موجسواری(@ocbooks).pdf
حجم:
4.6M
📚کتاب:#موج_سواری
👤نویسنده:آگاتا کریستی
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
کتاب موج سواری، رمانی نوشته ی آگاتا کریستی است که نخستین بار در سال 1948 چاپ شد. گوردون کلود، چند هفته پس از ازدواج با زنی جذاب، در بمباران بلیتز در لندن کشته می شود و همسرش، خانم آندرهی، درمی یابد که یک شبه، تنها صاحب ثروت خانوادگی کلود شده است. اندکی بعد، خواهرزن گوردون کلود با هرکول پوآرو ملاقات می کند و به این کارآگاه بلژیکی می گوید که «ارواح» به او اطلاع داده اند که همسر اول خانم آندرهی هنوز زنده است. پوآرو وقتی می بیند که از او درخواست شده تا تنها بر اساس راهنمایی های «ارواح»، فردی گمشده را پیدا کند، به اوضاع و شرایط عجیب این پرونده شک می کند. اما چیزی که بیش از همه، پوآرو را به حیرت وامی دارد، انگیزه ی اصلی این زن برای نزدیک شدن به اوست...
. . . . . . .
ما دروغگو بودیم (@ocbooks).pdf
حجم:
23.3M
📚کتاب:#ما_دروغگو_بودیم
👤نویسنده:امیلی لاکهارت
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
ماجرای پیچیده و عجیب دختری به نام کادنس را روایت میکند که بر اثر حادثهای شوم تمام زندگیاش زیر و رو میشود. پایان این داستان به قدری شگفتانگیز است که تا مدتها در ذهنتان باقی خواهد ماند.
t.me/NoteChnll1_7952162432.mp3
زمان:
حجم:
4.5M
🗣پادکست:رگ هایت
👤اشعار:شاملو
. . . . . .
The Enduring Word
#عاشقی_درعمارت_ارباب #پارت100 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *3 روز بعد* سه روز تمام از اتاقم بیرون
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت101
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
مریم بانو : یعنی چی سارگل؟ من نمیفهمم داری با زندگیت چیکارمیکنی؟
میدونم ولی دیگه چاره ای نداشتم ، اینجوری بلید تا آخر عمر اسیرش باشم براش کارکنم ، اینجوری دیگه بعد یک سال همه چی تموم میشه!
مریم بانو : فکرکردی به همین راحتیه؟ بچه ای که 9 ماه داشته باشی بعد خیلی راحت رهاکنی.
کلافه سرمو تکون دادم .
خودمم میدونستم کارم اشتباهه ولی نمیشد چاره ای نداشتم.
مهتاب : مریم بانو راست میگه سارگل داری دستی دستی زندگیتو نابود میکنی!
مریم بانو : این اتفاق نمیفته . داری راهو اشتباه میری من نمیزارم.
شاید یه خیروصلاحی توش باشه ، جلومو نگیرید باید این کارو انجامش بدم هممون راحت میشیم ، دیگه از اینجا میریم پس لطفا بزارید کارمو انجام میدم.
*آرشاویر*
با لبخند پیروزمندانه ای از عمارت بابا بیرون اومدم.
راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکردم راضی شد ،
اولش مخالف بود ولی میدونست نمیتونه جلومو بگیره اون کاریو که بخوام انجامش میدم.
شهرام : آقا برای کی لباسو سفارش بدم.
از فکرم خارج شدم ، برای هفته دیگه پنجشنبه شب تمام کارارو انجام بدید بدون هیچ کم و کاستی.
شهرام : چشم آقا
خوبه.
حتما خبرش تا الان به مینو رسیده باید میفهمید نقشه کشیدن برای مال و اموال من یه عواقبی داره..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت102
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*مینو*
خوده خان این حرفو زدن؟
بله خانم
عصبی دستامو مشت کردم ، باورم نمیشد بخواد همچین کاریو بکنه ، با خدمتکار جدیدش بخواد ازدواج کنه،
نباید این اتفاق میفتاد ، از اولم حس خوبی نسبت به این دختر نداشتم از لج من همه این کارارو داشت میکرد ،
با عصبانیت از اتاق بیرون اومدم وارد آشپزخونه شدم.
الان حتما خیلی خوشحالی اره.
سارگل : چرا باید خوشحال باشم؟
هه ، خدمتکار بودی حالا داری میشی زن ارباب روستا.
سارگل : درست حرف بزن هی هیچی نمیگم.
صدامو بردم بالا ، مثلا چی میخوای بگی غیراز اینه معلوم نیست با چه دوزوکلکی این کاروکردی؟
آرشاویر : صداتو بیار پایین ، بهتره حدخودتو بدونی ،
سارگل مثل تو نیست اونی که با دوزوکلک اومد تو بودی نه اون ، یکبار دیگه صداتو تو عمارت من بالا ببری کاری میکنم پشیمون بشی پس چیزی نمیگم واسه من دور برندار.
هرجوری که...
آرشاویر : صداتو ببر نمیخوام چیزی بشنوم حالام برو از جلوم چشمم میدونم چیکارکنم همین که طلاقت ندادم باید بری خداتو شکرکنی ،
پس حواستو جمع کنه حدخودتو تو این خونه بدون
بانفرت نگاهی به دختره کردم و بیرون اومدم..
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت103
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
با حرص دستمو مشت کردم ، دختره فکرکرده خودش کیه ، ته دلم یه حس خوبی از این حمایتش داشتم کلافه سرمو تکون دادم تا دیگه بهش فکرنکنم.
ارباب : یه قهوه میاری اتاقم.
سرمو برگردوندم ، بله چشم
قهوه رو آماده کردم و به سمت اتاقشم رفتم ، درزدم بعد از اینکه اجازه داد واردشدم قهوه رو روی میزش گذاشتم ، خواستم از اتاق بیرون برم که با صداش متوقف شدم.
ارباب : از تصمیمی که گرفتی مطمئنی؟
بدون اینکه برگردم انگشتامو قفل کردم بهم ، چاره دیگه ای ندارم بعد از یک سال میتونم برم دنبال زندگیم و دیگه کارنمیکنم.
ارباب : پشیمون نمیشی برو استراحت کن.
*آرشاویر*
باید یه فکری برای مینو میکردم . حس خوبی نسبت بهش نداشتم ، مطمئنن یه بلایی سر سارگل میاورد ،
نباید بزارم اتفاقی براش بیفته . از مینو هرکاری برمیومد.
به شهرام پیام دادم برای فردا تمام دکور اتاقمو عوض کنم به سلیقه خوده سارگل مرتبش کنن ، شاید بیش از حد داشتم به این دختر توجه میکردم.
یه لحظه ام اون چشمای سبزش از جلوچشمم کنار نمیرفت ،
تنها کسی بود که با صداش آرامش خاصی میگرفتم ، دستمو لای موهام کردم نباید بهش فکرکنم.
درازکشیدم و چشمامو بستم
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت104
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*یک هفته بعد*
ارباب : گفتم بیان خونه رو آماده کنن.
سرموتکون دادم و چیزی نگفتم . بعد از این حرف از اتاق خارج شدم ،
استرس داشتم نمیدونستم تصمیمم درسته یا نه فقط میدونستن که بعد از یک سال راحت میشم . باصدای دراتاق از فکرم خارج شدم
مریم بانو : استرس داری دخترم؟
آره مامانی خیلی نمیدونم تصمیم درستی گرفتم یا نه.
مریم بانو : حق داری نور چشمم ولی انقدر دختر عاقلی هستی که همچین تصمیمی گرفتی ، بقیشو بسپار به خدا.
لبخندی به این همه مهربونیش زدم گونشو بوسیدم ،
دلم قرص شد ، با حرفایی که گفت توکل کردم به خدا.
با صدای دراتاق هردو به سمت در برگشتیم.
سلام عزیزم شما باید بانوی امشب باشی؟
لبخندی زدم سلام خوش اومدید ، بله اسمم سارگلِ
خوشبختم عزیزم افسانه صدام کنه راحت باش اسمتم مثل خودت خوشگله.
شما لطف دارید.
مریم بانو : من میرم فعلا به کارام برسم فعلا عزیزم.
فعلا مامانی
افسانه : خب بشین جلوی آیینه عزیزم تاکارتو شروع کنم ،
ارباب گفتن مراسمتون سادست برای همین گفتن آرایش غلیظ و مدل موی درست نکنم
بله ، حالا هرطور صلاح میدونید
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت105
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
بعدازحدود 4 ساعت کارمون تموم شد.
افسانه : خب عزیزم بلندشو لباستو بپوش بعد خودتو نگاه کن لباسات روی تخته گلم.
لبخندی زدم و تشکری کردم ، لباسمو پوشیدم و رفتم جلوی آیینه باورم نمیشد این من باشم!
پیراهن بلند سفید که تا روی زمین میرسید بالاتنش با گیپور بود پشتش تور بود که تا روی زمین کشیده میشد ،
صورتم سفید تر شده بود سایه چشمم همرنگ چشمام بود صورتم از همیشه شاداب ترشده بود.
فکرمیکنم اولین بار بود که آرایش میکردم موهام پشتش ساده بود جلوشو فکرکرده بود که به صورتم خیلی میومد.
افسانه : چشم بدازت دور عزیزم.
خیلی ممنون لطف کردید واقعا خیلی عوض شدم
افسانه : کاری نکردم گلم شما خودت خوشگلی
کارشما عالیه
افسانه : عزیزمی ، خب دیگه گلم من برم باید زود برم جایی.
تشکری کردم و از اتاق خارج شد . عطری که روی میز بود رو زدم و لبخندی از بوی خوبی که داشت روی لبم نشست ،
شال سفیدی که همراه لباسم بود رو سرم کردم موهای فرمو جلو صورتم ریختم کفشای پاشنه بلندمو پام کردم الحق که سلیقه خوبی تو لباس داشت
مهتاب : وااای دختر مثل ماه شدی
برگشتم سمتش ، خوب شدم واقعا؟
مریم بانو : عالی شدی مادر ، برم برات اسفند دودکنم چشم نخوری
دورت بگردم چشاتون قشنگ میبینه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01