#عاشقی_درعمارت_ارباب
#پارت110
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞🔗💞
*سارگل*
ارباب : بروداخل عمارت ، حق نداری بیرون بیای
عصبی دستمو مشت کردم برگشتم سمتش ، تو نمیتونی برای من تعیین تکلیف کنی هروقت دلم بخواد از عمارت خارج میشم ،
یه دفعه اونو سمتم و غرید تو صورتم.
ارباب : بلبل زبون شدی ولی اشکال نداره بلدم کوتاهش کنم ،
خوب حواستو جمع کن پارو خط قرمزای من نزاری وگرنه خیلی برات بد میشه حالام برو تو.
بغض داشتم ولی میخواستم جلوش گریه کنم ، بدون اینکه چیزی بگم به سمت عمارت دویدم . وارد اتاق خودم شدم ،
پشت در نشستم اشکام روی گونه هام می ریخت کاش هیچوقت اینجوری نمیشد.
*آرشاویر*
شهرام : آقا طرف زندست!
باورم نمیشد زنده بود ، یعنی همه اونا الکی بوده ، تو مطمئنی؟
شهرام : بله آقا خودم دیدمش ، سپردم آدرس دقیقشو پیداکنن.
کلافه سرمو تکون دادم ، خوبه.
شهرام : آقا ماشین رو برای فردا آماده کنم؟
آره برای صبح آماده باشه همه چی
شهرام : چشم امری نیست.
مرخصی
نباید چیزی از این قضیه می فهمید وگرنه همه چی بهم میریخت ،
باید طبق نقشم پش میرفتم باورش برای خودم سخت بود چطور ممکنه آخه؟!
به سمت عمارت رفتم که زودتر این مراسم کوفتی تموم بشه ،
به مهتاب سپردم بهش بگه برای صبح که میخوایم بریم آماده باشه
https://eitaa.com/joinchat/862127545C61d8d75e01
The Enduring Word
https://abzarek.ir/service-p/msg/3650948 #ناشناس_مالک
اگر چیزی سخنی حرف دیگه ای هست در خدمتم
🍂🍂🍂🍂🍂🍂
🍂🍂🍂🍂🍂
🍂🍂🍂🍂
🍂🍂🍂
🍂🍂
🍂
•°پـــــسرحـــــــــــاجـــــــــی•°
#پارت۱
بنام خالق یکتا.
اخر شب بود و کنار چهار راه منتظر ایستاده بودم.
بهترین مانتو و شلوارم رو پوشیده بودم و ارایش نسبتا غلیظی داشتم که باعث شده بود چشم های درشتم رو زیباتر و فریباتر جلوه بدهد.
شالم وسط سرم بود و موهای مواج بلندم زینت بخش صورت مهتابی و سپیدم!!
استرس و تشویش همه وجودم رو در بر گرفته بودم.
۱۷ سالم بود و تنهایی و تاریکی شب ترس زیادی به دلم انداخته بود.
استین مانتوم رو بالا زده بودم و مغرور نگاهم به صف ماشین هایی بود که جلوی پایم ترمز می زدند.
من امده بودم که از خودم بگذرم؟
یک ماشین مدل بالا که سرنشینانش دو پسر جوان خوش پوش و بی نهایت هیز بودند مقابلم ایستاد.
قلبم به یکباره هری پایین ریخت و ناخوداگاه رو برگرداندم.
همه بدنم به لرزه افتاد و بشدت لب گزیدم.
منتظر چی بودم؟؟
اینکه یک فرشته بیاد و سوارم کنه و مثل یک خانوم برم گردونه؟؟!!
-بیا بالا خوشگله...ما راضیت می کنیم!!
پلکهامو پر استرس بستم و در حالی که دستهای مشت شده ام می لرزیدند ازشون فاصله گرفتم.
یکی از پسرها دستوری و خشن گفت:
-این قدر ناز نکن...سوار شو دیگه...منتظر چی هستی؟؟
تپش های قلبم تند و نامنظم شده بود.
این من بودم؟؟
عقب گرد کردم و از ماشین فاصله گرفتم تا قدری از التهاب درونم کم بشه.
هنوز نفسی تازه نکرده بودم که یک دفعه با شنیدن صدای جیغ مانند ،ترمز یک ماشین مدل بالا...چشم هام و باز کردم و مضطرب نگاهم کشیده شد به مردی که نیم رخش رو فقط می تونستم ببینم.
عامرانه و دستوری لب زد:
-سوار شو...
نمی دونم چی توی نگاه و صداش دیدم...
شیشه رو تا وسط پایین کشیده بود و من فقط تونستم قدری از چهره مردانه جذاب و گیرایش را ببینم.
خشن و مغرور به نظر می رسید اما هیز نبود!!
لحن صدا و گفتارش جاذبه و کشش خاصی داشت که انکار نشدنی بود!!
حتی درست و حسابی نگاهم هم نکرد...
همین که تنها بود کافی بود...نبود؟؟
نمی دونم چرا...ولی ناخوداگاه قدمی به جلو برداشتم...