eitaa logo
The Enduring Word
396 دنبال‌کننده
485 عکس
1.1هزار ویدیو
187 فایل
+دنیا قشنگ نیست:) -دنیا قشنگه آدما قشنگ نیستن جانم... کپی راضی نیستم... فقط استفاده شخصی یا هم فور
مشاهده در ایتا
دانلود
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* مهتاب : عروس شدی رفت! احساس میکردم فضای اونجا برات یه جوریه برای همین گفتم بیایم بیرون. لبخند تلخی زدم آره حوصله نداشتم مهتاب : وای سارگل ولی خیلی نازشدی! خواستم جوابشو که مریم بانو صداش کرد مجبور شد بره . تیکه به درختی که اونجا بود دادم یه حس عجیبی داشتم ولی ته دلم یه ترسی داشتم نمیدونستم برای چی. آرمان : احوال دختر عمه ما چطوره؟ با لبخند برگشتم ستمش پسرداییمو دیدم خوب شدم راستی آرمان یه سوال تو چرا پیش اربابی؟ آرمان : حتما مامانی همه جریانو بهت گفته پدرمادرمو توی تصادف از دست دادم کسی جز مامانی نبود ، ارباب که این موضوع فهمید گفت بیام اینجا بعدم برد تو شرکت خودش بهم کار داد. وای باورم نمیشه یعنی داییم.... مامانی چقدر سختی کشیده! آرمان : ولی حسابی خوشگل شدی دختر ارباب : فکرنمیکنم نیازی به نظر جنابالی باشه؟! آرمان : ببخشید ارباب من... با دادی که زد از ترس چشمامو روی هم بستم. ارباب : صداتو نشنوم حالام از جلو چشمم دور شو. رگ گردنش بیرون زده بود چشماش قرمز شده بود با عصبانیت برگشت سمتم از ترس چند قدم عقب رفتم ‌. یه دفعه مچ دستمو اسیر دستاش کرد از درد چشمامو بستم. ارباب : خوب گوش کن ببین چی میگم ، فکرنکن چون قراره یک سال اینجا باشی هرغلطی بخوای میکنی اون روی منو هنوز ندیدی! https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
یه بنده خدایی پیامی داده بود نشد بفرستم در جوابشون عزیزم شما؟ دوستی ؟ اشنایی؟ و من عضوتون نکردم یکی از بچه ها که از همونجاس عضوتون کرده شرمنده
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 من... یه دفعه دادزد ارباب : ببر صداتو حد خودتو بدون ، زنده نمیزارم کسیو نزدیک بشه.. به حساب اون پسرم میرسم دیگه حق نداری باهاش هم کلام بشی. دستام میلرزید دستم به شدت دردمیکرد ولی جرئت نداشتم چیزی بگم‌ ارباب : اون شال واموندرو سرت کن ندادن بندازی روی شونه هات. انقدر ترسیده بودم نفهمیده بودم شالم افتاده روی شونه هام ، میشه دستمو ول کنید ، دستمو ول کرد از درد اشکی از گوشه چشمم چکید ارباب : وای به حالت اگه دوباره کار امروزت تکرار بشه. چیزی نگفتم سرمو انداختم پایین. ارباب : نمیشنوی با توام؟ چشم دیگه تکرار نمیشه. *آرمان* وجود مامانی و سارگل حس خوبی بود. تنها کسایی بودن که برام مونده بودن خیلی نگران سارگل بودم ولی کسی نمیتونست جلوشو بگیره ، لبخندی روی لبم نشست انگار ارباب دلش پیش سارگل گیر بود ولی میدونستم مغرور تر از این حرفاست فقط امیدوارم زودتر،بگه تا دیر نشده. تصمیم گرفته بودم میخواستم روز تولدش همه چیزو بهش بگم الانشم خیلی دیر شده دیگه نباید دست دست کرد. https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞 *سارگل* ارباب : بروداخل عمارت ، حق نداری بیرون بیای عصبی دستمو مشت کردم برگشتم سمتش ، تو نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی هروقت دلم بخواد از عمارت خارج میشم ، یه دفعه اونو سمتم و غرید تو صورتم. ارباب : بلبل زبون شدی ولی اشکال نداره بلدم کوتاهش کنم ، خوب حواستو جمع کن پارو خط قرمزای من نزاری وگرنه خیلی برات بد میشه حالام برو تو. بغض داشتم ولی میخواستم جلوش گریه کنم ، بدون اینکه چیزی بگم به سمت عمارت دویدم ‌. وارد اتاق خودم شدم ، پشت در نشستم اشکام روی گونه هام می ریخت کاش هیچوقت اینجوری نمیشد. *آرشاویر* شهرام : آقا طرف زندست! باورم نمیشد زنده بود ، یعنی همه اونا الکی بوده ، تو مطمئنی؟ شهرام : بله آقا خودم دیدمش ، سپردم آدرس دقیقشو پیداکنن. کلافه سرمو تکون دادم ، خوبه. شهرام : آقا ماشین رو برای فردا آماده کنم؟ آره برای صبح آماده باشه همه چی شهرام : چشم امری نیست. مرخصی نباید چیزی از این قضیه می فهمید وگرنه همه چی بهم میریخت ، باید طبق نقشم پش میرفتم باورش برای خودم سخت بود چطور ممکنه آخه؟! به سمت عمارت رفتم که زودتر این مراسم کوفتی تموم بشه ، به مهتاب سپردم بهش بگه برای صبح که میخوایم بریم آماده باشه https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
اینم ده تا پارت خدمتتون امیدوارم خوشتون اومده باشه🥺❤️
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
اگر چیزی سخنی حرف دیگه ای هست در خدمتم
سلام سلامم