش به خودش بره خیلی بی ریخت میشه اخلاقم نداره طرف ، خدایا چی میشه یه چیزیش بشه چند روز نباشه از دستش نفس بکشم. که از دستم نفس بکشی اره؟! سارگل : هییی وای ارباب شما اینجا چیکارمیکند؟ حالا واسه من لکنت میگیری الان که خوب حرف میزدی میدونی که هر کاری یه عوارضی داره دیگه. سارگل : وای نه لابد باید باز لباساتو بشورم. سعی کردم نخندم وقتی این حرفو زد خیلی قیافش بامزه بود https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 با غرور خاصی گفتم نه. سارگل : خب خوبه حالا باید چیکارکنم؟ فردا شب یه جلسه کاری دارم چندتا از حساب کتابام مونده اونارو برام انجام میدی؟ سارگل : باشه بزاریدشون روی میزتون قهوه آماده بشه میام. *سارگل* دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار چرا اونی که نباید و میشنوه اینم از شانس خوبه منه ، قهوه رو ریختم کلافه سرمو تکون دادم ، تازه میخواستیم با مریم بانو حرف بزنیم. آرسان پسر خوبی بود. حیف که نذاشت به سمت اتاقش رفتم در زدم و بعد از اینکه اجازه داد وارد شدم ، که دیدم روی تخت درازکشیده ساعدشو روی چشماش گذاشته حدس زدم سرش دردمیکنه که اینجوریه ، به برگه هایی که روی میز نگاه کردم خیلی علاقه به ریاضی داشتم. برای همین درسم خوب بود شروع کردم به حساب کردن حسابای شرکت. ارباب : تموم شد؟ بله ، یکی دیگه مونده ، حسابا مشکلی نداشت. ارباب : خوبه پس زود تموم کردی دلم میخواست دونه دونه موهاشو بگیرم بکشم ، نگاهی به ساعت کردم که روی 3 درجا میزد ، چهارساعت بود پای همینا بودم بعد تازه آقا میگه زود تموم کردی ! سرمو آوردم بالا که دیدم سرشو بین دستاش گرفته سرشو آورد بالا برای چند ثانیه نگاهامون بهم گره خورد ، سرمو انداختم پایین دلم براش سوخت میدونستم سردرد چقدر بده مسکنی که داشتم به همراه یه لیوان آب بهش دادم و قرصو خورد ، ولی به این زودیا اثر نمیکرد تصمیم گرفتم براش جوشونده آماده کنم https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
۴۱۷تاییت مبارک
اینم ۱۰ تا پارت خدمتتون✨ امیدوارم خوشتون اومده باشه❤️