#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت89
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*آرشاویر*
از ماشین پیاده شدم فکرم درگیر بود ، باید کارای طلاقو زودتر انجام میدادم ولی از طرفی میخواستم انتقاممو از مینو بگیرم تا بفهمه با بدکسی دراقتاده . با صدای خنده ای که میومد از فکرم خارج شدم ،
صدا آشنا بود رفتم نزدیک با تعجب به سارگل که داشت از دست آرمان فرار میکرد و من خندیدم نگاه کردم ، برای چند ثانیه محو خندش شدم سارگل با دیدن من همونجا وایساد.
سارگل : سلام ارباب خسته نباشید.
آرمان : سلام ارباب.
سعی کروم نخندم ، عرقی روی صورت سارگل نشسته بود.
خیلی انگار دارم ازم وحشت داشت جدی شدم چخبره خونه رو گذاشتید رو سرتون.
سارگل : ببخشید ارباب حواسمون نبود.
از این به بعد حواستوجمع کنید چند قدم دور شدم که صدای ریزشو شنیدم.
سارگل : پسره فکرکرده کیه از این به بعد حواستو جمع کن ،
یکی نیست بهش بگه نخوام حواسمو جمع کنم باید کیو ببینم با اون اخم بخواد بچش به خودش بره خیلی بی ریخت میشه اخلاقم نداره طرف
، خدایا چی میشه یه چیزیش بشه چند روز نباشه از دستش نفس بکشم.
که از دستم نفس بکشی اره؟!
سارگل : هییی وای ارباب شما اینجا چیکارمیکند؟
حالا واسه من لکنت میگیری الان که خوب حرف میزدی میدونی که هر کاری یه عوارضی داره دیگه.
سارگل : وای نه لابد باید باز لباساتو بشورم.
سعی کردم نخندم وقتی این حرفو زد خیلی قیافش بامزه بود
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت90
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
با غرور خاصی گفتم نه.
سارگل : خب خوبه حالا باید چیکارکنم؟
فردا شب یه جلسه کاری دارم چندتا از حساب کتابام مونده اونارو برام انجام میدی؟
سارگل : باشه بزاریدشون روی میزتون قهوه آماده بشه میام.
*سارگل*
دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار چرا اونی که نباید و میشنوه اینم از شانس خوبه منه ، قهوه رو ریختم کلافه سرمو تکون دادم ، تازه میخواستیم با مریم بانو حرف بزنیم. آرسان پسر خوبی بود.
حیف که نذاشت
به سمت اتاقش رفتم در زدم و بعد از اینکه اجازه داد وارد شدم ، که دیدم روی تخت درازکشیده ساعدشو روی چشماش گذاشته حدس زدم سرش دردمیکنه که اینجوریه ،
به برگه هایی که روی میز نگاه کردم خیلی علاقه به ریاضی داشتم.
برای همین درسم خوب بود شروع کردم به حساب کردن حسابای شرکت.
ارباب : تموم شد؟
بله ، یکی دیگه مونده ، حسابا مشکلی نداشت.
ارباب : خوبه پس زود تموم کردی
دلم میخواست دونه دونه موهاشو بگیرم بکشم ، نگاهی به ساعت کردم که روی 3 درجا میزد ، چهارساعت بود پای همینا بودم بعد تازه آقا میگه زود تموم کردی !
سرمو آوردم بالا که دیدم سرشو بین دستاش گرفته سرشو آورد بالا برای چند ثانیه نگاهامون بهم گره خورد ،
سرمو انداختم پایین دلم براش سوخت میدونستم سردرد چقدر بده مسکنی که داشتم به همراه یه لیوان آب بهش دادم و قرصو خورد ،
ولی به این زودیا اثر نمیکرد تصمیم گرفتم براش جوشونده آماده کنم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
روانشناسی تاریک (@Blue_library).pdf
حجم:
32.7M
-
📚 #روانشناسی_تاریک :
_زاک آدامز
_ ۱۱۵ صفحه
روانشناسی تاریک ، همانطور که می توان با نگاه کردن به نام آن تصور کرد ، شامل اقداماتی برای دستکاری و کنترل ذهن در جهت دستیابی به هدفی از یک شخص یا موقعیت، به نفع فرد کنترل کننده است. همه ما به سمت تاریکی متمایل هستیم.
@TheEnduringWord